هفت قلم
فرهنگ هنر ادبیات
هفت قلم «گفتم آه از دل ديوانه ي حافظ بي تو زير لب خنده کنان گفت که ديوانه کيست» - کمتر کسي است که حافظ ، اين رند فرزانه ي عالم سوز را نشناسد و با اشعارلطيف و دل سوزانش دماغ و دل هيچ بنده اي را نبرده باشد. حافظ ، اين رند فرزانه و عارف عاسق پارسي گوي را نه مي توان «تنها» در زمره ي عارفان دانست و نه عاشقان صرف و نه حتي نمي شود وي را در حلقه ي رندان و عياران , پاکبازان و مصلحان دانست ، بلکه او را بايد عاشقي دانست که عياري عارف و مصلح و رند و پاکباز است ، و آيا اين همه فضل و هنر در شاعر ديگري سراغ داريم . سال هاست نويسندگان بي شماري راجع به عشق حافظ ، موسيقي حافظ و ..... سخنان فراواني داشته اند و به گوش من و شما هم رسيده است . هرچه از غزليات اين حکيم فرزانه بگوئيم و هرچه در عمق مفاهيم وجودي آن و تناسب تک تک کلمات و موسيقايي آن توجه کنيم ، باز حرف هاي زيادي براي گفتن و نوشتن مقاله هاي بي شماري باقي مي ماند . و اين چنين است که پس از قرن ها ، هنوز روح تازگي و طراوت درغزليات او موج مي زند. مقاله ي حاضر ، نگاهي است به اشهار طنز گونه ي حافظ که در ديوان او ، به وفور ديده مي شود . ابتدا به بحث در مورد خود ((طنز)) مي پردازيم و سپس اشاراتي خواهيم داشت به اشعار طنز گونه ي حافظ و بررسي اين گونه اشعار ..... منتقدان فرنگي طنز را به دو نوع رسمي يا مستقيم و غير رسمي تقسيم نموده اند . درطنز مستقيم ، سخنگو اول شخص است . اين«من» ممکن است مستقيما ً با خواننده سخن بگويد يا با واسطه ي کس ديگري که در اثر مطرح است .کار اين ((پامنبري خوان)) شرح و بسط و توضيح و تفسيرطنزهاي سخنگو است . درطنز مستقيم دو نوع اثر در ادبيات غربي معروف است که عنوان آنها از اسم طنز نويسان معروف رومي هوراس و جوونا اخذ شده است . در طنز هوراسي سخنگو فردي مؤدب و زيرک است که با طنزهايش بيشتر باعث سرگرمي و تفريح است . تا خشم و رنجش . زبان او نرم و ملايم است و گاهي خودش را به مسخرس مي گيرد و هدف انتقاد قرار مي دهد (مانند طنزهاي حافظ) در طنز جوواني ، سخنگو يک معلم جدي اخلاق است . سبک و زباني موقر دارد . مفسده ها و خطاها را که به نظر او کاملا ً جدي هستند بدون گذشت مطرح مي کند و باعث تحقير و رنجش مي شود. ( اين نوع طنز در ادبيات ما خيلي کم است و يا اصلا ً ديده نمي شود ) . شوخي و مطايبه عناصر و عواملي هستند که در ادبيات از آنها براي ايجاد نشاط و خنده در خواننده استفاده مي کنند . بذله گويي در قديم نشانه ي هوش و ذکاوت بود و در انگليسي ، هم به معني زيرکي و هم بذله گويي است . نظامي در چهار مقاله در باب شاعري مينويسد : «و شاعر بايد در يک مجلس محاورت خوشگو بود و در مجلس معاشرت خوشگو .» و اين چنين است که حافظ را بايد طنز پردازي زبر دست و عالي رتبه دانست . چه ، در طنزهايش با زيرکي تمام و غير قابل وصفي با تضادهاي اجتماع خود به جوش و خروش مي آيد و به اصطلاح دو پهلو سخن مي گويد و با خنده و لبخند و زيرکي حرفهايش را مي زند. اگر بخواهيم طنزهاي حافظ را مورد بررسي قرار دهيم در مرحله ي نخست بايد ببينيم ، دغدغه هاي خاطر او چه چيزهايي بوده که او را وادار به انتقاد در مورد آنها کرده است ، و خوب مي دانيم که طنزهاي حافظ ، همه انتقادي است به اوضاع زمانه ي وي . از اوضاع زمانه ي حافظ ، اقتدار اميران و زاهدان رياکاري که او نام مي برد ، به خوبي اطلاع داريم و مي توان گفت اصلي ترين پريشاني خاطر حافظ از همين رياکاران به ظاهر خداپرست زاهدنما است ، که در جاي جاي زمانه ي او قد علم کرده اند و جامعه ي دينداري و عدالت را بر بطن رياکارانه ي خود پوشانده اند ، و اما حافظ ، که مجبور است در چنين زمانه اي و در ميان چنين مردمان دون صفتي زندگي کند ، خود را از اين طايفه دور مي داند و در اشعاغرش با طنز و طعنه و کنايه ، از آنها با نام هاي زاهد خلوت نشين و محتسب باده پرست و صوفي دجال فعل و.... نام مي برد . آري ، حافظ ، اين ريز نظر باده پرست ، اين خلوت نشين شراب خواره ، حاضر است با مي و خوخانه و مست و شرابخواره بنشيند و به سخنان پير مي فروش و ساقي ساغر به دست گوش دهد ، اما در ميان امام مسجد و صوفي پشمينه پوش ننشيند ، چه در باطن اين عاقلان زمانه و خداپرستان خالصانه ،رنگ و ريايي بس عظيم مي بيند و به داد از اين گروه در شعرهايش با زباني طنز لب به سخن مي گشايد. حافظ از رنج زمانه خود سخن مي گويد ، همچنان که در بطن اين ناخوشي ها و رياها به سر مي برد ، آنان را فاقد هرگونه زهد و خداپرستي خالصانه و دينداري بي ريا و تزوير مي داند. خود را بهلولي مي پندارد و با تجاعل العارفي نسبت به اوضاع و احوال زمانه ، با طعنه و طنز و تمسخر با آنان سخن مي گويد. در چنين زمانه اي است که به عيان مي بينيد؛ «آتش زهد ريا خرمن دين را خواهد سوزاند» و مي بينيد که «نقد صوفي ، همه صافي بيغش نيست»، «مرغ زيرک به در خانقه اکنون نپرد/ که نهادست به هر مجلس وعظي دامي» و مي گويد :«عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس / که وعظ بي عملان واجبست نشنيدن» ، و گاهي از کوتاهي دست خود نسبت به اين اوضاع زمانه به طنز ياد مي کند : « نه من ز بي عملي در جهان ملولم و بس / ملامت علما هم زعلم بي عملست .....» حافظ يک دشمن را از ميان همه ي دشمنان خود بيشتر به رسميت مي شناسدو همه ي عمر و انديشه و هوش و هنر و کاري ترين سلاح خود ، يعني طنز را – وقف مبارزه با آن مي کند ، و آن همه خوره «ريا» است که علم و عمل و فضل و هنر ، فرد و جامعه را به تباهي مي کشاند . انتقاد حافظ فرع بر اعتقاد اوست . انتقاد او تلخ و خصمانه نيست ، شيرين و دوستانه است ؛ زنديقانه نيست ، صديقانه است . انتقادهاي طنزآميز حافظ همه اخلاقي و مربوط به اخلاقيات است . بي آنکه ناصح و محتسب باشد ، بي نظر به تهذيب و اصلاح نيست ، فقط وقتي تمام زهدها رياني باشد ، ديگر نمي توان از زهد ريائي بد گفت ، يعني اگر هنر قلابي سراسر جهان را گرفته باشد ، ديگر هنر حقيقي غريب و مجهول مي ماند و منادي و منافع اين هنر صدايش به هيچ گوش نمي رسد ، اما چون به تعبير خرمشاهي ، قانقارياي رياي عهد حافظ حيات اجتماعي را يکسره تباه نکرده بوده و و هنوز گوش هاي بدهکار و دل هاي بيدار و منش هاي پارسا پيدا مي شده و نيز در آينده هم پديد مي آمده ، اميدوار بوده و مبارزه ي خود را مثمر و معني دار مي شمرده است . آري درست به دليل اعتقاد داشتن به اصول و مباني شريعت و طريقت است که زهد فروشي ها و تکلف وتظاهرهاي مدعيان شريعت وطريقت ، خونين دل است . منتها به تعبير خودش با خونين دل ، لب خندان پيش مي آورد و به جاي آنکه با صوفي و شحنه و محتسب مستقيما ً در بيفتد و خويشتنداري و روحيه ي عالي خودرا از دست بدهد و حتي براي خود دردسر دنيوي درست کند ، ترجيح که خودسرانه و کاري ترعمل کند و لذا به ورطه ي هجو و دشنام سقوط نمکي کند . طنز حافظ تلخ و سياه نيست . شيرين و خوشايند است ، حتي ديندار ترين خوانندگان حافظ هم نمي توانند در قبال اين طنزهاي او مقاومت کنند و لااقل در دل خود لبخند نزنند ، و احساس رفع تکليف و شرح صدر نکنند . هيچکس به اندازه ي حافظ اينگونه نگراني ها را تسکين نمي دهد ، بسکه خدايش عطابخش و خطاپوش است. « صوفي نهاد دام و سر حلقه باز کرد بنياد مکر با فلک حقه باز کرد» * * * « نقد صوفي نه همه صافي بيغش باشد اي بسا خرقه که مستوجب آتش باشد » * * * « صوفي ما که ز ورد سحري مست شدي شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد » * * * « صوفي گلي بچين و مرقع به خارش بخش وين زهد خشک را به مي خوشگوار بخش» * * * « صوفي مجلس که دي جام و قدح مي شکست باز به يک جرعه مي عاقل و فرزانه شد» * * * «ز کوي ميکده دوشش به به دوش مي برند امام شهر که سجاده مي کشيد به دوش» * * * «فقيه مدرسه دي مست بود و فتوا داد که مي حرام ولي به ز مال او قافست» * * * «واعظان کاين جلوه درمحراب ومنبرمي کنند چون به خلوت مي روندآن کارديگر مي کنند» * * * « مشکلي دارم ز دانشمند مجلس باز پرس تو به فرمايان چرا خود تو به کمتر مي کنيد » * * * « گوئيا باور نمي دارند روز داوري کاين همه نقش دغل در کار داور مي کنند » * * * .... و ده ها بيت ديگر که همه شان سخن از ريا کاري صوفيان شهر و زاهدان خلوت نشين است . حافظ شاعر گردنکشي است . خود از فتنه هايي که در سر دارد حيرانست . از ايام فتنه انگيز ناله سر مي دهد و از زمانه ي خونريز و گردنکش شاکي است . حافظ از اين عهد بي وفا شکوه ها ميکند و همگان را از بي اعتمادي نسبت به دنيا خبر ميدهد حافظ در صدد برمي آيد تا در اشعارش به مبارزه با اين جور و جفاي زمانه برآيد ، چه ، در حقيقت زندگي قادر به جنگيدن حتي با محتسبان زمانه نيست ، چه رسد به فلک حقه باز و دون پرور . گاه سعي مي کند که چرخ فلک را چنپر کند :(چرخ بر هم زنم ارغير مرادم گردد) – گاه مي خواهد به قصد نوسازي ، سقف آسمان را سوراخ کند و طرحي نو در اندازد ؛ گاه مي خوالهد عالم و آموزشگاه علمي فرهنگسازان,دم را بازسازي و باز آفريني کند و گاه به کسي که هيچ کژي و کاستي در کار و بار جهان نمي بيند ، چشمک مي زند و مي گويد آفرين بر نظر پاک خطا پوشت باد . گاه گاهي هم که باز به ياد آخرت مي افتد و مي خواهد توبه کند ، از دست او توبه مي کند (از دست زاهد کرديم توبه/و ز فعل عابد استغفر الله) . و يا اصولا ً در لزوم توبه شک دارد و معتقد است بايد استخاره کند اگر استخاره راه داد تن به چنين رياضتي بدهد . يکي از توبه هايش هم به دست صنم باده فروش است که به او قول مي دهد جز در حضور زيبارويان و به شادي آنها ننوشد . طنازي ها و غمازي هاي ديوان حافظ در کمال خوش خوئي و خوش باشي و خوش خيالي است . طنز حافظ آنچنان که گفته شد ، در درجه ي اول ريا را هدف مي گيرد . ريا و رعونتي را که مانند پيچک بر نهال نازک آرا – و در عين حال ديرينه ي – دين و عرفان پيچيده است ، با ضربه هاي قاطع بسان باغبان ماهري مي برد و به دور مي ريزد . و يک نگاه ، در آستين خرقه ي صوفيان بي صفا ، بتکده اي کشف شد . « خدا زان خرقه بي زارست صد بار که صد بت باشدش در آستيني » طنز حافظ در درجه ي اول ريا را هدف مي گيرد . « ز جيب خرقه ي حافظ چه طرف توان بست که ما صمد طلبيديم و او صنم داد » * * * « گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ يا ربت اين قلب شناسي ز که آموخته بود» * * * « گفتي از حافظ ما بوي ريا مي آيد آفرين بر نفست باد که خوش بردي بوي » * * * طنز در ديوان حافظ سه آماج مهم دارد : 1) آداب و عوالم صوفيانه ي دروغين ، 2) ريا کاران وابسته به شريعت از زاهد و واعظ و محتسب که نقطه ي مقابل و نقطه ي ننگ پارسيان حقيقي و مردان راستين خدا هستند؛ که در بخش هاي نخست به آن پرداختيم . 3) معشوق ، که آن هم سنتا ً ، يعني در سنت شعر و ادب ، به نوعي «مقدس» شمرده مي شود و شاعران با عجز و نياز با او رفتار مي کنند . يکي از جلوه گاههاي طنز حافظ معامله ي او با معشوق خويش است. در شعر فارسي جز در اوايل و منوچهري اب جرأت و جسارت با معشوق خويش سخن مي گفتند ، بقيه غزلسرايان سنتا ً با خفت و خاکساري و احساس کهتري با معشوق سخن مي گويند ، مگر تا حدي سعدي که در عين اهميتي که براي معشوق قائل است ، گاه با او جسورانه رفتار مي کند. اما معشوق حافظ – يا گاه ساقي که نيمي از نقش و چهره اش معشوق وار است – موجودي اثيري و افسانه اي و دست نيافتني و فرابشري نيست . حافظ با محبوب خود گردن فرازانه و گستاخانه و با طنز و تعريض هاي ظريف سخن مي گويد ؛ « چون شوم خاک رهش دامن بيافشاند ز من ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من روي رنگين را به هر کس مي نمايد همچو گل ور بگويم بازپوشان باز پوشاند ز من چشم خودراگفتم آخريک نظر سيرش ببين گفت مي خواهي مگرتا جوي خون راند زمن» * * * « شهريست پر کرشمه حوران ز شش جهت چيزيم نيست ورنه خريدار هر ششم » وقتي ابيات بالا را با مصراع « سحر آمدم به کويت به شکار رفته بودي/ تو که سگ نبوده بودي به چه کار رفته بودي» يا« سگ غلام غلام سگان تو باشم » از شاعر ديگري را مقايسه مي کنيم ، مي بييم که حافظ در قبال اين سگيه سرائي ها و تقليد سگ و ميمون در آوردن ها چقدر انساني و با آزادگي و عزت نفس ، در هاله اي از طراوت طنز به يار خويش مي نگرد ، و چه گفت و گوهاي ظريفانه و دل انگيزي با او دارد و چه متلک هاي شيريني به او مي گويد ، يا از او دريافت مي دارد . « صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ناز کم کن که در اين باغ بسي چون تو شکفت گل بخنديد که از راست نرنجيم ولي هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت » * * * « صبا بر آن زلف ار دل مرا بيني ز روي لطف بگويشکه جا نگه دارد چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت زدست بنده چه خيزد خدا نگه دارد » * * * «اگر روم ز پي اش فتنه ها برانگيزد ور از طلب بنشينم به کينه برخيزد وگر کنم طلب نيم بوسه صد افسوس ز حقه ي دهنش چون شکر فرو ريزد » * * * «زدست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت به خنده گفت که حافظ برو که پاي تو بست» * * * «گذشت بر من مسکين و با رقيبان گفت دريغ حافظ مسکين من چه جاني داد » * * * «خونم بخور که هيچ ملک با چنان جمال از دل نيايدش که نويسد گناه تو» * * * «دست در حلقه ي آن زلف دو تا نتوان کرد تکيه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد آنچه سعيست من اندر طلبت بنمايم اينقدر هست که تغير قضا نتوان کرد غيرتم کشت که محبوب جهاني ليکن روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد من چه گويم که ترا نازکي طبع لطيف تا به حديست که آهسته دعا نتوان کرد» و ده ها بيت ديگر که با اندکي تامل در ديوان حافظ به راحتي مي توانيم پي به کنايه و طنز آن ببريم. در پايان نمونمه هايي از طنز حافظ را براي اتمام مقاله ي حاضر مي آوريم،باشد که مورد طبع و پسند خوانندگان قرار گيرد: « بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر زانگه زد بر ديده آبي روي رخشان شما» * * * «خفته بر سنجاب شاهي نازنيني را چه غم گر نه خارو خاره سازد بستر و بالين غريب» * * * «سرم بدنيي و عقبي فرو نمي آيد تبارک الله ازين فتنه ها که در سر ماست» * * * «ميخواره و سرگشته و رنديم و نظر باز وانکس که چو ما نيست درين شهر کدامست؟» * * * «وراي طاعت ديوانگان زما مطلب که شيخ مذهب ما عاقلي گنه دانست» * * * «ميجکد شير هنوز از لب همچون شکرش گرچه در شيوه گري هر مژه اش قتاليست» * * * «غيرازاين نکته که حافظ زتو ناخشنودست در سراپاي وجودت هنري نيست که نيست» * * * «حافظ ببر تو گوي فصاحت مدعي يچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت» * * * فهرست منابع: 1-انواع ادبي دکتر سيروس شميسا 2-چارده روايت- بهاءالدين خرمشاهي 3- حافظ نامه – بخش اول و دوم – خرمشاهي 4-ديوان حافظ – قاسم غني و علامه قزويني 5- طنز و شوخ طبعي در ايران و جهان اسلام – علي اصغر حلبي 
| Design By : Pichak |


