تبليغاتX
هفت قلم





















هفت قلم

فرهنگ هنر ادبیات

راهنمای زمان جشن‌ها و گردهمایی‌های ملی ایران باستان

پیشگفتار

یكی از نكته‌هایی كه در سال‌های اخیر و در بسیاری از نشست‌ها و سخنرانی‌ها به فراوانی پرسیده می‌شود، زمان درست و دقیق برگزاری جشن‌ها، گردهمایی‌ها و آیین‌های ملی ایران باستان است. پرسش‌های فراوان در این باره نشاندهنده توجه مردم و به ویژه جوانان به شناخت و برگزاری آیین‌های كهن، و از سوی دیگر نشاندهنده سردرگمی آنان در میان تقویم‌ها و روایت‌های تاریخی متعدد و متناقض است. به ویژه كه دیده می‌شود برای برگزاری جشن‌ها و گردهمایی‌های ایرانی و یا گفتگو و تحلیل در باره آن، گاه از ابزار نوساخته‌ای بنام «سالنمای دینی زرتشتیان» استفاده می‌شود كه در چند سال اخیر با دستکاری در گاهشماری ملی ایران تهیه شده و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست. 

در بخش نخست به ویژگی‌های عمومی جشن‌های ایرانی اشاره می‌شود و در بخش دوم، نام و هنگام جشن‌ها و گردهمایی‌ها و همچنین توضیحی كوتاه در باره هر یك از آنها خواهد آمد. كوشش شده تا در این بخش به بیشتر جشن‌های شناخته شده و یا فراموش‌شده‌ای كه در متون و منابع ایرانی به آنها اشاره رفته و همچنین پاره‌ای جشن‌های قومی یا محلی پرداخته شود.

نگاهی گذرا به این بخش نشان می‌دهد كه شمار جشن‌های ایرانی چه بسیار بیشتر از تعداد متداولِ شناخته شده فعلی آن است. این بخش به ویژه در زمینه جشن‌ها و مناسبت‌های محلی، كمبودهای فراوانی دارد. امیدواریم در آینده و با یاری خوانندگان و هم‌میهنانی از سراسر ایران بزرگ، این بخش را كامل‌تر كنیم.

در بخش سوم به جشن‌هایی پرداخته می‌شود كه در سرشت خود هیچگاه در روز خاصی تثبیت نمی‌شوند و با توجه به روزِ هفته، رویدادهای كیهانی و طبیعی، و یا رخدادهایی در زندگی زراعی، نظم و قاعده ویژه خود را دارند.

 

۱-ویژگی‌های عمومی جشن‌های ایرانی

بررسی جشن‌های ایرانی و زمان برگزاری آنها نشاندهنده ویژگی‌هایی مشترك در میان همه آنهاست. نخست اینكه تقریباً همگی در پیوند با پدیده‌های طبیعی و كیهانی و اقلیمی هستند و به همین دلیل كوشش شده است تا زمان برگزاری آنها هر چه بیشتر با تقویم طبیعی منطبق باشد.

دوم اینكه تقریباً هیچكدام برگرفته از دستورهای دینی نیستند. با اینكه همواره پیروان ادیان گوناگون تلاش كرده‌اند كه برخی از آنها را مراسم دینی خود معرفی كنند؛ اما نمی‌توان آنها را متعلق به هیچ دینی دانست.

سومین ویژگی گردهمایی‌ها و مراسم ایرانی در این است كه با سرور و شادی همراه هستند و غم و اشك و گریه در آنها جایی ندارد. حتی مراسم عید «بـمـو» در میان مانویان كه اتفاقاً همزمان با روز جانباختن مانی بوده، همراه با سرود و شادی برگزار می‌شده است.

چهارمین ویژگی جشن‌ها و مراسم ایرانی در احترام و پاسداشت همه مظاهر طبیعت است. در هیچكدام آیین‌های ایرانی اثری از خشونت و بدرفتاری نسبت به گیاهان و حیوانات دیده نمی‌شود. بلكه حتی با آیین‌هایی همراه است كه به انگیزه پاكیزگی و پاسداری از محیط زیست برگزار می‌شود. بگذریم از اینكه امروزه، روز سیزده‌بدر، براستی روز سوگ طبیعت و تخریب و تباهی و آلودگی آن شده است. بر این باورم كه برای ایزد بانوی زمین، روز سیزده‌بدر غم‌انگیز‌ترین روزهای سال است.  

ویژگی پنجم، پیوند ناگسستنی جشن‌های ایرانی با آتش است. حتی اگر آن جشن پیوند چندانی با آتش نداشته باشد، اما عموماً اخگری كوچك به آن رسمیت و تقدسی بیشتر می‌بخشد.

ششمین ویژگی عمومی جشن‌ها و مراسم ایرانی چنین است كه با زادروز یا سالمرگ كسی در پیوند نیست و آنگونه كه از متون كهن همچون شاهنامه بر می‌آید، برای ایرانیان زادروز كسی اهمیتی فراوان نداشته و به ندرت آنرا ثبت می‌كرده‌اند؛ چرا كه هر كسی در روزی زایش یافته و در روزی در می‌گذرد. آنچه برای ایرانیان با ارزش بوده و آنرا ثبت كرده و گاه جشن می‌گرفته‌اند، «انجام كاری بزرگ» بوده است كه نمونه‌های آنرا در شاهنامه فردوسی می‌بینیم. می‌دانیم كه فردوسی نیز تنها به ثبت زمانِ پایانِ كار بزرگ خود كه همانا «سرایش شاهنامه» باشد، بسنده كرده و از یادآوری صریح زادروز خود خودداری كرده است.

هفتمین ویژگی‌های عمومی در گستردگی مراسم است. ایرانیان جشن‌ها و آیین‌های میهنی خود را به گونه‌ای یكپارچه و با همبستگی و همزیستی شگفت‌انگیزی برگزار كرده و تفاوت‌های قومی و دینی و زبانی را عامل بازدارنده این یگانگی نمی‌دانسته‌اند. آیین‌های ایرانی متعلق به همه ایرانیان است و همه برای نگاهبانی از آن كوشیده‌اند. كسانی كه با تعصب‌های نابجای دینی یا قومی نقش خود در پاسداری فرهنگ ایران بیشتر از دیگران می‌دانند، به این همبستگی باشكوه مردمان ایرانی آسیب می‌زنند.

 

۲-گاهنمای جشن‌ها و مناسبت‌های ملی ایران

این گاهنما برابر و مطابق با گاهشماری ملی ایران (شهریاری) است که با تغییر مبدأ سالشماری، با نام «هجری خورشیدی/ شمسی شناخته می‌شود و می‌توان بدون ‌هیچگونه تغییری در همه سال‌ها از آن بهره‌برداری ‌كـرد.

فروردین ماه

یكم فروردین/ اورمزد روز   روز جشن بزرگ «نوروز» در اعتدال بهاری و آغاز فصل بهار. نوروز و آغاز سال نو، مناسبت‌های جداگانه‌ای هستند كه با یكدیگر همزمان شده‌اند. نمونه‌های دیگری از آغاز سال نو در ادامه گاهنما خواهد آمد.

در سُـغـد باستان (و امروزه در میان ارمنیان) از نوروز با نام «نوسَـرْد/ نَـوَسَـرد/ نوسَـرِد» یاد می‌شده است كه معنای «سال نو» را می‌دهد. (در اوستایی «سَـرِذَه» به معنای سال خورشیدی). در بدخشان با نام «شگون‌بهار»، در «شُـغنان» (در تاجیكستان در كرانه رود «پنج») بنام «خِـدِر ایام» (بزرگترین روزها) و در بابِل باستان و در نخستین روز ماه «نیسان» بنام جشن «اَكـیتو» (سومری «زَگْموك») شناخته می‌شده است.

با شكوه‌ترین مراسم نوروزی، امروزه با نام‌های «سِـیرلاله (جشن گل لاله)/ جَـندَه بالا (بالا كردن درفش)» در شهر مزارشریف افغانستان (آریـانـای باستان) و در نزدیكی بلخ كهن، همراه با برافراشتن درفشی برگرفته از درفش كاویانی ایران، برگزار می‌شود. این آیین با انبوهی از ترانه‌خوانی‌ها، بازی‌ها و مراسم دیگر همراه است.  آیین‌های پیش از فرا رسیدن نوروز نیز فراوان و پر اهمیت هستند ( ← اسفند‌ماه).

ششم فروردین/ خرداد روز   روز «امید»، روز «اسپیدا‌ نوشت» یا روز «نوروز بزرگ» (این نام جدیدتر است). از روزهای خجسته ایرانیان، همراه با شادی و آب‌پاشی، و آغاز سال نو در تقویم سُـغدی و خوارزمی.

در متن پـهلوی «ماهِ فـروردین، روزِ خـرداد» رویدادهای بسیاری به این روز منسوب شده است؛ از جـمله: پیـدایی كیومـرث و هـوشنگ، روییدن مشی و مشیانه، تیـرانـدازی آرش شیواتیر، غلبه سام نریمان بر اژدهاك، پیدایی دوباره شاه‌كیخسرو (از جاودانان در باورهای ایرانی) و همپُرسگی زرتشت با اهورامزدا. نام «روز امید» بخاطر انتظار پیدایی دوباره كیخسرو و دیگر جاودانان و نجات‌بخشان (سوشیانت‌ها)، به این روز داده شده است.

نام «اسپیدا نوشت»، از آیین نامه‌نویسی در این روز گرفته شده است كه آگاهی بیشتری از آن در دست نیست. گمان می‌رود با پیام‌های شادباش نوروزی در پیوند باشد.

دهم فروردین/ آبان روز   جشن «آبانگاه»، نخستین آبان‌روز سال و به روایت «برهان قاطع» (جلد 1، ص3) انجام جشنی به همین نام، همراه با آب‌پاشی و انتظار بارش باران.

سیزدهم فروردین/ تیر روز   جشن «سیزده‌بدر»، نخستین تیر‌روز سال و آغاز كشاورزی در سال نو. آیین‌ نخستین روز كشت‌و‌كار‌ با گرد‌آمدن در زمین زراعی و آرزوی بارش باران و فرارسیدن سالی خوب و خرم.

در سیستان در این روز به زیارت نیایشگاه بسیار کهن و پر رمز و راز «خواجه غلطان» در بالای كوه «خواجه» و در میانه دریاچه «هامون» می‌روند. (← آخرین روز سال)

هفدهم فروردین/ سروش روز   هنگام جشن «سروشگان» یا جشن «هفده‌روز» در ستایش «سْـرَئوشَـه/ سروش»، ایزد پیام‌آور خداوند و نگاهبان «بیداری»؛ روز گرامیداشت «خروس» و به ویژه خروس سپید كه از گرامی‌ترین جانوران در نزد ایرانیان بشمار می‌رفته و به سبب بانگ بامدادی، نماد سروش دانسته می‌شده است.

نوزدهم فروردین/ فروردین روز   جشن «فروردینگان»، جشن گرامیداشت فُـروهر/ فَروَهَر درگذشتگان.

اردیبهشت ماه

دوم اردیبهشت/ بهمن روز   جشن گردآوری گل‌ها و گیاهان دارویی از صحرا.

سوم اردیبهشت/ اردیبهشت روز   جشن «اردیبهشتگان»، جشنی در ستایش و گرامیداشت «اَردیبهشت» (در اوستایی «اَشَه‌وَهیشتَه»، در پهلوی «اَرْت‌وَهیشْت») به معنای «بهترین راستی» و بعدها نام یكی از اَمْشاسْپَندان (جاودانان مقدس). كوشیارگیلی در «زیج جامع» از آن با نام «گلستان‌جشن» یادكرده است. اَردیبهشت همچنین نگاهبان آتش است؛ چرا كه آتش بهترین جلوه‌گاه راستی و پاكی بشمار می‌رفته است.

دهم اردیبهشت/ آبان روز   جشن چهلم نوروز در شیراز و در كنار «حوض ماهی» سعدی.

پانزدهم اردیبهشت/ دی به مهر روز   جشن میانه فصل بهار و زمان گاهَنباری بنام «میدیو‌زَرِم» در اوستایی «مَـئیذیوئی‌زَرِمَـیه» به معنای «میانه بهار/ میانه فصل سبز». البته میانه بهار با شانزدهم اردیبهشت برابر است؛ اما در گذشته و حتی امروزه، عملاً  پانزدهمین روزِ ماهِ دوم هر فصل به عنوان میانه هر فصل شناخته می‌شود.

جشن‌های گاهَـنْـباری (پاره‌های سال/ موسم‌های سالیانه)، ادامه و بازمانده‌ای از نوعی تقویم كهن در ایران‌باستان است كه طول سال خورشیدی را نه به دوازده ماه خورشیدی، بلكه به چهار فصل و چهار نیم‌فصل تقسیم می‌كرده‌اند و هر یك از این بازه‌های زمانی، نام و جشنی ویژه به همراه داشته است.

سال گاهنباری از هنگام انقلاب تابستانی یا نخستین روز تابستان آغاز می‌شده و پس از هفت پاره زمانی، یعنی سه پایان فصل و چهار میانه فصل، به آغاز سال بعدی می‌رسیده است (پایان بهار یا آغاز تابستان مانند دیگر فصل‌ها، دارای جشن گاهنباری نبوده و تنها به عنوان جشن آغاز سال نو بشمار می‌رفته است).

خـرداد ماه

یكم خرداد/ اورمزد روز   جشن «ارغاسوان/ اریجاسوان»، نام یكی از جشن‌های خوارزمی است كه بیرونی نام شماری از آنها را همراه با جشن‌های سغدی در «آثارالباقیه» (فصل‌های دهم تا دوازدهم) آورده است. بی‌گمان هیچیك از هـر دو تلفظ‌ یاد شده در نسخه‌های خطی آثارالباقیه درست نیستند و در مرور زمـان به دلیل نبود آشنایی كاتبان با نام‌های كهن، شكل صحیح خود را از دست داده‌اند. امروزه حتی تلفظ صحیح این نام‌ها نیز معمولاً امكان‌پذیر نیست، اما بیرونی معنای آنرا «نزدیك شدنِ گرما» می‌داند. به روایت آثارالباقیه این جشن در نخستین روز ماه «هروداد» كه شكل خوارزمی «خرداد» است، همزمان با كاشت كنجد برگزار می‌شده است. او این جشن را به دورانی كهن منسوب می‌دارد.

امروزه همچنان كاشت كنجد، پنبه،كرچك و دیگر دانه‌های روغنی در استان‌های مركزی ایـران و گاه همراه با مراسمی در «شصت بهار» انجام می‌شود.

ششم خرداد/ خردادروز   جشن «خردادگان»، جشنی در ستایش و گرامیداشت «خرداد» (در اوستایی «هَـئورْوَتات»، در پهلوی «خُـردات») به معنای رسایی و كمال و بعدها نام یك از اَمْشاسْپَندان.

بیست‌ونهم خرداد/ مانتره سپند روز   برابر با بیست‌وششم نَـوروز‌ماه طبری/ تبری و پنج روز مانده به سال نو طبری. این جشن را مردمان سوادكوهِ مازندران «عیدماه» می‌نامند و با آتش‌افروزی بر بلندی‌ها به شادی و بازی‌های گروهی می‌پردازند و گاه می‌كوشند تا جشن عروسی خود را در این هنگام برگزار كنند.

سی و یكم خرداد/ روز زیادی   روز پایان سال در تقویم گاهَنباری و آخرین روز فصل بهار. در پایان این روز و آغاز تابستان خورشید به بالاترین جایگاه خود می‌رسد كه نام «خرداد» به معنای رسایی و كمال به همین مناسبت به این ماه داده شده است.

به دلیل اینكه این زمان مصادف با جشن‌های آغاز سال نو در تقویم گاهنباری بوده است، همانند پایان دیگر فصل‌ها دارای جشن ویژه پایان فصل نمی‌باشد.

بازمانده‌هایی از جشن‌های آغاز سال نو و آغاز تابستان هنوز در برخی آیین‌های ایرانی باقی مانده است (← جشن آغاز تابستان).

تـیـر ماه

یكم تـیر/ اورمزد روز   جشن آغاز تابستان، انقلاب تابستانی، رسیدن خورشیدن به بالاترین جایگاه و آغاز سال نو در گاهشماری گاهنباری (←  جشن میانه بهار). برگزاری جشن آغاز تابستان هنوز در برخی نواحی ایران همراه با گردهمایی و مراسم آب‌پاشی و آبریزگان، در صحرا برگزار می‌شود.

ششم تیر/ خرداد روز   روز برگزاری جشنی به نام «نیلوفر» كه امروزه بسیار ناشناخته مانده است. شاید به مناسبت شكوفا شدن گل‌های نیلوفر در اوایل تابستان باشد.

سیزدهم تیر/ تیر روز   روز جشن «تیرگان»، از بزرگترین جشن‌های ایران‌باستان در ستایش و گرا‌می‌داشت «تیشتَـر/ تیر» (شباهنگ/ شِعرای یمانی)، ستاره باران‌آور در باورهای مردمی، و درخشان‌ترین ستاره آسمان كه در نیمه دوم سال و همزمان با افزایش بارندگی‌ها در آسمان سرِ شبی دیده می‌شود.

این جشن در كنار آب‌ها، همراه با مراسمی وابسته با آب و آب‌پاشی و آرزوی بارش باران در سالِ پیشِ رو همراه بوده و همچون دیگر جشن‌هایی كه با آب در پیوند هستند، با نام عمومی «آبریزگان/ آب‌پاشان/ سر شوران» یاد شده است.

در گذشته «تیرگان» روز بزرگداشت نویسندگان و گاه به «روز آرش شیوا‌تیر» منسوب شده است. بیرونی و همچنین گردیزی در «زین‌الاخبار» ناپدید شدن یكی از جاودانان ایرانی یعنی كیخسرو را در این روز و پس از شستشوی خود در آب چشمه‌ای، دانسته‌اند.

جشن تیرگان بجز این در سیزدهم فروردین‌ (← سیزده‌بدر) و سیزدهم مهر نیز برگزار می‌شود. ارمنیان ایران نیز در روز سیزدهم ژانویه آیین‌هایی را برگزار می‌كنند كه برگرفته و ادامه جشن تیرگان است.

پانزدهم تیر/ دی به مهر روز   جشن خام‌خواری یا به روایت بیرونی «عمس (غفس؟)‌ خواره» در سُـغد باستان و دوری گزیدن از خوراك حیوانی و پختنی‌ها. در تقویم سغدی برابر با پانزدهمین روزِ ماه «بساكنج».

مـرداد ماه

نام این ماه در اصل «اَمِـرِتات» و بعدها «اَمُـرداد»، اما بیش از هزار سال است كه در ادبیات فارسی (و از جمله در شاهنامه فردوسی) بگونه «مُـرداد» بكار رفته و شناخته شده است و كاربرد آن به همین گونه اشتباه نمی‌باشد. اصرار در نگارش آن به گونه «اَمرداد» لازم بنظر نمی‌رسد؛ چرا كه در اینصورت می‌بایست در نگارش بسیاری دیگر از نام‌های متداول در زبان فارسی مانند بهمن و اسفند نیز تجدیدنظر كرد و این شیوه موجب گسستگی تاریخی زبان فارسی می‌شود.

دوم مرداد/ بهمن روز   نخستین روز از فـروردیـن‌ماه («فـردینه‌ماه») و آغاز سال نو در تقویم طبری.

هفتم مرداد/ مرداد روز   جشن «مردادگان» جشنی در ستایش و گرامیداشت «مُرداد» (در اوستایی «اَمِـرِتات»، در پهلوی «اَمُـرداد») به معنای بی‌مرگی و جاودانگی و بعدها نام یكی از اَمْشاسْپَندان. همچنین مرداد در باورهای ایرانی نگاهبان گیاهان و رستنی‌ها بشمار می‌رود.

دهم مرداد/ آبان روز   جشن «چلّه تابستان» كه امروزه از جمله در روستاهای جنوب خراسان برگزار می‌شود.

پانزدهم مرداد/ دی به مهر روز   جشن میانه فصل تابستان و زمان گاهَنباری بنام «میدیوشِـم» در اوستایی «مَـئیذیوئی‌شِـمَـه» به معنای «میانه تابستان».

هفدهم مرداد/ سروش روز   نخستین روز از «نوروزماه» گیلانی و آغاز سال نو در تقویم دَیلمی.

هجدهم مرداد/ رشن روز   جشن «مـی خواره» جشن آشامیدنِ نوشیدنی‌های گوناگون در سُـغد باستان. در تقویم سغدی برابر است با هجدهمین روز ماه پنجم یا («اشناخندا/ اشتاخندا»).

شهریور ماه

یكم شهریور/ اورمزد روز   جشن «فغدیه»، جشن خنك‌شدن هوا در خوارزم كه «فغربه» هم گفته شده است.

سوم شهریور/ اردیبهشت روز   جشن «کشمین»، جشنی ناشناخته در سُـغد باستان كه با بازاری همگانی همراه بوده است.

چهارم شهریور/ شهریور روز   جشن «شهریورگان»، جشنِ آتشی در ستایش و گرامیداشت «شهریور» (در اوستایی «خْـشَـتْـرَه‌وَئیریـه»، در پهلوی «شهرِوَر») به معنای شهر و شهریاری (شهرداری) آرمانی و شایسته، و بعدها نامی برای یكی از اَمْشاسْپَندان. در «برهان قاطع» (جـلد سـوم، ص1316) به عنوان زادروز «داراب» (كورش) یاد شده است.

هشتم شهریور/ دی به آذر روز   «خزان جشن»، هنگام جشن خزان كه از جشن‌های مهم و كهن بوده و با سواركاری، چراغانی و آذین خانه‌ها و آتش‌افروزی بر بام‌ها همراه می‌شده است. برخی این جشن را در هجدهم شهریور (و گاه پانزدهم شهریور) دانسته‌اند. «جیمز موریه» در سفرنامه‌اش از آخرین كسانی است كه به برگزاری این جشن در شهر دماوند اشاره كرده است.

پانزدهم شهریور/ دی به مهر روز   بازار همگانی دیگری در سُـغد و فرارود (ماوراءالنهر) باستان. همچنین گردیزی در «زین‌الاخبار» جشن خزان را به این روز منسوب می‌دارد.

سی و یكم شهریور/ روز زیادی   جشن پایان فصل تابستان و زمان گاهَنباری بنام «پَـتْـیـه شَـهیم» در اوستایی «پَـئیتیش هَـهْـیـه» به معنای «پایان تابستان».

پیش از این و در كتاب «رصدخانه خورشیدی نقش‌رستم» با سازوكار‌هایی در آفتاب‌سنج‌های آن آشنا شدیم كه نشانگرِ آغاز هر یك از هفته‌های شهریور‌ماه بودند. بی‌تردید آن شاخص‌ها با جشن‌های متعددی كه در یكم، هشتم و پانزدهم شهریورماه، یعنی در آغاز هفته یكم، دوم و سوم این ماه برگزار می‌شوند، در پیوند هستند. حتی اگر همین جشن‌های شناخته شده امروزی، دیرینگی بسیار نداشته باشند، دستكم بازمانده‌ای از سنت جشن‌های دیرین در آن هنگام‌ها هستند.

مـهـر ماه

فصل پاییز با نام‌های «پادیز/ پاذیز»، «خزان» و «تیرماه/ تیرَه‌ماه» نیز شناخته شده است. نام پسین یا تیرماه در ادبیات فارسی و از جمله در شاهنامه فردوسی به همه فصل پاییز اطلاق شده است و امروزه نیز در تاجیكستان و شمال افغانستان تداول دارد.

یكم مهر/ اورمزد روز   روز جشن بزرگ «میثْـرَكَـنَـه/ میتراكانا/ مهرگان»، بزرگترین جشن هخامنشی در ستایش و گرامیداشت «میترا» در نخستین روز ماه «باگایادی/ بَـغَـیادی» (یاد خدا) و نیز آغاز سال نو در گاهشماری هخامنشی.

امروزه نیز سنت كهن آغاز سال نو از ابتدای پاییز با نام « سال وِرز»، در تقویم محلی كردانِ مُـكری مهاباد و طایفه‌های كردان شكری  باقی مانده است. در تقویم محلی پامیر (به ویژه دو ناحیه «وَنج» و «خوف») از نخستین روز پاییز (تیرماه) با نام «نوروزِ تیرَه ما» یاد می‌كنند. آغاز پاییز به عنوان آغاز سال نو زراعی همچنان در میان كشاورزان رایج است. همچنین بیرونی از این روز با عنوان «نیم‌سرده» (نیمه سال) نام‌ برده است.

هنگام اصلی جشن «مهرگان» نیز در اصل در چنین روزی بوده كه بعدها به شانزدهم مهرماه منتقل شده است. در ادبیات كهن فارسی نیز همواره جشن مهرگان با نخستین روز فصل پاییز برابر دانسته شده است.

سیزدهم مهر/ تیر روز   یكی دیگر از جشن‌های تیرگان، در گرامیداشت ستاره باران‌آورِ «تیشتَر/ شباهنگ/ شِعرای‌ یمانی» و در خوارزم باستان به نام «چیری روچ/ تیر روز» (← سیزدهم فروردین و سیزدهم تیر).

ادامه و نشانه‌هایی از این جشن كهن همچنان در آیین قالیشویان اردهال در غرب كاشان دیده می‌شود (امروزه در دومین آدینه مهرماه). مراسم قالیشویان اردهال بازمانده‌ای از جشن تیرگان و دعا و آرزو برای بارش باران، و همانند بسیاری از جشن‌های ایرانی با یك بازار همگانی و بزرگ توأمان است. نیایشگاه اردهال می‌بایست یكی از معابد «تیشتَـر» در ایران باستان بوده باشد و در بسیاری از باورهای ایرانی بین دعای باران و تابوت یا شستشوی مردگان، پیوندهایی وجود دارد.

شانزدهم مهر/ مهر روز   جشن «مهرگان»، جشنی بزرگ در ستایش ایزد «میثرَه/ میترا» (و بعدها «مهر»). در اصل در نخستین روز مهر (← یكم مهر) و بعدها در شانزدهمین روز این ماه.

همچنین روز برگزاری جشن هخامنشی «مَغوژتی/ مَگوفونیا»، روز نجات ایران از غلبه مُـغان.

بیست و یكم مهر/ رام روز   جشن «رام‌روزی» (در خوارزم باستان «رام روچ»)؛ و نیز روز غلبه كاوه و فریدون بر ضحاك.

آبـان ماه

دهم آبان/ آبان روز   روز جشن بزرگ «آبانگان» در گرامیداشت ستاره روان (سیاره) درخشان «اَنَهیتَه/ آناهید (زهره)» و رود پهناور و خروشان «اَرِدْوی/ آمو (آمودریا)»، و بعدها ایزد بانوی بزرگ «آب‌»ها در ایران.

دوازدهم آبان/ ماه روز   برابر با سیزدهم تـیرمـاه تقـویم طبری و روز جشـن تـیرگان در مازندران كه «تیرماهِ سیزه شو» نامیده می‌شود.

پانزدهم آبان/ دی به مهر روز   جشن میانه فصل پاییز و زمان گاهَنباری بنام «اَیـاثْـرِم» در اوستایی «اَیـاثْـرِمَـه» به معنای «آغاز سرما». 

بیست و هفتم آبان/ آسمان روز   برابر سیزدهم تـیرماه دَیـلمی و روز جـشن تیرگان در گیـلان كـه به نام «تـیرجـشن» و «گالشی جشن» شناخته می‌شود.

آذر ماه

یكم آذر/ اورمزد روز   روز برگزاری «آذر جشن»، یكی دیگر از جشن‌های در پیوند با آتش به مناسبت فرا رسیدن ماه آذر و برافروختن نخستین شعله زمستانی.

نهم آذر/ آذر روز   جش «آذرگان»، جشن آتش دیگری در گرامیداشت «آذر/ آتر» و ایزد منسوب به آن.

سی‌ام آذر/ انارام روز   جشن «شب چله» یا «یلدا»، انقلاب زمستانی و جشن زایش خورشید. ایرانیان در این شب با فراهم آوردن خوراكی‌های گوناگون تا بامداد به انتظار دیدار نخستین پرتوهای خورشید بیدار می‌نشسته‌اند. بیرونی در «آثار‌الباقیه» از آن با نام «میلاد اكبر» نام برده و منظور از آنرا «میلاد خورشید» دانسته است. تقویم میلادی نیز با اندك تغییراتی ادامه همین میلاد است كه بعدها آنرا به میلاد مسیح نسبت داده‌اند.

همچنین هنگام جشن پایان پاییز و نیز نیمه سال و گاهنباری به نام «میدْیارِم» در اوستایی «مَـئیذ‌یائیرْیـه» به معنای «میانه سال» و منظور سال گاهنباری است با مبدأ آغاز تابستان.

دی ماه

یكم دی/ اورمزد روز   از گرامی‌ترین روزهای ایرانیان به نام «خرم‌روز/ خور‌ روز (خورشید روز)» یا جشن «نود‌روز» (نود روز تا نوروز).

آغاز سال نو در برخی تقویم‌های ایران باستان كه هنوز نیز در پامیر و بدخشان بكار گرفته می‌شود. دیده شدن خورشید در این روز نه تنها «زایش خورشید» (← سی‌ام آذر) را نوید می‌دهد، بلكه آغاز روز، ماه، فصل و سال جدید نیز بوده است.

همچنین هنگام جشنی با نام «آب نو» در آذربایجان همراه با تعویض آبِ آب‌انبارها با آبِ تازه و با مراسمی همگانی.

پنجم دی/ سپندارمذ روز   جشنی همراه با بازار عمومی در سُـغد باستان.

یكم، هشتم، پانزدهم و بیست و سوم دی   چهار جشن منسوب به «دی/ دادار» (خداوند/ هرمزد). كوشیار گیلانی در «زیج جامع» این روزها را «دی جشن» می‌نامد.

چهاردهم دی/ گوش روز   جشن «سیر سور»، جشن گیاه‌خواری و به ویژه خوردن سیر. و نیز روز غلبه دیوان و كشته‌ شدن جمشید‌شاه در روایت‌های ایرانی. (در شـاهنامه فـردوسـی نیز پـدیده گوشتخواری پس از جمشید رواج می‌یابد.)

پانزدهم دی/ دی به مهر روز   جشنی همراه با ساخت تندیس‌‌ها و پیكرتراشی‌هایی به شكل انسان و گاه سوزاندن آن. در برخی متون از این روز بنام «بتیكان» یاد شده است كه به احتمال شكل تغیر یافته «دیبگان» است.

شانزدهم دی/ مهر روز   هنگام جشن «درامزینان» یا «كاكتل/ كاكثل» در متون ایرانی. جشنی بسیار كهن و اسطوره‌ای و ناشناخته كه نام‌های گوناگون آن ارتباط آن با «درفش كاویان» و «گاو كتل/ گاو درفش» را نشان می‌دهد. در این روایت‌ها «فریدون» نیز جایگاه شاخصی دارد و می‌دانیم كه در باورهای كهن، پیوندهای بسیاری میان فریدون و گاو وجود دارد (مانند پرورش فریدون توسط «گاو پُـرمایه/ بَـر مایه» و گرزه «گاو سر» فریدون). گونه‌های مختلف نام‌های این روز و این مراسم، همانند بسیاری از دیگر نام‌های كهن، نشانه دیرینگی این آیین و فراموش شدن شكل اصلی نام آنست. این روز احتمالاً در پیوند با دیده شدن صورت فلكی «گاو/ ثور» نیز بوده است.

بیست‌و‌سوم یا بیست‌وچهارم دی/ دی به دین روز یا دین روز   برابر با سیزدهم ژانویه و جشن تیرگان ارمنیان ایران.

بهـمن ماه

دوم بهمن/ بهمن روز   جشن «بهمنگان»، جشنی در ستایش و گرامیداشت «بهمن» (در اوستایی «وُهومَـنَه»، در پهلوی «وَهْـمَـن») به معنای «اندیشه نیك» و بعدها یكی از اَمْشاسْپَندان. در این روز آشی به نام «آش بهمنگان» یا «آش دانگو» به صورت گروهی پخته می‌شده است كه نام «دانگو/ دانگی» برگرفته از همین سنت اشتراكی آن است.

پنجم بهمن/ سپندارمذ روز   پنج روز پیش از جشن سده و جشنی به نام «نوسره».

دهم بهمن/ آبان روز   شامگاه این روز، هنگام جشن بزرگ «سَـدَه/ سده‌سوزی» در چهلمین روزِ پس از «یلدا» (زایش خورشید). متون كهن جشن سده را در آبان‌روز از بهمن‌ماه و در «چلّه» زمستان دانسته‌اند كه برابر با دهم بهمن‌ماه می‌شود. جشن سده در نواحی گوناگون با نام‌های مختلفی شناخته می‌شود: در خراسان «سَـرِه»، در حوالی اراك «جشن چوپانان»، در خمین «كُـردِه»، در دلیجان «هَله‌هَله» و در بدخشان تاجیكستان به نام «خِـرپَـچار» دانسته شده است. بتازگی زرتشتیان نیز كوشش می‌كنند تا این جشن را برگزار كنند. در فراهان، سنگسرِ سمنان و جاهایی دیگر، چهار روز پیش و پس از سده را «چاروچار» و سردترین شب‌ها می‌دانند كه سده در میانه آن جای گرفته است. همچنین هنگام جشن و نمایش «كوسه‌ناقالدی» كه دو نفر در كوچه‌ها به نوازندگی و سرودخوانی می‌پردازند. یكی از این دو نفر نقش «كوسه» و دیگری نقش «تَـكِـه/ تگه» (بُـز نر) را به عهده می‌گیرد. «كوسه» با پوشیدن جامه‌های خنده‌آور، دست و صورت خود را سیاه كرده و «تكه» پوست بزی با دو شاخ بر سر كشیده و دست و صورت خود را سپید می‌كند. گاه پسر نوجوانی نیز در نقش زنِ كوسه به نمایش می‌پردازد. این مراسم در گیلان نیز با نام «آینه تكم» برگزار می‌شود. این نمایش شباهت فراوانی با «كوسه‌سواری» (← یكم اسفند) و نیز «حاجی‌فیروز» نوروزی دارد و بی‌تردید با آیین‌های «باران‌خواهی» در پیوند است. پیوند دادن جشن سده به هوشنگ‌شاه، اشتباهی متداول و ناشی از دخل‌و‌تصرف در شاهنامه فردوسی بوده است. مهمترین دلیل پیدایش این جشن، انجام آیین‌هایی نمادین برای كاستن از شدت سرما و نیز چهلمین زادروز خورشید است.

پانزدهم بهمن/ دی به مهر روز   جشن میانه زمستان و گاهنباری فراموش شده كه دلیل فراموشی آن دانسته نیست. با این وجود برخی دیگر از جشن‌های میانه زمستان، بازمانده‌ای از این گاهنبار هستند. همچنین آغاز سال نو در تقویم‌های شمال‌‌غربی هندوكش در افغانستان امروزی؛ آغاز سال نو در تقویم‌های محلی لرستان، بختیاری و كردستان (بنام «وهار كردی»). همچنین هنگام جشن مهرگان («میر ما/ مهرماه»)در تقویم طبری؛ و نیز همین ایام، زمان برگزاری جشن «پیر شالیار/ پیر شهریار» در «اورامانات» كردستان.

بیست و دوم بهمن/ باد روز   جشنی بنام «بادروزی» یا «كژین» در گرامیداشت «بـاد» در اوستایی «واتَـه» و ایزد نگاهبان آن با همین نام كه از بزرگترین ایزدان ایرانی در باورهای «زَروانی/ زُروانی» بشمار می‌رفته است. كوشیار گیلانی در «زیج جامع» از آن با نام «باذ وره» یاد كرده است. این جشن نیز با بازار همگانی همراه بوده و در آن روز ریسمان‌هایی از نخ هفت‌رنگ را به آغوش باد می‌سپرده‌اند. 

بیست و پنجم بهمن/ ارد روز   برابر 13 یا14 فوریه و جشن آتش ارمنیان به نام «دِرِندِز».

سی‌ام بهمن/ انارام روز   جشن آبریزگان دیگری كه با نام «آفریجگان» نیز شناخته شده است. همچنین هنگام جشن مهرگان («میر ما») در تقویم دَیلمی و در گیلان.

اسفند ماه

یكم اسفند/ اورمزد روز   جشن «اسفندی» و هدیه به زنان در نیاسرِكاشان، اقلید و محلات؛ و پختن آش «اسفندی». آغاز سال نو در تقویم محلی نطنز، ساوه و كاشان. در فراهان معروف به «آفتو به حوت» (آفتاب در برج ماهی).

همچنین جشن «آبسالان/ بهارجشن/ جشن روباه» به مناسبت روان شدن جویبارها و طلیعه بهار. خجستگی دیدار روباه. (واژه «آبسالان» با «آبشار» و فشار آب‌ها در پیوند است. در متون كهن، هنگامِ این جشن به گونه‌های مختلفی آمده است كه مانند بسیاری از دیگر دگرگونی‌ها ناشی از محاسبه زمان با تقویم‌های گوناگون و كبیسه‌گیری‌های متنوع بوده است.

همچنین روز جشنی به نام «كوسه‌سواری/ كوسه برنشین». مراسم نـمایشی خـنده‌آور كه توسط مـردی كـوسـه‌رو كه بر دراز‌گوشی سوار بوده بـرگـزار می‌شده است. كـوسـه خـود را باد می‌زده و مردم به او آب می‌پاشیده‌اند. 

پنجم اسفند/ سپندارمذ روز   جشن «اسفندگان»، جشنی در ستایش و گرامیداشت «اسفند/ سپَـندارمَذ» (در اوستایی «سْـپِـنْـتَـه‌آرمَئیتی»، در پهلوی «سْـپَندارمَـد») به معنای فروتنی پاك و مقدس و بعدها یكی از اَمْشاسْپَندان. نگهبان و ایزدبانوی زمینِ سرسبز. جشن «سپندارمذگان/ اسفندگان»، روز گرامیداشت زنان در ایران باستان بوده و این روز بنام «مرد‌گیران» (هدیه گرفتن از مردان) در ادبیات فارسی بكار رفته است. بجز این بنام روز جشن «برزگران/ برزیگران» (به مناسبت سبزكنندگان زمین و سبز شدن زمین) نیز خوانده شده است.

دهم اسفند/ آبان روز   جشن «وخشنكام» در گرامیداشت رود «آمودریا/ جیحون»، بزرگترین رود سرزمین‌های ایرانی. این نام از بزرگترین شاخه آمودریا بنام رود «وخش» برگرفته شده است. بیرونی «وخشنكام» را «فرشته جیحون» می‌داند و می‌بایست با «اَناهیتَـه/ آناهید» اینهمانی داشته باشد.

نوزدهم اسفند/ فروردین روز   جشن «نوروز رودها»، گرامیداشت، لایروبی و پاكسازی رودها، كاریزها و چشمه‌ها همراه با پاشیدن عطر و گلاب بر آنها.

بیستم اسفند/ بهرام روز   جشن «گلدان» یا «اینجه»، روز آماده‌سازی و كاشت گل‌ها و گیاهان در گلدان‌ها و نیز جشن درختكاری.

بیست و ششم اسفند/ اشتاد روز   جشن «فروردگان»، جشنی در یاد‌كرد و بزرگداشت روان و فُـروهر (فَـروَهَـر) درگذشتگانِ در این روز و تا پایان سال. این نام به گونه‌های «فرورگان/ فرودگان» نیز آمده است.

بیست و نهم یا سی‌ام اسفند/ مانتره سپند روز یا انارام روز (آخرین روز سال)    جشن پایان فصل زمستان و زمان گاهَنباری بنام «هَـمَـسْـپَـت مَـدَم» در اوستایی «هَـمَـسْـپَـث مَـئیدَیـه» به معنای «برابری شب و روز / برابری سرما و گرما». همچنین هنگام جشن «اوشیدر» در سیستان به آرزوی فرا آمدن سوشیانت. در این روز مردمان دختری را بر شتری آذین شده می‌نشانند و همراه با شادی و سرود او را برای آب‌تنی به آب‌های دریاچه هامون می‌برند. (← سیزده بدر). گرامیداشت درگذشتگان در سُـغد و امروزه نیز در بسیاری نواحی گوناگون. جشن «علفه» در خمین، همراه با بردن علف‌های صحرایی به خانه و روشن‌كردن چراغی در همه اتاق‌ها.

شامگاه آخرین روز سال در بسیاری از نواحی ایران بر بام‌ها آتش می‌افروزند.

۳-جشن‌هایی با زمان‌های متغیر

برخی دیگر از جشن‌ها و گردهمایی‌های ایران در زمان ثابتی برگزار نمی‌شوند و به پدیده‌ای طبیعی و یا به روز خاصی در هفته وابسته هستند. در اینجا بطور خلاصه به بعضی از آنها اشاره می‌شود:

جشن «بیل‌گردانی» در روستای «نیمه‌ور» محلات، به مناسبت پایان لایروبی و جوی‌روبی. این مراسم در فاصله بین نوروز تا سیزده‌بدر و همراه با باز‌ی‌های آیینی و نمایشی برگزار می‌شده و متأسفانه امروزه فراموش شده است.

جشن «گلاب‌گیری» در نیاسر و قمصر كاشان، در میانه‌های اردیبهشت‌ماه و به مناسبت آغاز هنگام چیدن «گلِ گلاب» و گلاب‌گیری.

جشن « علم واچینی» یا «جشن خرمن» در گیلان و در یكی از جمعه‌های پایان تابستان، به مناسبت اتمام درو كردن محصول و پایان سال زراعی.

جشن برفی به مناسبت «نخستین برف سال» در بخش‌هایی از آسیای میانه، محلات، خمین و مناطق دیگری در ایران، به مناسبت بارش نخستین برف سال. این مراسم در آسیای میانه همراه با نمایش‌ها و بازی‌های گروهی و سیاه كردن سر و صورت كسی برگزار می‌شود. پختن آش دسته‌جمعی و اشتراكی در صحرا از ویژگی‌های این جشن است.

جشن «چارشنبه‌سوری» در سراسر ایران‌زمین در شبِ آخرین چارشنبه سال همراه با آتش‌افروزی و پریدن از روی آن. این جشن با «آب» نیز در پیوند است و در برخی نقاط، پریدن از روی نهر یا آوردن آب از چشمه توسط دختران و شكستن كوزه‌های آب دیده شده است. در شیراز دختران و زنان از بامداد چارشنبه‌سوری تا پایان روز به آب‌تنی در چشمه كنار آرامگاه سعدی می‌پردازند و پسانگاه پسران و مردان آنرا ادامه می‌دهند. در آذربایجان (و نیز در جمهوری آذربایجان/ اَران) جشن چارشنبه‌سوری در هر چهار چارشنبه اسفندماه برگزار می‌شود. برخی جشن چارشنبه‌سوری را به دلیل نبودِ روزهای هفته در ایران باستان، جشنی نوساخته قلمداد می‌كنند در حالی‌كه این پندار درست به نظر نمی‌رسد. هر چند كه از دلایل و دیرینگی چارشنبه‌سوری آگاهی چندانی در دست نیست، اما شواهد متعددی در وجود نام‌ روزهای هفته در ایران باستان در دست است و از جمله در شاهنامه فردوسی هم به نام روزهای هفته و هم به جشن آتشی در «چارشنبه‌روز» اشاره شده است. با توجه به شواهد موجود، احتمال می‌رود كه این جشن با جشن «فروردگان» در بیست و ششم اسفند و نیز با خانه‌تكانی پایان سال و پاكیزگی خانه در پیوند باشد. پریدن از روی آتش نیز بر خلاف برخی پندارها بهیچوجه بی‌احترامی به آتش نیست، بلكه این كار بگونه‌ای نمادین برای سوزاندن و پاك كردن همه بدی‌ها و نادرستی‌ها و كدورت‌‌ها انجام می‌شود. سرودها و ترانه‌های معروف چارشنبه‌سوری نیز به این نكته اشاره دارند.  

جشن «لعل‌جبه» در افغانستان و به ویژه در شهر كابل در هر چهار آدینه‌روز اسفندماه و همراه با بازار همگانی. در باورهای مردمی این جشن در گرامیداشت پهلوان جوانی بنام «لعل‌جبه» كه بخاطر نجات میهن در حمله دشمنان جان باخت، برگزار می‌شود.

جشن «گل‌سرخ» به مناسبت شكوفایی این گل در اواخر زمستان یا اوایل بهار. برگزاری این جشن در شمال افغانستان، آسیای میانه، شیراز و كردستان، گزارش شده است. منظور از «گل سرخ»، گلی است كه امروزه با نام «شقایق» شناخته می‌شود.

جشن «بابای دهقان» به مناسبت آغاز هنگامِ شخم‌زدن زمین. در این جشن بجز شادی و سرور، از پیرمرد خوشنام و خوش‌یمنی می‌خواهند كه نخستین حركت گاو‌آهن و مقداری از شخم‌زدن زمین، توسط او انجام پذیرد. این آیین از مازندران و گیلان، كرمان، خراسان، افغانستان (بویژه بامیان و هزاره‌جات) و آسیای میانه گزارش شده است. در بسیاری جاها و از جمله در بامیان، گاو را به گونه زیبایی با پارچه‌های رنگی آذین می‌كنند.

جشن «شاندَر» یا جشن انگور در آذربایجان غربی و در اواخر تابستان. در این جشن با شادی و بازی‌های گروهی، هر كس بهترین انگورهای تاكستان خود را برای انتخاب بهترین‌ها به مسابقه می‌گذارد.

جشن «انار» در بخش «تارم/ طارم» استان قزوین و در اواخر تابستان یا اوایل پاییز. در این جشن كه با نواختن ساز و دهل و دایره همراه است، برای آغاز چیدن انار به انارستان‌ها می‌روند. مردم چیدن انار پیش از این جشن را ناشایست می‌دانند.

جشن «فندق» در روستاهای منطقه «رودبار» قزوین و در میانه‌های تابستان. در این جشن مردم با سرود و ترانه‌خوانی آغاز به چیدن فندق می‌كنند و دختران با فندق‌ها برای نامزدان خود گردنبند فراهم می‌كنند. 

جشن نخستین شنبه و چارشنبه سال در جنوب خراسان. در این دو روز مردم مانند سیزده بدر به صحرا و بویژه به كشتزارها روی می‌آورند و به پختن آش رشته و شادی می‌پردازند.

همچنین جشن‌های متعدد دیگری مانند طلوع سیارگانِ «مشتری/ هرمزد» و «ناهید/ زهره»، باز بردن رمه‌ها از آغل به صحرا، گرد‌آوری محصول زراعی، نخستین باران سال و بسیاری مناسبت‌های كیهانی و طبیعی دیگر كه با زندگی روزمره مردم و با اقتصاد زراعی، دامی و معیشتی آنان در پیوند است. 

رضا مرادی غیاث آبادی

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت4:10توسط هفت قلم | |

داستان جاوید...یادگاری از اسماعیل فصیح

اسماعيل فصيح ـ رمان‌نويس و مترجم ـ در دوم اسفندماه سال 1313 در محله درخونگاه تهران (شهيد اكبرنژاد فعلي ـ نزديك بازار تهران) متولد شد. به‌گفته‌ي خودش بچه چهاردهمي يا شانزدهمي يك كاسب چهارراه گلوبندك است. دوران تحصيلات ابتدايي را در دبستان عنصري كه حدودا تا پايان كشيده شدن جنگ جهاني دوم در ايران طول مي‌كشد و سپس در دبيرستان رهنما، به انجام رساند. آن زمان مصادف با دوران صدارت دكتر مصدق بود كه در ازاي دريافت مبلغ 50 يا 100 تومان، برگه معافي مي‌دادند و او هم بدين ترتيب، معافي‌اش را گرفت و با بقيه پولي كه از پدرش به او رسيده بود، براي ادامه تحصيل به آمريكا رفت. سال 1961 در شهر مزولا به دانشگاه مانتانا مي‌رود و مدرك ادبيات انگليسي مي‌گيرد و همانجاست كه ارنست همينگوي نويسنده معروف آمريكايي را مي‌بيند و گپي دوستانه و كوتاه با وي مي‌زند. سپس به دانشگاه ميشيگان مي‌رود؛ اما به دلايلي مقطع‌ كارشناسي ارشد را نيمه كاره‌ رها مي كند و به تهران مي‌آيد و بعد از 5 - 6 ماه وارد صنعت نفت مي‌شود. در سال 1342 به مؤسسه انتشاراتي فرانكلين مي‌رود و همراه با نجف دريابندري، با استخدام در شركت ملي نفت با صادق چوبك آشنا مي‌شود. سال 1346 اوين رمانش را با عنوان «شراب خام» مي‌نويسد و پيش‌نويسش را به دريابندري مي‌دهد و سال 1347 آن را منتشر مي‌كند.

 

فصيح در سال 1359 با سمت استاديار دانشكده نفت آبادان بازنشسته شد. اين نويسنده در سه حوزه رمان، مجموعه داستان و ترجمه كار كرده است.

رمان‌هايش عبارتند از: شراب خام (1347)، دل كور (1351)، داستان جاويد (1359)، ثريا در اغما (1363)، ‌ترجمه انگليس در لندن (1985)، ترجمه عربي در قاهره (1997)، درد سياوش (1364)، زمستان 62 (1366)، ترجمه آلماني (1988)،‌شهباز و چغدان (1369)، فرار فروهر (1372)، باده كهن (1373)، اسير زمان (1373)،‌ پناه بر حافظ (1375)، كشته عشق (1376)، طشت خون (1376)، بازگشت به درخونگاه (1377)، كمدي تراژدي پارس (1377)، لاله برافروخت (1377)، نامه‌اي به دنيا (1379)، در انتظار (1379) و گردابي چنين حايل (1381)

       .

 

مجموعه داستان‌ها: خاك آشنا (1349)، ديدار در هند (1353)، عقد و داستان‌هاي ديگر (1357)، ‌برگزيده داستان‌ها (1366) و نمادهاي مشوش (1369).

و ترجمه‌ها: وضعيت آخر، بازي‌ها،‌ ماندن در وضعيت آخر، استادان داستان، رستم‌نامه، خودشناسي به روش يونگ، تحليل رفتار متقابل در روان‌درماني و شكسپير.

فصیح در یکی از مصاحبه هایش گفته بود: بنابراين بايد گذاشت تا كار مورد قضاوت تاريخ قرار گيرد. رمان‌هاي «دل كور» و «داستان جاويد» الان به چاپ‌هاي 10 و 11 رسيده‌اند. هر چه هست، درون كتاب‌هاست؛ برخي از داستان‌ها را من خودم نمي‌دانم چطور در ذهنم شكل گرفته و بيرون آمده است كه وقتي آن‌ها را مي‌خوانم، گاهي حتا گريه‌ام مي گيرد و گريه مي‌كنم. پس ترجيح مي‌دهم كار من به‌عنوان يك نويسنده، حرف خودش را در مغز خواننده احساس كند.

اسماعیل فصیح در تاریخ ۲۵ تیر۱۳۸۸در گذشت ...

نام و یادش همیشه زنده باد....

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت2:34توسط هفت قلم | |

  

                  انتشار کتاب تجسم ریتمیک شعرهای کودکانه توسط سعید هدهدی             

(خواستگاه ترانه های کودکانه ، تخیلاتی ساده و کودکانه اند که با ذوق شاعر ف زیباترین احساس را بر می انگیزند و شادی برای کودک به ارمغان می آورند . در بستر شادی فراهم آمده ، سرزندگی و امید در ذهن کودک بارور می شود و ریتم ، این عنصر مهم موسیقی ، پیوندی پر مهر بین کودک و موسیقی برقرار می کند.

در این مجموعه با استفاده از تجسم ریتمیک شعرهای کودکانه به کمک ساز تنبک ، سعی در ایجاد پیوندی حسی بین معلم و کودک شده است...)

مرکز پخش : موسیقی عارف  ۳۳۹۱۷۷۸۴

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت3:30توسط هفت قلم | |

شماره ۴ـ۳ـ۲ ماهنامه دردکشان به انتشار رسید.

 

در این شماره میخوانید:

دردکشان به قلم شهریار/ سرگذشتی نهفته در ترانه / پیوند اسطوره و ادبیات / رام شیر یا شیر رام و...

برای تهیه این ماهنامه پژوهشی و تحلیلی ادبیات / هنر و فرهنگ می توانید به دردکشان مراجعه کنید.

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت2:10توسط هفت قلم | |

...

به جستجوی تو

بردرگاه کوه میگریم ٬

در آستانه ی دریا و علف .

به جستجوی تو در معبر بادها میگریم ٬

در چار راه فصول ٬

در چارچوب شکسته ی پنجره ای

که آسمان ابر آلوده را

قابی کهنه می گیرد .

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تاچند

تا چند

ورق خواهد خورد ؟

جریان باد را پذیرفتن ٬

و عشق را که خواهر مرگ است

و جاودانگی

رازش را با تو در میان نهاد

پس به هیات گنجی در آمدی

بایسته و آز انگیز

گنجی از آن دست

که تملک خاک را و دیاران را

از این سان

دلپذیر کرده است !

نامت سپیده دمی که بر پیشانی آسمان میگذرد

- متبرک باد نام تو ! -

و ما همچنان

دوره میکنیم

شب را و روز را

هنوز را ...

   .....                       

 

                                                             بامداد

« و تو را می یابم... »                                

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت2:26توسط هفت قلم | |

...

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

      هم چون گلوگاه پرنده ئی ،

هیچ کجا دیواری فروریخته برجای نمی ماند .

سالیان بسیار نمی بایست

               دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی ست

که حضور انسان

             آبادانی است .

***

هم چون زخمی

         همه عمر

              خونابه چکنده

هم چون زخمی

         همه عمر

            به دردی خشک تپنده،

به نعره ئی

          چشم بر جهان گشوده

به نفرتی

          از خود شونده ،

غیاب بزرگ چنین بود

سرگذشت ویرانه چنین بود .

***

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

       کوچک تر حتا

             از گلوگاه یکی پرنده !

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت2:10توسط هفت قلم | |

مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر                  که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است

اولین شماره از ماهنامه پژوهشی و تحلیلی  ادبیات ِ هنر و فرهنگ با نام « درد کشان »  منتشر شد. در این ماهنامه که به مدیر مسئولی « پروین حاجی پور » است به موضوعاتی از قبیل : درد کش کیست؟ پیدایش بوذرجمهر ـ طنازی ها و غمازی ها در دیوان حافظ ـ درک عارفانه شیخ ادب ـ تاثیر موسیقی معنوی ایران بر آهنگساز اسپانیایی و ... پرداخته شده است.

برای آشنایی بیشتر با این ماهنامه می توانید به آدرس دردکشان  مراجعه کنید.

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت23:44توسط هفت قلم | |

سال نو مبارک

       

پرده بگردان و بزن ساز نو

هین که رسید از فلک آواز نو

تازه و خندان نشود گوش و هوش

تا ز خرَد در نرسد راز نو

بَرجه ساقی طرب آغاز کن

وز می کهنه بنه آغاز نو

چون نکنم ناز که پنهان و فاش

می رسدم خلعت و اعزاز نو

پَرّ همایی بگشا در وفا

بر سر عشاق به پرواز نو

بس کن کاین گفت تو نسبت به عشق

جامه ی کهنه ست ز بزّاز نو

 

مولانا

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت12:1توسط هفت قلم | |

نوروز ایرانی

نورا تنهایی

« سال نو گشت به ياران کهن مژده دهيد          که بهار آمد و باغ آمد و گل آمد و عيد

  سال نو گشت به آئين کهن مي بايد                خدمت دوست شد و دست ارادت بوسيد »
 

« آينه ، مظهر پاکي و يک رنگي و بازتابنده ي هستي ازلي و بخت و سرنوشت با شمع نشانه ي فروزش و روشنايي و زداينده ي تاريکي و سياهي ، تخم مرغ نماد آفرينش و زايندگي ، ماهي و شمشاد مظهر ناهيد ، فرشته آب و زندگي ، سبزه نشانه ي رويش و حيات ، انار مظهر باروري و فراواني ، نان نماد برکت و قروني و اسپند وسير رماننده ي هوام وارواح زيانکار و ... 

وتمامي اينها مزين کننده ي سفره ي نوروزي است . سفره اي که با عشق و صداقت تمامي اعضاي خانواده جمع شده است ، تا بتوانند اين صداقت و پاکي را در سالي ديگر نمايان سازد . عشق به زندگي و عشق به هنر ، که در تک تک اين سفره ها نقش مي بندد .... »

                                                                  ...

« عيد » به معني هر چه باز آيد . هر روزي که در آن انجمن يا تذکار براي فضيلت يا حادثه بزرگي باشد ، گويند از آن رو بدين نام خوانده شده که هر سال شادي نويني باز آرد و اصل آن « عود » است .

در فرهنگ معين ، درباره ي واژه ي عيد چنين آمده است ، عيد : روزي است مبارک که در آن مردم جشن مي گيرند و شادي مي کنند .

از دوران کهن ، بسياري از جشن ها همراه با اسطوره ها و افسانه هايي درباره ي پيدايش آنها ، بر جاي مانده است و جشن نوروز  در ماه فروردين ، نيز از جمله جشن هاي باستاني و اسطوره اي به شمار مي آيد . در ادبيات فارسي : جشن نوروز را ، مانند بسياري ديگر از آئين ها ، رسم ها ، فرهنگ ها به نخستين پادشاهان نسبت مي دهند .

« محمد بن جرير طبري » نوروز را سر آغاز دادگري جمشيد دانسته است :

جمشيد علما را فرمود که در آن روز که من بنشستم به مظالم : شما نزد من باشيد ، تا هر چه در او داد و عدل باشد بنماييد ، تا من آن کنم . و آن روز که به مظالم نشست روز هرمز بود از ماه فروردين ، پس آن روز رسم کردند .

و « ابوريحان بيروني » پرواز کردن جمشيد را ، آغاز جشن نوروز مي داند :

چون جمشيد براي خود گردونه بساخت ، در اين روز برآن سوار شد ، و جن و شياطين او را در هوا حمل کردند و به يک روز از کوه دماوند به بابل آمده و مردم براي ديدن اين امر در شگفت شدند و اين روز را عيد گرفته و براي ياد بود آن روز در تاب مي نشينند و تاب مي خورند . 

حالا که با پيشينه جشن نوروز آشنا شديم ، بر مي گرديم به آئين ها و آداب و رسوم ويژه ي نوروز که کمابيش در زمانه ي حال از رونق نيفتاده و باقي مانده است .

نوروزي خوان :

 اگر تا حدودي به ياد داشته باشيم ، تا چندين سال قبل شمار نوروزي خوانها که ما از آنها به مبارک ياد مي کرديم ، بيش از آن چيزي بود که حالا مي بينيم . تقريبا" در هر کوي و برزني دو چهره ي سياه و خنده دار را مي ديديم که با نقاره و بشکن زدن و آوازي خواندن ، آمدن بهار و عيد نوروز را تبريک مي گفتند و رهگذران نيز براي اين شادي و نشاطي که به آنها به همراه خود آورده بودند ، پولي به عنوان هديه    مي دادند و امروزه تنها يکي دو مورد آن هم در شهر هاي نه چندان بزرگ ديده   مي شود . اين مبارک ها همان پيک هاي نوروزي هستند که در زمانهاي نه چندان کهن ، دسته هاي بزرگي را تشکيل مي دادند و شهر ها و محله ها مي رفتند و از کنار در خانه ها عبور مي کردند و با شادي و هلهله آمدن نوروز و فرارسيدن بهار را تبريک مي گفتند  نوروز خواني از دير باز در بيشتر نقاط ايران ، به ويژه گيلان و مازندران و آذرباييجان و فارس ، بسيار رواج داشته است .

در ترانه هاي نوروزي خوانان گيلان برخي از پديده هاي طبيعي ، مانند مهر و نور و خاک و باد و زمين که نزد ايرانيان جنبه ي تقدس دارد با معتقدات مذهبي شيعه در آميخته است . مثلا" ، برخي از اين ترانه ها با ياد دوازده امام شيعيان آغاز و با وصف نوروز و نوسال پايان مي يابد اين اشعار ترجيح بندند و ترجيع ترانه ي « دوازده  امام » اين بيت است :

 « ..... به ياسين و الف لام به فيروز                دهيد مژده که آمد عيد نوروز »  

و ترجيع ترانه ي « نوروز و نوسال » اين چهار پاره است : 

« ....... باد بهاران آمده ، گل در گلستان آمده  / مژده دهيد بر دوستان ، اين سال نو باز آمده »

بيشترين ترانه ها به صورت ملمع فارسي – گيلاني سروده شده اند . نوروز خوانان ترانه ها را با آهنگ يا نغمه ي مخصوص مي خوانند . ترجيع ها را هم همه افراد دسته نوروزي خوان ، دو تن يا بيشتر با هم مي خوانند .

در اردبيل پيک هاي نوروزي چند دسته اند که از چند روز پيش از نوروز به شهري مي آيند و پيام آمدن بهار و نوروز را با شادي به مردم مي رسانند ، مردم نيز آمدن آنها را با نقل و شيريني گرامي مي دارند . يک دسته از پيک هاي نوروزي ،« تَکَم چي » ها Takamchi ) ( هستند . هر يک از تکم چي ها ، يک تکه    (taka ) در دست دارند و مي گردانند و نوروز را با فرياد اعلام مي کنند . تکه تنديس چوبي شتر کوچکي است که دمي از مو بر آن چسبانده اند و بر سرش پري از مرغ يا خروسي گذاشته اند و آن را با تکه پاره هاي قالي و گليم و آينه و منجوق آراسته اند .

دسته ي دوم « يِمليک چي » ها هستند . يمليک چي ها از روستاهاي  پيرامون سبلان با دسته هاي گل صحرايي و سبزه و يمليک ( شنگ ) به شهر مي آيند و به در   خانه ها مي روند و در حالي که ترانه هايي در وصف نوروز مي خوانند درها را مي کوبند و به هر خانواده دسته اي گل و سبزي مي دهند .

پيک هاي ديگري نيز هستند که با تخم مرغ هاي رنگي و نقاشي شده ، يا دانه هاي اسپند برنج کشيده شده ، يا سبد هاي ماهي که از رودخانه هاي اطراف اردبيل   گرفته اند به در خانه ها مي روند و با اهداي آنها به خانواده ها نوروز را به در خانه ها مي آورند .

ترانه هايي را که پيک هاي نوروزي مي خوانند با اين بيت ها آغاز مي شود :
 

« بهار آمد ، بهار آمد ، خوش آمد            علي با ذوالفقار آمد ، خوش آمد

  سيزون بو تازه باير اموز مبارک             آيوز  ، ايلوز ، هفتوز ، گونوز مبارک » 

( عيد نوروز شما مبارک                  ماه ، سال ، هفته و روز شما مبارک ) 

پيک هاي نوروزي پس از پيام نوروزي خود ، با پول هايي که از مردم هديه    گرفته اند نقل و نبات و خشکبار و لباس مي خرند و پيش از تحويل سال نو به روستاهاي خود باز مي گردند .

سبزه کاشتن در ايران کهن :

 

ايرانيان رسم کاشتن دانه و سبزه و روياندن را به هنگام گردش سال کهنه به نو ، همچون آئين نوروزي از جمشيد مي دانستند و باور داشتند که جمشيد پس از سرکوب اهريمن و پيروانش ، که برکت را از مردم روي زمين گرفته بودند و باد را نمي گذاشتند که بوزد و درختان برويند ، به زمين باز گشت . در اين روز که نوروزش ناميدند هر چوب و درختي که خشک شده بود باز روئيده و سبز شده  و هر شخصي از راه تبريک به اين روز در تشتي جو کاشت . سپس اين رسم در ايرانيان پايدار ماند ، که روز نوروز در کنار خانه هفت صنف از غلات ، در هفت استوانه بکارند و از روئيدن اين غلات به خوبي و بدي زراعت و حاصل ساليانه حدس بزنند .

سبزه کاشتن در ايران امروز :

سنت روياندن سبزه هنوز چون گذشته ميان مردم باز مانده است و هر خانواده از دو سه هفته به نوروز مانده ، به شمار افراد خانواده مشتي غله و حبوب در لب تخت ها و بشقاب ها سبز مي کند . برخي نيز تخم ترتيزک يا کنجد روي کوزه هاي سفالي  مي رويانند .

مردم هر جامعه اي از سرزمين ايران ، بنا بر ويژگي هاي فرهنگ بومي خود ، برخي از دانه هاي گياهي را پيش از آمدن نوروز مي کارند تا در اول نوروز سبز و بالنده شوند . در بيشتر جاها ، مردم به هنگام گشتن سال کهنه به سال نو ، سبزه ها را بر ميان سفره هاي هفت سين مي گذارند و آنها را تا سيزده نوروز ( سيزده به در ) نگاه مي دارند . در روز سيزده ، سبزه ها را از خانه بيرون مي برند و به دشت و صحرا يا آب روان جوي و رودخانه مي افکنند .

آئين ها و آداب تحويل سال :

خوان نوروزي :

گستردن خوان نوروزي يا سفره ي نوروزي در هنگام تحويل سال نو و گزيدن هفت نوع خوراکي گوناگون و چيدن آن روي سفره ، از رسم هاي ويژه و عمومي در نوروز بوده است .

امروزه ، هفت نوع خوراکي که روي سفره ي نوروزي مي چينند بنا به مقتضيات اجتماعي ، فرهنگي و اقليمي در نواحي مختلف فرق مي کند . در بيشتر مناطق ايران در تحويل سال سفره هفت سين مي گسترند و هفت نوع خوراکي که نخستين حرف نام هر يک سين است ، مانند سيب ، سنجد ، سمنو ، سرکه ، سماق ، سنبل و سير يا سياه دانه روي آن مي چينند . در برخي از روستا هاي فارس و خراسان سفره ي هفت ميم و سفره ي هفت شين از هفت گياه و ميوه مي گستردند 

وي سفره ي نوروزي افزون بر هفت خوراکي ،  آينه ، لاله ، شمع ، قرآن ،  جامي پر از آب – که در آن چند برگ سبز و شمشاد و نارنج انداخته اند – يک جام با ماهي هاي قرمز ، نرگس و سنبل ، چند تخم مرغ پخته رنگين و نقاشي شده ، نان سنگک يا تافتون ، يک بشقاب سبزي پلو با کوکو و ماهي ، سکه نقره که معمولا" سکه صاحب الزمان است ، اسفند رنگ شده ، و شير و ماست و پنير و سبزي خوردن و شيريني مي گذارند . هر يک از اين چيز ها و خوراکي ها در فرهنگ ايراني معنا و مفهوم ي نمادي دارد .

زمان تحويل سال در ايران امروز :  

در نخستين روز اعتدال ربيعي به هنگام ورود آفتاب به برج حمل سال تحويل مي گردد و سال کهنه به پايان مي رسد و سال نو و نوروز شروع مي شود . در وقت تحويل سال ، همه ي اعضاي خانواده ها در خانه ها ي خود گرد مي آيند و در کنار خوان نوروزي مي نشينند . شمع هاي شمعدان يا چراغهاي روي خوان نوروزي را پيش از تحويل سال روشن مي کنند ، و سکه و يا اسکناس هايي لاي قرآن مي گذارند .

در ميان مسلمانان رسم چنين است که پس از تحويل سال ، همه ي اعضاي خانواده با يکديگر عيد مبارکي مي گويند . کوچک ترها دست بزرگ ترها را مي بوسند و بزرگ ترها صورت کوچکترها را .

آنگاه بزرگ خانواده دعاي سال تحويل زير را مي خواند و ديگران آن را تکرار    مي کنند :
 

« يا مُقَلِّبَ القُلوبِ و الاَبصار ،

  يا مُدبِّرَ اللَّيلِ وَ النَّهار ،

  يا محوِّلَ الحولِ وَ الاَحوالِ ،

  حَوِّل حالَنا ِالَي َاحسَنِ الحال »

پس از خواندن دعاي سال تحويل ، بزرگ خانواده قرآن را مي گشايد و هفت سوره و يا هفت آيه از قرآن را که با کلمه سلام آغاز مي شود ، مي خواند . با خواندن اين آيات ، آفت ها و بلاهاي آسماني و زميني و ابليس و شيطان را از محيط خانواده دور مي کنند و سلامت و آرامش را به خانه در سال نو مي آورند . آن گاه به رسم تيمن و تبرک ، بزرگ خانه به هر يک از اعضاي خانواده اسکناسي را که در لاي قرآن گذاشته است ، مي دهد . در اين هنگام همه دهان خود را با شيريني سفره ي نوروزي شيرين مي کنند .

از قديم رسم  چنين بوده که پس از تحويل سال و آغاز سال نو ، کسي فرخنده رو  و خوش قدم و نيک زبان به خانه در مي آمد و نوروز را شاد باش مي گفت و تندرستي و شادي و روزي فراخ در سال نو براي اعضاي خانواده مي آورد . اين رسم همچنان تاکنون در ميان عامه مردم ايران باز مانده است . در تهران قديم ، اين کار را معمولا" پدر يا مادر خانواده و يا يکي از اعضاي خانواده  و خويشاوندان نزديک که قدمش را خوب و ديدارش را نيکو مي پنداشتند ، انجام مي داد . اين شخص از خانه بيرون    مي رفت و پس از لختي باز مي گشت تا نخستين کسي باشد که در سال نو قدم در خانه گذاشته است . او در خانه را مي کوبيد و در پاسخ پرسش اهل خانه که    کيستي ؟ مي گفت : تندرستي ! مي پرسيدند چه آورده اي ؟ مي گفت : شادي و پيروزي ! 

همچنين عامه ي مردم چنين مي پندارند که به هنگام تحويل سال در هر جا که باشند تا آخر سال حضور در آن جا برايشان بسيار آسان و ميسر است .  مردم باور دارند که در موقع سال تحويل و آنگاه که خورشيد به برج بره ( حمل ) مي رود ، هر کس هر نيازي و مرادي داشته باشد و از خداوند بخواهد ، برآورده    مي شود . به پندار ايشان ، هر کس به هر کاري مشغول باشد ، تا آخر سال نو  با آن کار مشغول و گرفتار خواهد بود . برخي از مردم جامعه هاي سنتي ، چند لحظه پيش از تحويل سال خرخاکي يا سکه در مشت نگه مي دارند تا با تحويل سال ، برکت و نعمت و شگون برايشان در سال نو بياورد .

بعد از تحويل سال و تا اتمام روزهاي عيد که شمار آن به سيزده روز ميرسد ، به ديد و بازديد در ميان اقوام و خويشان و دادن هداياي نوروزي مشغول مي شوند . 

امسال سال گاو  است و لحظه تحويل سال، ۱۵:۱۳:۲۹ ثانیه مي باشد.

« اميدوارم اين سال ، سالي پر از برکت و نعمت و خوشي براي تمامي ايرانيان به همراه داشته باشد . »

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت3:47توسط هفت قلم | |

تاریخ خط در ایران

سعید نفیسی

استاد شادروان سعید نفیسیدر روایات زردشتی از داستان های ملی ایران چنین آمده است که طهمورث پیشدادی پس از آن که بر اهریمن پیروز شد هفت گونه خط را که به کسی یاد نمی داد به زور از او فراگرفت. در اسناد سریانی آمده است که زردشت کتاب اوستا را به هفت زبان سریانی و فارسی و آرامی و سگستانی و مروَزی و یونانی و عبری نوشته است. آیا هر یک از این زبان ها خطی نداشته اند ؟
ما می دانیم که در ایران پیش از اسلام خط سریانی و خط میخی برای پارسی باستان و خط آرامی و یونانی و عبری در میان یهود ایران رواج داشته است. پس می توان گفت که برای زبان سگستانی (سیستانی) و مروزی (زبان مرو) نیز خطی به کار برده اند.

معمولا واضع خط را در جهان فنیقیان می دانند. این نکته تنها درباره ی ملل سامی درست است و ملل آریایی مخصوصا در هند، شاید پیش از فنیقیان خط های دیگری اختراع کرده اند که از سلسله خطوط سامی ماخوذ از خط فنیقی نیست.

در ایران ما، خط، داستانی بسیار مفصل دارد و موضوع به اندازه ای وسیع است که می توان کتاب جداگانه ای در تاریخ خط در ایران نوشت. کسانی که در این زمینه اندکی ممارست بکنند فورا به نکته ی مهمی برمی خورند و آن این است که نیاکان بزرگوار ما در این مدت دو هزار و پانصد سال که ما تاریخ مدون و معروف داریم هرگز در هیچ خطی تعصب نورزیده اند و هر زمان که خط آسان تر و بهتری پیدا شده است در پذیرفتن آن درنگ نکرده اند.

اکنون قدیم ترین اسنادی که در دست ماست از دوره ی هخامنشیان به خط میخی است. این نام را اروپاییان از روزی که با آن روبرو شده اند بر روی آن گذاشته اند زیرا که این خط مرکب از خطوط افقی و عمودی و منکسر است که بالای آن پهن تر و پایین آن باریک تر است به شکل میخ. ناچار در این خط برای هر حرف و مخرجی چند خط افقی و عمودی و منکسر به انواع مختلف باید ترکیب کرد تا هر علامتی با علامت دیگر اشتباه نشود و قهرا نوشتن به این خط وقت زیاد می گیرد و باری هر حرفی چندین بار باید دست را به این طرف و آن طرف حرکت داد و گرداند.

این خط را نخست برای زبان های بین النهرین یعنی زبان الامی و بابلی و آسوری به کار برده اند و چون الامیان در خوزستان امروز می زیسته اند و همسایه ی پارسیان بوده اند مردم پارس یا پیش از تشکیل شاهنشاهی هخامنشی و یا در آغاز این دوره، این خط را برای زبان پارسی باستان هم پذیرفته اند و می توان حدس زد که مادها نیز برای خود آن را اختیار کرده باشند زیرا که ایشان نیز با آسوریان و بابلیان همسایه بوده اند.

در پذیرفتن خط میخی برای زبان پارسی باستان تصرفی کرده اند به این معنی که پیش از سال ِسه هزار قبل از میلاد سومریان خطی اختراع کرده اند که در قرن نوزدهم اروپاییان به آن خط میخی گفته اند زیرا که این خط مرکب از خطوط عمودی و افقی و منکسر است که شکل میخ دارد و سپس آکادیان و آسوریان و کلدانیان و الامیان و هیتی ها و ایرانیان و ارمینان نیز آن را برای زبان های خود اختیار کرده اند. در خطوط میخی ملل دیگر چند نقش از هشتصد تا سه هزارعلامت به کار می رفته است. ایرانیان تصرف جالبی که در خط میخی برای زبان پارسی باستان کرده اند این است که تنها چهل و دو علامت برای اصوات مرکب بکار برده اند. این خط تا پایان دوره ی هخامنشی در کتیبه ها و سکه ها به کار رفته است اما برای زبان بابلی تا آغاز تاریخ میلادی آن را به کار برده اند. از این ۴۲ علامتی که در خط میخی ایرانی به کار می رفته است یک علامت حکم نقطه را دارد و برای وقف در میان حروف به کار می رفته و پنج علامت دیگر به اصطلاح فنی ایدئوگرام بوده است یعنی در برابر پنج کلمه ی رایجی که بسیار به کار می رفته می نوشته اند و حاکی از صدای مخصوص نیست. یک علامت را برای کلمه ی شاه و دو علامت را برای کلمه ی کشور و یک علامت را برای کلمه ی زمین و یک علامت را برای کلمه ی اهورمزد به کار می برده اند و علائم دیگر برای حروف مرکب از یک حرف باصدا و یک حرف بی صدا بوده است.

خط میخی چنان می نماید که تنها برای زینت و در کتیبه ها و سکه ها به کار رفته و چون نوشتن هر حرفی چندین حرکت دست و چندین خط افقی و عمودی و منکسر لازم داشته است در حوائج روزانه و در کارهای عادی آن را به کار نمی برده اند زیرا که تاکنون جز در کتیبه ها و سکه ها و الواح سیم و زر که برای تاریخ ساختمان های مهم ترتیب می داده اند و در مهرها در جای دیگر دیده نشده است. قدیم ترین کتیبه ی خط میخی ایران از کورش بزرگ از سال ۵۳۸ و آخرین آن از اردشیر سوم از سال ۳۳۸ پیش از میلاد است.

چون در دوره ی هخامنشیان اقوام آرامی از نژاد سامی ساکنان ایالات غربی ایران در کرانه های فرات و دجله بوده اند و خط و زبان مخصوص از نژاد خط ها و زبان های سامی داشته اند خط ایشان که از خط فنیقی گرفته شده آسان تر بوده و هر حرفی از آن بیش از یک حرکت دست لازم نداشته است، در ایران رایج شده و ناچار زبانشان هم در کارهای اداری و دیوانی دوره ی هخامنشی رواج یافته است، چنان که قراین بسیار گواهی می دهد این خط و زبان در دوره ی هخامنشیان در ایران متداول بوده است و زبان پارسی باستان را به خط آرامی هم می نوشته اند چنان چه قسمی از کتیبه ای از اردشیر اول به همین خط مانده است در همین دوره هنوز زبان ایلامی و خط میخی مخصوص آن به عنوان زبان اداری در دربار هخامنشی به کار می رفته  است.

در ۱۳۱۲ در گوشه ی شمال غربی صُفه ی تخت جمشید در ضمن خاک برداری به آستانه ی دری برخوردند که از همان زمان هخامنشیان تیغه کرده بودند و در پشت آن تیغه، سی هزار لوحه ی گلی یا خشت های کوچک و بزرگ به شکل مربع مستطیل بدست آمد که به خط و زبان ایلامی است. چندی بعد ۷۵۰ خشت دیگر در جنوب شرقی همان صفه به دست آمد و ثابت شد که حساب ساختمان های مختلف کاخ هخامنشیان را به این خط و زبان می نوشته اند.

استیلای یونانیان و مقدونیان بر ایران در سال ۳۳۰ پیش از میلاد خط و زبان یونانی را در ایران رواج داد و ناچار در سراسر دوره ی سلوکی و قسمتی از دوره ی اشکانی تا آغاز تاریخ میلادی این خط در ایران رواج یافته  و در این مدت خط میخی و زبان پارسی باستان متروک شده است. خط و زبان یونانی تا اوایل دوره ی ساسانی تا اندازه ای هنوز در ایران رایج بوده است زیرا که در کتیبه های شاپور اول که از ۲۴۱ تا ۲۷۲ میلادی در ایران پادشاهی کرده است خط و زبان یونانی دیده می شود و مهم ترین نمونه های آن در کتیبه ی معروف زردشت در صحرای مرودشت است.

تا زمان بلاش دوم در سکه های اشکانی جز خط و زبان یونانی چیزی دیده نمی شود و تنها در سلطنت بلاش دوم که از ۱۲۱ میلادی آغاز شده است نخستین بار حروف آرامی در سکه های ایران پدیدار شده است. زبانی را که در سکه های اشکانی در این تاریخ به خط آرامی پدیدار شده به خطا خاورشناسان و دانشمندان اروپایی با زبان پهلوی یکی دانسته اند و نخست آن را پهلوی شمالی یا پهلوی اشکانی نامیده اند و در این اواخر نام آن را زبان پارتی گذاشته اند. چون این زبان همین زبان امروزی ادبی ماست که به مرور زمان در نتیجه ی تحول به این شکل درآمده است و از قدیم به این زبان، زبان دری گفته اند، البته درست ترین اصطلاح درباره ی آن همان زبان دری است و باید گفت زبان دری را نخست از آغاز قرن سوم میلادی به خط آرامی نوشته اند.

در دوره ی ضعف سلوکیان در ایران در گوشه و کنار سرزمین ما پادشاهان محلی به فرمانروایی آغاز کرده اند. نخست در سرزمین فارس خاندانی از پادشاهان ایرانی مستقل شده اند که جز سکه های ایشان سندی درباره ی ایشان بدست ما نرسیده است. پایتخت ایشان شهر استخر بوده است و در آن جا سکه هایی زده اند به زبان آرامی و به همان خط آرامی و در حدود سال ۲۲۰ میلادی به این کار آغاز کرده اند. این خاندان پادشاهان محلی فارس که همان «فرته داران» باشند نیاکان پادشاهان ساسانی بوده اند که سرانجام پادشاهانی کوچک به اصطلاح ملوک الطوایف را برانداخته و شاهنشاهی بزرگ ساسانی را تشکیل داده اند و سکه شناسان این سلسله را«پرسید» نام داده اند.

از سوی دیگر در قسمت شرقی خوزستان نیز پادشاهان محلی در همین دوره استقلالی یافته اند و سلسله ای تشکیل داده اند که سکه شناسان اروپایی و به پیروی ِایشان، تاریخ نویسان، نام این سلسله را «المائید» گذاشته اند و در حدود سال ۱۶۳ پیش از میلاد به فرنانروایی آغاز کرده اند. در سکه های این سلسله نخست خط و زبان یونانی به کار رفته است اما در پایان سلطنت فرهاد که از ۱۰۶ تا ۱۳۰ میلادی فرمانروایی داشته است خط و زبان آرامی در سکه ی وی آشکار می شود.

در قسمت غربی خوزستان در میان رودهای دجله و فرات تا کرانه های خلیج فارس، سلسله ی دیگری استقلال یافته است که از سال ۱۲۹ پیش از میلاد آثاری از آن به ما رسیده است. پایتخت آن شهر خاراکس در همان زمان آباد شده و نام این شهر هنوز بر جزیره ی «خارگ» باقی است. در پادشاهی «آنامبلوس سوم» پادشاه این سلسله در حدود سال ۵۴ میلادی نخستین بار در روی سکه ها نوع خاصی از خط آرامی پدیدار شده است سجع این سکه ها به همان زبان آرامی است اما خط آن ها تفاوتی با خط آرامی معمولی دارد.

خط آرامی که در اواسط دوره ی اشکانی برای زبان دری به کار رفته در آسیای مرکزی نیز رایج شده و با تصرفاتی آن را برای زبان سغدی و تخاری به کار برده اند و سپس در متون مانوی نوع دیگری از آن رایج شده است.

در نخستین کتیبه های ساسانی چنان چه پیش از این اشاره رفت خط و زبان یونانی و پس از آن دری به خط آرامی و زبان پهلوی یعنی زبان دربار ساسانیان به همان خط آرامی دیده می شود. اندک اندک زبان و خط یونانی از میان می رود و در همین دوره زبان دری را نیز دیگر در کتیبه ها به کار نبرده اند و تنها زبان پهلوی باقی مانده است.

کتاب اوستا که به زبان باستانی مشرق ایران بود قرن ها خط مخصوص به خود نداشته است و روحانیون زردشتی تنها آن را از بر می کرده و به یاد می سپرده اند. در اواسط دوره ی اشکانی در صدد برآمده اند آن چه را که از اوستا پس از استیلای یونانیان و مقدونیان بر ایرانیان باقی مانده بود بنویسند اما گویا به این کار توفیق نیافته اند و معلوم نیست به چه خط می خواسته اند بنویسند. این که به این کار کامیاب نشده اند گویا برای این بوده است که در آن زمان خطی وجود نداشته است که در آن علامت هایی برای همه ی اصوات زبان اوستا باشد و ناچار از این کار چشم پوشیده اند.

ظاهرا از قرن اول پیش از میلاد در صدد برآمده اند اوستا را بنویسند و سپس در زمان اردشیر بابکان و پسرش شاپور اول نیز کوشش هایی در این راه کرده اند که نتیجه ی مطلوبی نداده است تا آن که در زمان شاپور دوم که از ۳۱۰ تا ۳۷۹ میلادی پادشاهی کرده است، موبد بزرگ ایران آذر پدماراسپند (آذر بدمهراسپند) از خط آرامی خط تازه ای با ۴۳ علامت اختراع کرد و بازمانده ی اوستا را به آن خط نوشتند که تا کنون باقیست.

خط آرامی که برای زبان پهلوی به کار برده اند منفصل و منقطع است و چون در نوشتن عادی و کتابت دشوار بوده است برخی از حروف آن را مانند همان خط امروزی به یکدیگر متصل کرده اند و خط دیگری در ایران پیدا شده است که همان خط پهلوی باشد و از آن روزی که این کار را کرده اند خط آرامی برای زبان پهلوی متروک و منسوخ شده است.

خط پهلوی در ایران در دوره های اسلامی باز تا مدت درازی به کار می رفته است چنان که در سکه های پادشاهان طبرستان تا سال ۱۶۱ تاریخ طبرستان این خط دیده می شود و تا سال ۱۶۸ هجری نیز در شهر ری سکه هایی به خط پهلوی زده اند. تا آغاز قرن پنجم هجری نیز خط پهلوی در ساختمان های مهم شمال ایران به کار رفته است چنان که «گنبد قابوس» که در ۴۰۳ ساخته شده کتیبه ی پهلوی دارد و برج لاجیم در ناحیه ی سواد کوه در مشرق راه فیروزکوه به ساری که بر سر قبر «ابوالفوارس شهریار بن عباس بن شهریار» از پادشاهان مازندران در ۴۱۳ هجری ساخته شده است نیز کتیبه ی پهلوی دارد.

دانشمند نامی ایرانی «ابن الندیم» در کتاب معروف الفهرست در جایی که ذکر از خطوط قدیم ایران کرده از هفت خط که در پیش از اسلام رایج بوده است بدین گونه نام می برند : «دین دفتریه» که باید «دین دبیره» خواند، «ویش دبیریه» دارای ۳۶۵ حرف، «کستج» دارای ۲۸ حرف، «نیم کستج» دارای ۲۸ حرف، «شاه دبیریه»دارای ۳۳ حرف که نقطه ندارد، «رازمهریه» و «راسی مهریه» دارای ۲۴ حرف.

آن چه ابن اندیم در کتاب الفهرست آورده، مطالبی را که در آغاز این مقال ذکر کردم به یاد می آورد که طهمورث هفت خط را از دیوان اخذ کرد و زردشت کتاب اوستا را به هفت زبان نوشت.

چنان می نماید که از آغاز دوره ی اسلامی ایرانیان خط عربی را برای زبان های ایرانی نپذیرفته باشند زیرا که تا پیش از دوره ی سامانیان ما هیچ اثر کتبی از زبان های ایرانی امروز نداریم و پیداست که این آثار به خطی بوده است به جز خطوط اسلامی که چون از میان رفته است اسنادی که به آن خط بوده ناپدید شده است.

اما کتابت مصحف شریف در میان مسلمانان نیز تاریخی دارد. مورخان اسلام همه تصریح کرده اند که در زمان رسول اکرم تنها چند تن از صحابه ی نزدیک وی کُتاب وحی بودند و ایشان کسانی بودند که هر وقت آیه ای از قرآن بر پیغمبر نازل می شد هر یک که حاضر بودند به نوبت آن آیه را می نوشتند. حتی صریحا گفته اند که در قریش تنها هفده تن خط داشتند بدین ترتیب «عمر بن خطاب»، «علی بن ابی طالب»، «عثمان  بن عفان»، «ابوعبیدة بن الجراح»، «طلحه»، «یزید بن ابوسفیان»، «ابوحذیفة بن عتبة بن ربیعه»، «حاطب بن عمروعامری»، «ابوسلمة بن عبدالاسد مخزومی»، «ابان بن سعید بن العاص بن امیه»، برادرش «خالد بن سعید»، «عبدالله بن سعد بن ابوسرح عامری»، «حوبطب بن عبدالعزی عامری»، «ابوسفیان بن حرب بن امیه»، «معاویة بن ابوسفیان»، و «جهیم بن الصلت بن مخزمة بن المطلب بن عبد مناف»، از قریش و «علاء بن الحضرمی» خارج از قریش.

از طرف دیگر کـُتـّاب وحی یعنی نویسندگان قرآن را «ابی بن کعب» و «عبدالله بن مسعود» و «زید بن ثابت» از اصحاب رسول می نوشتند. گذشته از ایشان «ابوموسی عبدالله اشعری» و «مقداد بن عمرو» نیز جزو کـُتاب وحی بوده اند.

ظاهرا این گروه که در زمان رسول اکرم خط داشته اند برخی به خط آرامی و برخی به خط حمیری و شاید برخی هم به خط نبطی آشنا بوده اند و این هر سه خط در میان اصحاب رسول رواج داشته است بسته به این هر یک در کدام ناحیه خط آموخته بوده باشند. در زمانی که عثمان خواست آیاتی را که بر پیغمبر نازل شده بود در یک نسخه جمع کند و قرآن را به صورت امروز درآورد آیات قرآن پراکنده بود زیرا که در هر موقع که آیه ای نازل شده بود هر یک از کـُتاب وحی که حاضر بود آن را روی سنگی یا چوبی یا لیف خرما یا هر چه یافته بود نوشته بود و هر یک از ایشان بدین گونه قسمتی از قرآن را به یاد داشت و همه ی قرآن نزد هیچ یک از ایشان نبود. کسانی نیز از اصحاب بودند که برخی از قسمت های قرآن را از بر کرده بودند و ایشان را قاری و قراء می گفتند و چند تن ازایشان در جنگ های پس از رحلت رسول با مسیلمه ی کذاب کشته شده بودند.

نخست عمربن خطاب در خلافت ابوبکر خلیفه ی اول زید بن ثابت را که از کاتبان وحی بود مامور کرد قرآن را تدوین کند وی آن چه را که بر روی سنگ و چوب و لیف خرما نوشته بودند یا اصحاب از بر کرده بودند گردآورد و در روی اوراق جداگانه به نام «صحیفه» نوشت که مجموع آن ها «صحف» می گفتند و چون با هم گردآوردند «مصحف» نام گذاشتند. زید بن ثابت این نسخه را به ابوبکر داد و پس از مرگ ابوبکر به دست عمر رسید و او به دختر خود حفصه زن پیغمبر بخشید.

سرانجام عثمان هم به این کار دست زد و چون در میان نسخه های مختلف از یک آیه که چندتن نوشته بودند یا چند تن از بر خوانده بودند اختلاف بود یکی از روایات را که بهتر می دانست ترجیح داد و ظاهرا ترتیب امروزی قرآن از اوست و برخی گفته اند که آیاتی از قرآن را از میان برده است.

در هر صورت قرآنی که عثمان ترتیب داده از روی چهار نسخه بوده است که وی آن ها را بر نسخه های دیگر ترجیح داده و حتی گفته اند هر یک از آن نسخه ها در یک ناحیه از قلمرو اسلام فراهم شده بود :

نسخه ی ابی بن کعب در دمشق،
نسخه ی مقداد بن عمرو در شهر حمص (در میان دمشق و حلب)،
نسخه ی عبدالله بن مسعود در کوفه
و نسخه ی ابوموسی اشعری در بصره

فراهم شده بود و چون هر یک از این چهار نسخه در ناحیه ی دیگر تدوین شده بود در زبان هریک از این چهار ناحیه خصوصیاتی بود و لهجه ی دیگری به شمار می رفت ناچار در میان این چهار نسخه و چهار روایت قرآن اختلافی در لهجه و طرز ادا کردن برخی از کلمات بوده است و به همین جهت بعضی از آیات را به دو و گاهی به چند اعراب مختلف باید خواند و برخی تا چهارده روایت قائل شده اند. چنان که خواجه حافظ فرموده است :

عشقت رسد به فریاد، ار خود به سان حافظ               قرآن ز بَر بخوانی در چارده روایت

در قرون اول اسلامی دانشمندان و ادیبانی که در علوم قرآنی زبردست تر بودند در دو شهر کوفه و بصره گرد آمده بودند و در میان بصریان و کوفیان در بسیاری از مسائل ادبی اختلاف بود. در کوفه چون خطوط قدیم سامی را برای زبان تازی مناسب و کافی نمی دانستند از خط آرامی خطی اختراع کردند که به خط کوفی معروف شد.

خط کوفی چند قرن، یگانه خط مشترک زبان تازی و پارسی بود و حتی در زمانی که خطوط دیگر رواج یافت تا مدت ها خط کوفی را در کتیبه ها و گاهی در کتاب ها یا سرفصل کتاب ها برای زینت به کار بردند و به همین جهت انواع مختلف از خط کوفی در نواحی مختلف قلمرو اسلام پدید آمده است. در آغاز، خط کوفی نقطه و اعراب نداشت و پس از چندی این تصرف را در آن کردند. همه ی خط های مختلفی که بیش تر آن را در ایران ایرانیان وضع کرده اند در نتیجه ی تصرفات و اصلاحاتی که در خط کوفی کرده اند فراهم شده است.

خط شناسان و کسانی که در این زمینه بحث کرده اند اصول را شش (۶) خط دانسته اند که از خط نسخ بیرون آمده اند و خط نسخ به منزله ی مادر خطوط دیگر است. خط نسخ نیز به نسخ قدیم و نسخ جدید تقسیم می شود و خطوط اصلی عبارت است از شش خط یا به اصطلاح خوش نویسان «اقلام سته» که عبارت باشد از رقاع و ثلث و غبار و ریحان و محقق و توقیع.

در این مدت که از ظهور خطوط تازی می گذرد در ایران و خارج از ایران برای زبان های اسلامی خطوط مختلف وضع و اختراع کرده اند که شماره ی آن ها از شست تجاوز می کند. معروف ترین خطی که در خارج از ایران پیدا شده خط مغربی در دیار مغرب و خط نسخ کشمیری در هندوستان است و انواع تفننی آن ها طغرا و زلف عروس و لرزه و جود و مقرمط و تحریر و معقلی و غیره است. پنج خط فرعی هم اختراع کرده اند که عبارت باشد از تعلیق و شکسته تعلیق و نسخ تعلیق(نستعلیق) و شکسته تعلیق و شکسته.

تا قرن هشتم هجری ایرانیان هنوز تصرفی در خط عربی برای چهار حرف مخصوص زبان فارسی که در تازی نیست یعنی «پ» و «چ» و «ژ» و «گاف» نکرده بودند و از قرن هشتم به بعد اندک اندک املای کنونی یعنی سه نقطه گذاشتن «پ» و «چ» و «ژ» و دو سرکش گذاشتن بر «گاف» معمول شده است.

ابتکار دیگری که ایرانیان در حدود قرن ششم هجری کرده اند خط سیاق برای محاسبات دیوان است که اعداد را از زبان تازی گرفته اند و برای نقد و جنس این کلمات را به صورت مخصوصی که نوشتن آن آسان تر باشد و قلب و تحریف در آن ها راه نیابد درآورده اند و پیداست که این کار برای اجتناب از ارقام متعارفی است که در آن ها ۲ و ۳ و ۴ و ۵ و ۶ و صفر به آسانی با هم مشتبه می شوند این خط مخصوص به ایرانیان، که در این مورد خاص چند قرن در ایران به کار رفته است تا جوانی ما جزو خطوطی بود که همه یاد می گرفتند و متاسفانه امروز نسلی که از پی ما آمده است از آن بیگانه است.

از قرن دوم تا قرن هشتم هجری ایرانیان پی درپی درصدد اصلاح خط و رفع معایب و نواقص آن بوده اند چنان که در این مدت چند خط تازه در ایران وضع کرده اند : مانند خط شکسته تعلیق و نسخ تعلیق و آخرین مرحله ی آن، خط شکسته است که در آغاز قرن یازدهم به منتهای کمال و زیبایی خود رسیده است. فکری که باعث وضع خط شکسته برای زبان فارسی شده بسیار حکیمانه بوده است. خواسته اند به این وسیله یکی از نواقص عمده ی خط را برای اغلب اجزای یک کلمه با کلمه ی دیگر مشتبه می شود.

عیب جویی از خط عربی تازگی ندارد. ادیب و مورخ معروف ایرانی «ابوعبدالله حمزة بن حسن اصفهانی» که در میان سال های ۳۵۰ و ۳۶۰ هجری درگذشته است بیش از هزار سال پیش از ما به معایب بسیار این خط برخورده و کتاب مبسوط و مستقلی به زبان تازی در این زمینه نوشته است به نام «کتاب التنبیه علی حدوث التصحیف». یگانه نسخه ی این کتاب در کتابخانه ی مدرسه ی خان مروی در طهران است و تعجب در این است که در نتیجه ی بدی خط، نام همین کتاب را به غلط خوانده و کلمه ی «حدوث» را «حروف» خوانده اند.

بحث درباره ی معایب این خط بسیار دراز است و می توان کتاب جداگانه ی پرحجمی در این زمینه فراهم کرد. ناسازگاری این خط با زبان فارسی به اندازه ای است که به این اختصار نمی توان برگذار کرد. در حال حاضر بسیاری از کلمات فارسی اصیل هست که در تلفظ و اعراب آن ها در قسمت های مختلف ایران اختلاف دارد. مثلا کلمات رایج مانند «سفید» و «دراز» را برخی از ایرانیان به کسر اول و برخی به فتح اول تلفظ می کنند. کلمه ی «گواه» را برخی به فتح و برخی به ضم ادا می کنند. کلمه ی «چادر» در شعر همه جا به فتح «دال» آمده و در حال حاضر برخی از ایرانیان آن را به ضم «دال» و برخی به کسر «دال» می گویند اگر درست دقت بکنیم تقریبا درصدی پنجاه کلمات فارسی اصیل ایرانیان امروز اختلاف دارند. همچنین در تلفظ کلماتی که از زبان تازی وارد زبان ما شده است و در این زمینه گویندگان رادیوهای ایران امروز گرفتار دشواری های بسیارند. در نتیجه ی بدی خط حتی نام برخی از آبادی های ایران تغییر کرده است از آن جمله تردیدی نیست که نام درست شهر «قوچان» در خراسان «خبوشان» و «خوجان» بوده است و به واسطه ی شباهت حروف تغییر کرده است همچنین نام شهر «طیبات» امروز قطعا نادرست و درست آن «تایباد» است. در همین اواخر که مراسمی برای افتتاح کارخانه ای در «دورود» روی داد در همه ی روزنامه های طهران نام این آبادی را«درود» نوشتند و حال آن که چون در میان دو رودخانه واقع شده است باید «دورود» نوشت.

سه سال پیش که زلزله ای در ناحیه ی فیروزکوه روی داد نام آبادی زلزله زده ای را همه جا «ترود» نوشتند و در فرهنگ جغرافیای ایرانی که دایره ی جغرافیایی ارتش تدوین کرده «طرود» چاپ کرده اند و حال آن که نام درست این آبادی «تاب رود» و «تاورود» از ماده ی تاب به معنی حرارت بسیار و رود است که اهالی محل به تلفظ محلی خود «تورود» به ضم «تا» و سکون «واو» ادا می کنند و آن چنان که همه نوشتند به هیچ وجه درست نیست.

اگر در اشتقاق بعضی از کلمات فارسی دقت بکنید می بینید که در نتیجه ی بدی خط چه تحریف ها در این کلمات راه یافته است. مثلا این چهار کلمه ی «دستور» و«رنجور» و «مزدور» و «گنجور» که ما امروز آن ها را با اشباع «واو» مانند «دور» و «شور» تلفظ می کنیم و حتی بزرگان زبان ما آن ها را به همین شکل قافیه بسته اند در اصل به فتح «واو» بوده است مانند «دانشوَر» و «هنروَر» و «پیشه وَر» و کلماتی نظیر آن ها.
یکی از معانی «دست»، اختیار است و «دستوَر» به معنی صاحب اختیار مانند «هنرور» و «پیله ور» باید خوانده شود و به همین قیاس «مزدور» و «رنجور» . «گنجور» و چون در این خط «واو» این کلمات را به دو شکل می توان خواند این کلمات را تحریف کرده اند.

در تقویم ایران پیش از اسلام، که هر ماه را سی روز حساب می کردند پنج روز از بازمانده ی سال را در پایان سال جداگانه می گرفتند و به آن پنج روز «وهیزک» یا«بهیزک» می گفتند. بسیاری از شاعران ایران این کلمه ی بهیزک را «بهترک» خوانده و در شعر به همین گونه آورده اند چنان که در وزن شعر جز بهترک نمی توان خواند. در دین زردشت نام پلی هست در میان بهشت و دوزخ که «چینوت» با «چینود» باید خواند. تصور نمی کنید که حتی بزرگان زبان ما در شعر خود این کلمه را به چه اشکال مختلف درآورده اند و می توان مقاله ی مخصوص در این زمینه نوشت.

در کلمه ی «خوید» به معنی محصول نارس غلات «واو» آن خوانده نمی شود و مانند «خید» باید تلفظ کرد. مرد بزرگی مانند سعدی «واو» این کلمه را خوانده و در شعر چنین آورده است.

هرکه مزروع خود بخورد                خوید وقت خرمنش خوشه باید چید

حتی در نام های مردان تاریخ از این گونه اشتباهات روی داده است. نام پادشاه معروف سلجوقی «الب» یا «الپ» ارسلان به فتح «الف» و سکون «لام» به معنی شیر دلیری است زیرا که در زبان ترکی الب یا الپ و ارسلان شیر معنی می دهد. بسیاری از شاعران حتی نزدیک به عصر او کلمه ی الب را به فتح اول و دوم خوانده اند. بدی این خط بسیاری از اشعار بزرگان ما را تباه کرده است. آشکارتر از همه این شعر معروف سعدی است.

بنی آدم اعضای یکدیگرند                که در آفرینش زیک گوهرند

قطعاً سعدی آن را چنین سروده بوده است.

بنی آدم اعضای یک پیکرند             که در آفرینش زیک گوهرند

زیرا کسانی که در آفرینش از یک گوهر باشند اعضای یک پیکر می شوند نه اعضای یکدیگر و بنی آدم نمی توانند اعضای یکدیگر باشند. در زمان سعدی خط رایج خط رقاع بوده است و درین خط برخی از حروف را که ما جدا می نویسیم به یکدیگر می چسباندند و از آن جمله برای رعایت تند نویسی دال دیگر را به حرف یای بعد از آن متصل می کردند و هنگامی که خواسته اند این شعر سعدی را از خط رقاع به خط دیگری نقل کنند «یک پیکر» را «یک دیگر» خوانده اند و این نقص فاحش در شعر سعدی پیش آمده است.

چون مقصود از این سطور تنها بیان مجلمی از معایب و نواقص خط کنونی است به همین چند مثال ساده تر بسنده می کنیم و گر نه می توانستم شواهد بسیار از این داستان دور و دراز به میان بیاوَرم. خوانندگانی که در این زمینه انصاف توانند داد می توانند به چند کتاب ممتع [1] که در همین زمینه فراهم شده است رجوع کنند :

۱- الفبای بهروزی - کارخامه میرزا رضاخان افشار بکشلو - چاپ استانبول ۱۲۹۹ قمری.

۲- رساله در وجوب خط اسلام - چاپ تهران ۱۳۰۳ (این رساله، بی نام مولف چاپ شده است اما پیداست که از مرحوم میرزا یوسف خان مستشار الدوله ی تبریزی آزادی خواه مشهور ایران است که در زندان استبداد جان سپرد.)

۳- الفبای خط نو - تالیف علی محمد خان اویسی - استانبول ۱۹۱۳ میلادی.

۴- مقدمه ی تعلیم عمومی یایکی از سرفصل های تمدن. نگارش حسن تقی زاده - طهران ۱۳۰۷.

۵- تسهیل و تکمیل الفبا یا راه تعمیم تعلیم و متحدالروح شدن - تالیف آقا نور حقیق صدر المعالی خوانساری طهران ۱۳۰۸.

۶- راه پیشرفت - نگارش مصطفی فاتح - تهران ۱۳۱۰.

۷- خطوط معمول در دنیا و میزان تکامل خط فارسی - تالیف دکتر حسین رضاعی - پاریس ۱۳۱۵.

۸- الفبای آسان - تالیف مرحوم حاج میرزا ابوالقاسم آزاد مراغی - طهران ۱۳۲۴.

۹- سبک پهلوی یا شیوه ی نوین خط فارسی - پیشنهاد رحیم زاده صفوی - طهران ۱۳۲۸.

۱۰- رساله ی الفباشناسی - تالیف آقانور حقیق (صدر المعالی) - طهران ۱۳۳۲.

۱۱- در پیرامون خط فارسی - نوشته ی یحیی ذکاء - طهران ۱۳۲۹.

۱۲- لزوم قطعی تغییر خط - از ابراهیم گران فر - طهران ۱۳۳۶.

گذشته از این دوازده کتابی که جداگانه چاپ شده است تا جایی که من خبر دارم از هشتاد سال پیش بسیاری از اندیشمندان و دانایان ایران در روزنامه ها و مجله های فارسی چه در ایران و چه در ترکیه و قفقاز و مصر و هندوستان به زبان ما در این زمینه سخن گفته اند. در کشورهای دیگر اسلامی نیز کتاب ها و رسایل و مقالات در این باره چاپ شده است و دانشمندان عرب نیز معایب خط خود را بیان کرده و معتقد به تغییر آن شده اند. حتی کسانی که در نگاه داشتن این خط کنونی تعصب می ورزند نمی توانند منکر شد که این خط پنج عیب اساسی دارد بدین گونه :

۱- ظاهرا چنین به نظر می آید که خط کنونی اگر همزه را به حساب بیاوریم تنها شامل ۳۳ حرف است اما اگر درست بیاندیشیم می بینیم که چون ۷ حرف آن به دو شکل یعنی تنها و در آخر کلمه نوشته می شود و ۲۶ حرف آ ن را به چهار شکل مختلف یعنی تنها و در آغاز و میان و پایان کلمه می نویسند ۱۰۴ شکل مختلف پیدا می کند در حقیقت الفبای امروزی مرکب از ۱۲۸ علامت است. در خط امروز چهار شکل کاف کوفی و دو شکل نون کشیده (به اصطلاح حروف چینان چاپخانه نون کشکولی) و دو شکل نای گرد تنها و آخر کلمه و یک های همزه دار برای اضافه ی کلمات مختوم به هاء و چهار شکل سین کشیده ی بی دندانه و سه شکل های دو چشم به کار می بریم و اگر این ۱۶ شکل را نیز به حساب بیاوریم در خط ما اکنون ۱۴۴ علامت هست و حال آن که اگر اصوات را نیز به شمار بیاوریم زبان ما تنها ۳۰ علامت لازم دارد و ۱۱۴ علامت زاید را باید حذف کنیم.

۲- همه ی فارسی زبانان از نخستین روزی که کلمات تازی وارد زبان ما شده است همیشه حروف عربی را عینا مانند حروف فارسی تلفظ کرده اند و به هیچ وجه تفاوتی در میان «ث» و «ص» و «س» و «ز» و «ذ» و «ض» و «ظ» و «ت» و «ط» و «ح» و «ه» نگذاشته اند.

در این تردیدی نیست که خط خوب خطی است که باید تابع تلفظ هر زبانی باشد. این که برخی می گویند باید املای کلمات تازی را در زبان فارسی نگاه داریم و رعایت بکنیم تا اصل آن ها معلوم باشد درست نیست زیرا که الفاظ تازی در زبان ما حکم عاریت را دارد و هر کلمه ی بیگانه ای که وارد هر زبانی می شود تابع قواعد آن زبان است چنان که تازبان نیز در گرفتن کلماتی از زبان فارسی همین کار را کرده اند و هر چه «گاف» در فارسی بوده است در عربی به جیم و هر چه «پ» بوده است به «با» و هر چه «چ» بوده است به «صاد» و هر چه «ژ» بوده است به «زا» بدل کرده اند. پدران بزرگوار ما نیز گاهی درباره ی کلمات عربی وارد در زبان فارسی رعایت عرف زبان خود را کرده اند چنان که کلمه ی «طلایع» عربی را که جمع «طلیعه» است در فارسی «طلایه» گفته و نوشته اند و نیز «قفص»عربی را در فارسی «قفس» ضبط کرده اند. همیشه الف های اول کنیه های عربی را در فارسی حذف کرده اند و مثلا «ابایزید» را «بایزید» و «ابولحسن» را «بوالحسن» گفته و نوشته اند و حتی کلمه ی «ابوالهوس» و «ابواعجب» در فارسی «بوالهوس» و «بوالعجب» آمده و بسیاری از قدمای ما آن ها را «بلهوس» و «بلعجب» نوشته اند. اگر بخواهیم رعایت املای اصلی کلمات خارجی را در فارسی بکنیم کار ما بسیار دشوار خواهد شد. مثلا چون کلمه ی «تلفن» را که از زبان فرانسه گرفته ایم در آن زبان «Téléphone» می نویسند ما هم باید در فارسی «تلپهونه» بنویسیم یا کلمه ی «پاکت» را که از انگلیسی گرفته ایم چون در آن زبان «Packet» می نویسند ما هم باید در فارسی «پاسکت» بنویسیم و پیداست که این کار تا چه اندازه نادرست است.

چون در این خط حروفی که هم صدا هستند وجود دارد به مرور زمان در املای اصیل فارسی تصرفاتی کرده اند که ما را گرفتار کرده است و بیشتر این تصرفات هم برای اجتناب از نقطه گذاری است و هم برای آن است که در خط، همیشه خوش نویسان رعایت زیبایی ظاهری کلمه را کرده و مثلا «ط» را که شکل بیضی زیبایی را دارد به «ت» ترجیح داده اند و «تپیدن» و «تپش» و «تپانچه» و «تپان» و مشتقات دیگر این فعل را به «طا» نوشته اند. همچنین «غلتیدن» و «غلتک» و «غلتان» و «غلت خوردن» و نظایر آن را و در «نفت» و «تشت» و «تاس» و «تاق» و «تالار» فارسی رعایت املای عربی این کلمات را که از فارسی گرفته اند کرده اند و «توفان» را که از فعل «توفیدن» فارسی به معنی «بانگ کردن» و «آشفتن» است به همین املاء نوشته اند.

همین معامله را با کلماتی که از زبان های اروپایی آمده اند، کرده اند مانند «امپراتور» و «پتاس» و «متر» و «سانتی» و «متر» و «تنتور». همین تصرفات را در کلمات «زغال» و «آزوغه» و حتی کلمه ی «اتاق» که از زبان مغولی آمده است کرده اند. در کلمه ی «شصت» و «صد» فارسی «صاد» آورده اند و حال آن که «شصت» را پدران ما «شست» می نوشتند و در کلمه ی «سده» که مشتق از همان صداست «صاد» ننوشته اند و تازیان نیز خود اغلب آن را «سدق» می نویسند.

در نام های خاص نیز از این گونه تصرفات کرده اند مثلا در «طهمورث» و «طهماسب» که از کلمه ی «تهم» فارسی ساخته شده است و حال آن که با مشتقات دیگر مانند «تهمینه» و «تهمتن» این معامله را نکرده اند. در نام های جغرافیایی ایران مانند «طهران» و «طالقان» و «طالش» و «طوس» و «طبرستان» و «طابران» و «طبرک» و نظایر بسیار آن ها، در نام های اروپایی مانند «پطر کبیر» و «پطرز بورگ» نیز بدعت را گذاشته اند.

پیشینیان ما بالعکس همیشه خط را تابع تلفظ قرار داده اند چنان که «دال»های فارسی که پیش از آن ها حرکت «آ» و «ای» و «او» هست در اصل «ذال» بوده است مانند «باد» و «بید» و «بود». تا مدتی که آن ها را «ذال» تلفظ می کردند «ذال» می نوشتند و پس از آن که تلفظ «ذال» از میان رفت نقطه ی «ذال» را هم حذف کردند. تا قرن ششم «دال» فارسی با «دال» عربی قافیه نمی کردند و از اواخر قرن ششم کم کم این قید را از میان برداشته اند.

۳- اشکال دیگری که در خط کنونی هست این است که ۲۸ حرف این خط با کم و زیاد شدن نقطه و بالا و پایین گذاشتن آن و گذاشتن یک یا دو سرکش با هم اشتباه می شود. شواهدی که در این زمینه هست به اندازه ی ای است که می توان کتاب بزرگی گرد آورد و یقین دارم خوانندگان بارها گرفتار این دشواری جان فرسای شده اند. بازرگانی روزی برای من حکایت کرد که در نتیجه ی اشتباه تلگراف چی، که «بخرید» را «نخرید» تلگراف کرده بود مبلغ هنگفتی زیان برده و هرگز نتوانسته آن را جبران بکند. یک سرکش گذاشتن بر «کاف» عربی و دو سرکش گذاشتن بر «گاف» فارسی نیز زیان های بسیار به زبان ما می زند چنان چه امروز کم تر کسی را می شناسیم که «لشکر» و «رشک» و «سرشک» و «اشک» و «مشک» و «پزشک» را با کاف عربی بنویسند و حال آن که با «گاف» نوشتن غلط فاحش به شمار می رود. همچنین کلمه ی «سوک» و «سوکوار» حتما با «کاف» عربی است چنان که رودکی آن را با «ملوک» قافیه کرده و گفته است :

بسا که شاد در این خانه بودم و خندان            چنان که جاه من افزون بد از امیر و ملوک
کنون همانم و خانه همان و شهرهمان             ز من نپرسی کز چه شدست شادی سوک ؟

۴- عیب دیگراین خط این است که برخی از حروف به یک دیگر پیوسته می شوند و برخی نمی پیوندند و در نتیجه بارها می شود که حتی ورزیدگان در زبان فارسی باید جمله ای را چند بار بخوانند تا بدانند جایی که حرفی قطع شده در میان کلمه است و یا در پایان آن و به همین جهت برخی که تفنن می کنند دو کلمه را که نباید به هم متصل کرد به یک دیگر وصل می کنند و خواننده را دوچار زحمت می کنند.

۵- بزرگ ترین عیب این خط این است که به جز«آ» شش صدای دیگر که در زبان ما هست در آن علامت ندارد. برای کسره و ضمه علامت نداریم و برای صدای«او» واو می نویسیم که خود جزو حروف بی صدا است و برای «ای» یا می نویسیم که آن نیز جزو حرف های بی صداست. برای ضمه ی کشیده مانند «فردوسی» و «دولت»، «و» که در اصل ِزبان تازی فتحه زده به واو تلفظ می شود و ما ایرانیان آن را به شکل دیگر ادا می کنیم و رعایت این تلفظ را در کلمات فارسی نظیر آن ها مانند «نو» و «جو» می کنیم نیز واو می نویسیم که یک جا «او» و جاهای دیگر واو مفتوح و مکسور و مضموم خوانده شود. به همین جهت است که کلماتی مانند رنجور را که پیش از این اشاره کردم می بایست به فتح واو خوانده باشند از قدیم به اشباع واو خوانده اند.

چون در این خط، فتحه و کسره و ضمه نوشته نمی شود از ناچاری کلمه «نه» را که در حقیقت نون مفتوح است و کلمات «به» و «چه» و «که» را که در حقیقت «ب» و «چ» و «ک» مکسور است به هاء نوشته اند تا حرکت آن ها را تا اندازه ای برسانند و همین سبب شده است که قانون گذاران اخیر زبان ما نام آن را «های غیر ملفوظ» گذاشته اند. این کلمات را نخست در زبان ما به «یا» یعنی «بی» و «جی» و «کی» می نوشتند و یا را علامت کسره می دانستند و سپس آن «یا» را به «ها» بدل کرده اند. همچنین واو در کلمه ی «تو» و «دو» جانشین ضمه است و نیز به همین جهت ناچار شده اند ضمه ی عطف فارسی را «واو» بنویسند و از آن زمان ایرانیان درس خوانده عادت کرده اند «واو» مفتوح را که «واو» عطف زبان تازی است به جای ضمه ی عطف به زبان بیاورند. در صورتی که در فارسی علامت عطف ضمه است و نه «واو» مفتوح و در سراسر شعر فارسی به جز چند بیتی که از دوره ی سامانیان مانده است ما یک بیت نداریم که بتوان در آن ضمه ی عطف را واو مفتوح خواند و به وزن شعر زیانی نرسد.

از این پنج عیب اساسی که بگذریم برخی معایب فنی دیگر در این خط هست یکی از آن ها این است که به جز «الف» و «حا» و «دال» و «راء» و «سین» و «صاد» و «طا» و «عین» و «لام» و «میم» در نوشتن حروف دیگر دست باید دو حرکت بکند یک بار خود حرف را بنویسد و بار دیگر نقطه های آن را در بالا و یا پایین بگذارد و سرکش کاف را نیز بگذارد تا با لام اشتباه نشود؛ عیب دیگر آن است که اگر «مد» و «تشدید» روی حروف مشدد را نگذارند خواننده درست نمی خواند و معمولا از گذاشتن مد، کم تر و از گذاشتن تشدید، تقریبا همیشه دریغ می کنند. همچنین در موقع اضافه ی کلمات مختوم به «هاء» باید یا همزه ای روی «ها» گذاشت و یا چنان که در قدیم معمول بوده و اخیرا برخی آن را رعایت می کنند یک یا اضافه کرد مانند «خانۀ من» یا «خانه ی من» و چون حرفی برای صدای «ای»نداریم ناچاریم هر وقت که این صدا را می خواهیم در پایان این گونه کلمات برسانیم یا «الف و یا» و یا «همزه و یا» بر آن بیافزاییم و «خانه ای که دارم» یا «خانه ئی که دارم» یا «اینک که از راه رسیده ای» و «اینک که از راه رسیده ئی» و البته اصولی که امروز بیشتر رعایت می کنند بهتر است. عیب دیگر این است که در موقع خواندن نیز باید متوجه اصل حرف و نقطه های بالا و پایین آن و علامات دیگر آن بود و قهرا بر چشم بیشتر فشار می آید و رنج آن دو برابر می شود.

مهم ترین نکته ای که در این زمینه هست زیانی است که نوآموزان و کودکان ما از این راه می برند. هر کس که اندک تجربه ای در این زمینه داشته باشد می داند که در دبستان ها تا پایان دوره ی ابتدایی پسران و دختران گرفتار خواندن و نوشتن زبان مادری خود هستند و از این واضح تر چیزی نیست که آموختن زبان مادری که کودک از دو سالگی تدریجا آن را فرا می گیرد و در هفت سالگی که وارد دبستان می شود هر چه بخواهد می تواند به آن بگوید نباید خواندن و نوشتن آن شش سال وی را سرگردان بکند. تازه پس از اتمام دوره ی دبستان کودکان از یاد گرفتن زبان مادری خود مستغنی نیستند و پس از آن که دبیرستان را هم به پایان رسانیدند در مسابقه ی ورود به دانشگاه کامیاب نمی شوند و پس از رسیدن به درجه ی دکتری در ادبیات فارسی باز دشواری هایی دارند و بسا شده است که تا پایان زندگی ادیبان زبان ما به کلمات تازه برخورده اند که در تشخیص آن سرگردان مانده اند و اگر حل ناشده نمانده باشد بر حسب تصادف و اتفاق آن را حل کرده اند.

کسانی که کتاب هایی به زبان فارسی تالیف کرده و به این خط چاپ کرده اند می دانند که همین کار که در بسیاری از کشورهای دیگر به اندازه ای آسان است که مولف طبع و نشر آن را به دیگری واگذار می کند در میان ما با چه رنج فرسای و خون دل و فرسودگی چشم توأم است. با همه ی دقت ها و جان کاهی ها باز کتاب بی غلط چاپ درنمی آید و مولف مطمئن نیست که خواننده ی خود را کاملا راهنمایی کرده باشد.

در جهان ما دامنه ی علم و معرفت هر روز نسبت به روز گذشته گشاده تر می شود. امروز برای کسانی که می خواهند از دانش بهره ای بردارند پنج دقیقه از عمرشان درست برابر با ده سال از عمر دانشمندان قرن های گذشته است. آدمی زاده هر چه زودتر دانش فرا بگیرد در زندگی مادی و معنوی نیک بخت تر است. یگانه سرمایه ی فرزند آدمی، عمر او است. این چند سال زندگی را نباید در کاری به هدر داد که با رنجی کم تر و در مدتی کم تر بتوان آن را انجام داد. پدران و مادران باید درباره ی فرزندان دلبند خود بیش از همه چیز در این اندیشه باشند. راهنمایان ملل باید این نکته ی بسیار مهم را که یگانه ضامن نیک بختی مردم این روزگار است در نظر بگیرند.

اگر هشتاد سال پیش برخی از راهنمایان اندیشمند ایران متوجه این نکته ی بسیار مهم شده اند امروز اهمیت آن چندین برابر شده است. ایشان برای رفع این دشواری چهار راه مختلف در پیش گرفته اند.

۱- گروهی عقیده داشته اند که باید یکی از خطوط پیش از اسلام را که ایرانیان برای زبان های ایرانی به کار برده اند دوباره در ایران معمول کرد، مثلا خط اوستایی یا خط پهلوی را. این نظر درست نیست زیرا که برخی از آن خط ها همین معایب و نواقص خط کنونی را دارند و مفاسد برخی از آن خطوط از آن جمله خط پهلوی از زیانکاری های خط امروزی بیشتر است. وانگهی خطوط قدیم دیگر سازگار با زبان امروزی نیست که تقریبا صد برابر وسعت گرفته است. خط باید چهار شرط عمده در آن باشد. حروف مشابه یا نزدیک به یک دیگر نداشته باشد. نقطه و اعراب و علامات زائد نداشته باشد. حروف آن در یک کلمه به هم بپیوندد و حروف متصل و منفصل نداشته باشد. برای يک صوت و یک مخرج بیش از یک حرف به کار نرود و از حروف مرکب خودداری کنند. این شرایط در هیچ یک از خط های قدیم ایران نیست.

۲- گروه دیگر معتقد بوده اند که همین خط کنونی را باید اصلاح کرد و نواقص آن را ازمیان برد و هر چه ندارد بر آن افزود این کار هم شدنی نیست زیرا که اساس این خط چنان است که نمی توان در آن تصرف کرد و هر تصرفی در آن بکنند بر دشواری های آن می افزاید.

۳- گروه سوم معتقد بوده اند که از الفباهای مختلف باید ترکیبی کرد و الفبای مخصوصی برای زبان فارسی مرکب از الفبای لاتین و یونانی و روسی و ارمنی که هر یک از آن ها علامتی برای مخرجی هست که در خط دیگر نیست فراهم آورد. این کار هم درست نیست زیرا گذشته از آن که الفباهای مختلف هم آهنگ نیستند و نمی توان حروف آن ها را باهم ترکیب کرد، الفبای آینده ی فارسی ناموزون و ظاهرزننده ای پیدا می کند و هر کس که بخواهد آن را بخواند ناچار است که سه چهار الفبای مختلف را بشناسد.

۴- گروه چهارم که دلیلشان استوارتر و پیشنهادشان آسان پذیرتر است عقیده دارند که همان ۲۵ حرف الفبای لاتین کاملا نیازمندی های زبان فارسی را برمی آورد و حاجت به گرفتن حروف دیگری از خط روسی یا یونانی و یا ارمنی نیست. در زبان فارسی هنگامی که هشت حرف مخصوص زبان تازی را که فارسی زبانان تلفظ نمی کنند کنار بگذاریم ما ۲۸ حرف لازم داریم و تنها سه علامت باید بر حروف الفبای لاتین بیفزاییم تا کاملا نیازمندی های زبان فارسی را برآورد.

درباره ی اکثریت حروف الفبای لاتین و به کار بردن آن ها در زبان فارسی هیچ کس تردید ندارد و تنها پنج مورد پیش می آید که باید در آن ها تصمیم گرفت. یکی این است که برای فتحه و الف ممدود «آ» در خط لاتین به جز «a» یا «ä» بنویسیم «j» را برای «جیم» می گیریم و چون برای «ژ» نیز علامتی لازم داریم بالای آن خط کوچکی می کشیم. «C» را برای «شین» می گیریم و چون برای «چ» نیز علامتی لازم است و «چ» در فارسی استعمال می شود در زیر «c» نقطه ای یا علامتی بدین گونه می گذاریم «ç». «X» را برای «خ» می گیریم چنان که در بسیاری از زبان های دیگر این کار را کرده اند. «q» را به جای «غین» به کار می بریم و بدیهی است که «K» برای کاف و «g» برای «گاف» خواهد بود. این پیشنهاد گروه چهارم است و همه بسته به این است که دانشمندان بیدار و روشن بین ایران در این زمینه گام های بلند بردارند.


پانوشت :

1. بهره دهنده، فایده رساننده، مفید.

برداشت از آریا بوم

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت1:22توسط هفت قلم | |

آیین های

 

نوراتنهایی

ايرانيان از دير باز آتش را پاس مي داشتند و حرمت مي نهادند و آن را منبع نيرو و روشنايي و زداينده ي تاريکي و سياهي و پاک کننده ي پليدي و آلودگي در جهان مي انگاشتند . براي آتش خاصيت قدسيانه قايل بودند ، حرمت مي نهادند و فقط با آب خاموش مي کردند و خاکسترش را به آب روان مي دادند . آتش از خانه بيرون دادن در شب را هم ناروا و بدشگون مي شمردند و معتقد بودند که روشنايي خانه را مي برد .

در ايران باستان هر سال دوازده ماه داشت و هر ماه نيز سي روز ، که هر روز نيز با نام خاصي معرفي مي شد . هر يک سال 360 روز داشت و هر سال 5 روز و اندي کمتر از يک سال خورشيدي کامل . اين پنج روز در پايان سال افزوده مي شد و اندي آن پس از گذشتن هر يک صدو بيست سال ، به صورت يک سال در آخر دوازده ماه سال ، يعني پس از هر صدو بيست سال ، يک بار سال سيزده ماه داشت . پنج روز « اندرگاه » يا « وهيجک » يا « گاه » خوانده مي شد و بعد در فارسي به  « پنجه ي دزديده » و در عربي به « خمسه ي مسترقه » معروف شد .

تقسيم کردن ماه به چهار هفته در ايران ، پس از ظهور اسلام است و شنبه و يکشنبه و دوشنبه و ... ناميدن روز هاي هفته ، از همان زمان بوده است . شنبه (۱)، واژه اي است سامي و در آمده به زبان فارسي . شنبه که به آن « شنبد ، شنبذ » نيز گفته مي شده ، اولين روز هفته مسلمانان و يهوديان بوده است .

« سور » در زبان و ادبيات فارسي و برخي گويش هاي ايراني به معناي « جشن » ، « مهماني » و « سرخ » بکار رفته است . بنابراين با اين اوصاف مي توانيم بگوييم که « چهارشنبه سوري » يعني روزي که در آن جشن و شادي و ضيافتي بر پا مي شده است . جشن و شادي که هر ساله در آخرين چهارشنبه از سال کهن بر پا مي داريم ، اما به طور دقيق از پيشينه ي آن با خبر نيستيم .

از مراسمي که در اين جشن بر پا مي شده و حالا هم بر پا مي شود ، اين است که با افروختن پشته هاي آتش و پريدن از آن و خواندن ترانه ها و آوازهايي ، اين روز را پشت سر مي گذاريم . از زمان پيدايش جشن « چهارشنبه سوري » و چگونگي شيوه و آداب برگزاري آن آگاهي فراواني در دست نيست . بي ترديد اين جشن     پيشينه اي کهن دارد و شب آخر سال ، يا در« شب سوري » از سده ها پيش جشن گرفته مي شده است . تنها نوشته اي که از اين جشن به اشاره ياد مي کند ، تاريخ بخارا ، تاليف ابو بکر محمد بن جعفر نرشخي ( از 276 تا 348 ق ) به عربي است . در اين کتاب در سخن از « خانه هاي پادشاهان که بخارا بوده » به « شب سوري » اشاره مي کند و مي نويسد :  « امير سديد ( منصور بن نوح ساماني ) به سراي بنشست ، هنوز سال تمام نشده بود که چون « شب سوري » چنان که عادت قديم است ،آتش عظيم افروختند ، پاره اي آتش بجست ، و سقف و سراي درگرفت ... » از اين نوشته بر مي آيد که در سده ي چهارم هجري قمري در ايران جشني بر پا   مي شده که در آخرين روز هاي پاياني سال معمول بوده و به آن « شب سوري »  مي گفتند و با آتش بازي و شادي همراه و از « عادات قديم » ايرانيان بوده است . به احتمال زياد جشني هم که امروزه در شب چهارشنبه به نام « شب چهارشنبه سوري » بر پا مي شود ، دنباله ي همان جشني که مولف کتاب تاريخ بخارا از آن به « شب سوري » ياد نموده و جشن آتش افروزي در شب آخر سال نيز بازمانده ي همان آئين است.

سبب برگزاري جشن :

اعراب روز چهارشنبه هر هفته را مانند روز سيزده هر ماه نحس و بدشگون  مي دانستند .(۲) اين اعتقاد عربي در زمان حکومت تازيان در ايران ، در انديشه ي ايرانيان راه يافت و ايرانيان هم مانند عرب ها چهارشنبه را بد شگون و شوم پنداشته و از آن و بلاهاي آن سخت پرهيخته اند و براي رفع آسيب هاي آن رو به جشن و شادماني آورده اند .

منوچهري دامغاني مي گويد :

« چهارشنبه که روز بلاست باده بخور                  به ساتگين مي خور تا به عافيت گذرد »

از اين رو مي توان دريافت که ايرانيان نو مسلمان نخستين سده هاي اسلامي ، براي دور کردن شومي و نحسي چهارشنبه آخر سال – که از هر چهارشنبه ديگر   بدشگون تر پنداشته مي شده – شب پيش از آن را همچون شب سوري که آئيني قديم بود جشن مي گرفتند و آتش مي افروختند و به آئين ايرانيان باستان به آتش افروزي و ترانه خواني مي پرداختند .

مراسم شب چهار شنبه سوري :

در اين روز گار شب چهارشنبه سوري در سراسر خاک ايران با شور و شکوهي فراوان و با رسم خاص جشن گرفته مي شود . که به برخي از رسم هاي معمول در فرهنگ هاي بومي اشاره مي کنيم .

پيش از غروب آفتاب ، هر خانواده بوته هاي خار و گزني را که از پيش فراهم  کرده اند روي بام يا زمين حياط خانه و يا در گذرگاه در سه يا پنج يا هفت « گلُه » کپه مي کنند . (۳)با غروب کردن آفتاب و نيمه تاريک شدن آسمان ، زن و مرد و پير و جوان گرد هم جمع مي شوند و بوته ها را آتش مي زنند . در اين هنگام از بزرگ تا کوچک هر کدام سه بار از روي بوته هاي افروخته مي پرند ، تا مگر ضعف و زردي ناشي از بيماري و غم ومحنت را از خود دور کنند و سلامتي و سرخي و شادي به هستي خود بخشند . مردم در حال پريدن از روي آتش ترانه هايي مي خوانند : تهراني ها در هر بار پرش چنين مي خوانند : « زردي من از تو – سرخي تو از من » يا مي گويند : « غم برو شادي بيا ، محنت برو روزي بيا » يا مي گويند : « اي شب چهارشنبه ، اي کليد چهار دنده ، بده مرا بنده ! »

جشن شب چهارشنبه سوری

بوته ها که سوخت و خاکستر شد ، از هر خانه زني خاکستر را در خاک انداز جمع مي کند و آن را از خانه بيرون مي برد و در سر چهار راه ، يا در آب روان مي ريزد  در بازگشت به خانه ، در خانه را مي کوبد و به ساکنان خانه مي گويد که از عروسي مي آيد و تندرستي و شادي را براي يک سال به درون خانه خود مي برد . ايرانيان اعتقاد دارند که با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضاي خانه را از موجودات زيانکار مي پالايند و ديو پليدي و ناپاکي را از محيط زيست دور و پاک مي سازند .

در خراسان ، مردم پس از آتش افروزي مقداري زغال به نشانه ي سياه بختي ، کمي نمک به علامت شور چشمي ، و يک سکه ي دهشاهي به نشانه ي تنگدستي در  کوزه اي سفالين مي اندازند و هر يک افراد خانواده يکبار کوزه را دور سر خود    مي چرخاند و آخرين نفر کوزه را بر سر بام خانه مي برد و آن را به کوچه پرتاب مي کند و مي گويد : « َدرد و بِلايِ خََنَه رَ رِختُم به توي کوچَه » . خراساني ها باور دارند که با دور افکندن کوزه تيره بختي ، شور بختي ، تنگدستي را از خانه و خانواده دور مي کنند .

در کردستان غروب شب چهارشنبه ، کودکستان نيمسوز مشتعل و بوته هاي شعله ور را بر سر بام مي برند و دور سر خود مي چرخانند و درهوا پرتاب مي کنند . در سنندج ، مرکز استان کردستان ، و پاره اي نقاط ديگر از کردستان ، در خانه ها بوته آتش مي زنند و جاروي کهنه و بي استفاده را در کوزه اي سفالين شکسته  مي گذارند و مي افروزند و در آن اسپند مي ريزند و از روي آن مي پرند . معمولا" بانوي خانه يا هر زني ديگر کوزه را به نزديکترين چهار راه مي برد و دور مي اندازد و بدين طريق ، شومي و نحوست باز مي گردد .

چهارشنبه خاتون :

مردم گيل و ديلم به بانوي و همي زيبايي به نام « چهارشنبه خاتين » اعتقاد دارند و مي گويند اين زن زيبا در داخل آب چاه ها زندگي مي کند و از سرنوشت همه چيز و همه کس آگاه است . اگر کسي در نيمه شب « گول گوله چارشنبه » ( چهارشنبه سوري ) نيت کند و به قصد با خبر شدن از سرگذشت خود سر و گردنش را وارد دهانه ي چاه نموده چندين بار چهارشنبه خاتون را به نام بخواند ، خاتون از شخصي که او را خوانده مي خواهد تا گيسويش را بگيرد و او را از چاه بيرون بکشد . اگر شخص پاک باشد و جرات بکند و به خواست او عمل نمايد ، آرزويش برآورده    مي شود ، ولي اگر پاک نباشد و يا بترسد ، چهارشنبه خاتون از چاه در آمده سيلي محکمي به او مي زند و پنهان مي گردد .

زنان براي ديدار چهارشنبه خاتون و حاجت خواهي از او در سپيده دم چهارشنبه پيشگاه در خانه و کوچه و راه گذر او را بي آنکه با کسي سخني بگويند مي روبند و باور دارند که خاتون با جامه ي سفيد و کلامي دلنشين به ديدارشان مي آيد . همچنين براي پذيرايي از چهارشنبه خاتون ، خانه ها را مي روبند و از آلودگي و پليدي پاک مي کنند و در چهار گوشه خانه اسپند مي سوزانند . خاتون به خانه هاي کثيف و آلوده نمي آيد و اهل خانه را از نعمت و برکت ديدار خود بي بهره مي سازد .

چهارشنبه خاتون را با کوکوي هفت سبزي و يا هفت گونه سبزي و خوراک هاي ديگر که آنها را در ايوان خانه و سر چاه مي گذارند ، پذيرايي مي کنند .

اما امروزه نه از کوکوي هفت سبزي خبري است و نه از چهارشنبه خاتون خيالي ما و تنها چيزي که از آنها بر جاي مانده است ، درست کردن سبزي پلو و ماهي است که در بين اکثر مردم ايران رونق دارد . سبزي پلو را به اين خاطر درست مي کنند ، که  سالي را که در پيش دارند ، سالي باشد پر از سبزي و زندگي و خوشي .

شب هاي چهارشنبه اکثر خانواده ها ، به خصوص دختران دم بخت و زنان شوهر دار به بازار مي روند و براي خود ، از براي سفيد بختي و خوشي و خوشبختي در    زندگي ،آينه و شانه مي خرند و همچنين زناني که نذر و نيازي دارند در شب چهارشنبه آخر سال ، آجيل هفت مغز(۴)به نام « آجيل چهارشنبه سوري » از دکان رو به قبله مي خرند و پاک مي کنند و ميان خويش و آشنا پخش مي کنند و مي خورند .

از آئين هاي ديگري که در شب چهارشنبه سوري در نزد قومهاي مختلف و شهرهاي گوناگون ايران باستان متداول بوده و کم وبيش در زمان حال رونق دارد ، مي توان به جشن « آب پاشي و آب بازي » اشاره داشت که در ميان روستائيان کُرد مرسوم مي باشد و همچنين « فالگوش نشيني » ،« قاشق زني » ، « بخت گشايي »  ، «کوزه شکني » ، « فال کوزه » و ... مي باشد ، که در اينجا به چند موارد از آنها اشاره مي کنيم .

فالگوش نشيني : 

در روز چهارشنبه بآخر سال ، زنان و دختراني که حاجت دارند ، غروب شب چهارشنبه نيت مي کنند و از خانه بيرون مي روند و در سرگذر يا سر چهارسو مي ايستند و گوش به صحبت رهگذران مي سپارند و به نيک و بد گفتن و تلخ و شيرين صحبت کردن رهگذران تفال مي کنند . اگر سخنان دلنشين و شاد از رهگذران بشنوند ، بر آمدن حاجت و آرزوي خود را برآورده مي پندارند . و ليکن اگر سخنان تلخ و اندوه را بشنوند ، رسيدن به مراد و آرزو را در سال نو ممکن نخواهند دانست . 

قاشق زني :

زنان و دختران آرزومند و حاجتدار ، قاشقي با کاسه اي مسين بر مي آورند و شب هنگام در کوچه و گذر راه مي افتند و در برابر هفت خانه مي ايستند و بي آنکه حرفي بزنند پي در پي قاشق را بر کاسه مي زنند . صاحب خانه که مي داند قاشق زنان  نذر و حاجتي دارند ، شيريني يا آجيل ، يا برنج و يا مبلغي پول در   کاسه هاي آنان مي گذارند . اگر قاشق زنان  در قاشق زني چيزي به دست نياورند ، از برآمدن آرزو و حاجت خود نا اميد خواهند شد .

البته شايان ذکر است ، که اين مراسم ها ، در شب چهارشنبه سوري در ميان مردمان امروزي خبري نيست . و تنها آتش افروزي و پريدن از آتش و منفجر کردن مواد ترقه زا است که بيشتر در ميان جوانان امروزي متداول شده است .

بهر حال هر آئين و مراسمي که برگزار مي شود ، بهتر است با شادي و خوشي برگزار شود ، تا از آن خاطره اي در ذهنها باقي بماند .

فهرست منابع:

1-   آناهیتا – ابراهیم پور داوود- به کوشش مرتضی گرجی

۲-  تاریخ بخارا – ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی – ترجمه ابو نصر احمد قبادی

3-   فرهنگ فارسی – دکتر محمد معین

4-   نوروز ، جشن نوزایی آفرینش – علی بلوکباشی

پی نوشت :  

1-   شنبه : روز اول هفته مسلمانان و یهودیان

2- عامه مردم شب چهارشنبه و روز چهارشنبه را نحس و بدیمن می دانند و باور دارند که « شب چهارشنبه مال عایشه است » و رفتن به عیادت بیمار را در غروب و شب چهارشنبه بد و شوم می دانند.

3- سه گل آتش را نشانی از سه اصل دین زرتشت : پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک ، پنج گل را مظهری از پنج تن آل عباس شیعیان ( محمد ، فاطمه ، علی ، حسن ، حسین ) و هفت گل آتش را تمثیلی از هفت فرشته مقدس یا هفت امشاسپند دین مزدیسنا توجیه کرده اند . ( این نمونه ای است به ظاهر از آمیختگی اعتقادات دو دین در یک رسم )

4-   هفت مغز : پسته ، فندوق ، بادام ، توت خشک ، خرما ، نخود چی و کشمش .

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت1:35توسط هفت قلم | |

سپندارمذ روز از اسفندماه برابر با 5 اسفند در گاهشماری ایرانی

اینک زمین را می ستاییم؛
زمینی که ما را در بر گرفته است.
ای اََهوره مَزدا !
زنان را می ستاییم.
زنانی را که از آن ِتو به شمار آیند
و از بهترین اَشَه برخوردارند، می ستاییم.

اوستا - یسنا 38 - بند 1

روز پنجم هرماه و ماه دوازدهم هر سال «اسفند» یا «سپندارمذ» نام دارد. این واژه که در اوستایی «سْپِنـْـتـَه آرمَئیتی»(Spenta-Ârmaiti) می باشد و نام چهارمین امشاسپند است، از دو بخش «سپنته» یا «سپند» به مانک پاک و مقدس و «آرمئیتی» به معنی فروتنی و بردباری تشکیل شده است و معنی این دو با هم فروتنی ِپاک و مقدس است.
این واژه در پهلوی «سپندارمت»(SpandÂrmat) و در فارسی «سپندارمذ» و «اسفندارمذ» و «اسفند» شده است.

امشاسپند سپندارمذ، نگهبان و ایزدبانوی زمین ِسرسبز و نشانی از باروری و زایش است. جشن «سپندارمذگان» یا «اسفندگان»، روز گرامیداشت زنان در ایران باستان بوده و این روز به نام «مردگیران» یا «مژدگیران» یا «مزدگیران»(=هدیه گرفتن از مردان) نیز در ادبیات فارسی بكار رفته است.

یکی دیگر از نام های این جشن نیز، جشن «برزگران» یا «برزیگران» است که به مناسبت نقش مهم برزگران و کشاورزان در سبز کردن زمین و باروری زمین بوده است.

به بیان ابوریحان بیرونی، «اسفندارمذ» ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگاهبان زنان شوهر دوست و پارسا و درست کار بوده. به همین مناسبت این روز، عید زنان به شمار می رفت. مردم به جهت گرامیداشت، به آنان هدیه داده و بخشش می کردند. زنان نه تنها از هدایا و دهش هایی برخوردار می شدند، بلکه به نوعی در این روز فرمانروایی می کردند و مردان باید که از آنان فرمان می بردند.

گردیزی نیز در کتاب زین الاخبار خود به واژه ی «مردگیران» اینگونه اشاره کرده است که از این جهت این جشن را مردگیران می گفتند که زنان به اختیار خویش و با آزادی، شوی و مرد زندگی خود را برمی گزیدند.

هنوز نیز در برخی از گوشه های ایران زمین مانند اصفهان، پهله، ری و دیگر شهرهای ناحیه ی مرکز و غرب ایران، مراسم جشن اسفندگان همچون گذشته برگزار می شود، در این روز بانوان لباس و کفش نو می پوشند، زنانی که مهربان، پاکدامن، پرهیزگار و پارسا بوده اند و در زندگی زناشویی خود فرزندان نیک را به جامعه تحویل داده اند مورد تشویق قرار می گیرند و از مردهای خود پیش کش هایی دریافت می کنند. آن ها در این روز از کارهای همیشگی خود در خانه و زندگی معاف شده و مردان و پسران وظایف جاری زنانه را در خانه به عهده می گیرند.

برداشت از آریابوم

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت2:29توسط هفت قلم | |

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت2:8توسط هفت قلم | |

...
 

 

 

 

 


ما نوشتيم و گريستيم

ما خنده کنان به رقص برخاستيم


ما نعره زنان از سر جان گذشتيم...


کس را پرواي ما نبود .


در دوردست مردي را به دار آويختند :


کسي به تماشا سر بر نداشت


ما نشستيم و گريستيم


ما با فريادي


از قالب خود بر آمديم .

                                                        شاملو

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت1:50توسط هفت قلم | |

۲۸ بهمن ماه

زادروز تولد صادق هدایت گرامی باد

 

«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد،ستاره من باید

 دور،تاریک و بی معنی باشد.شاید اصلا من ستاره ای نداشتم!»

                                                                                                                   (بوف کور)

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت1:25توسط هفت قلم | |

دوره یک ماهه آزمایشی

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت0:43توسط هفت قلم | |

نورا تنهایی

 

 

«گفتم آه از دل ديوانه ي حافظ بي تو          زير لب خنده کنان گفت که ديوانه کيست»


- کمتر کسي است که حافظ ، اين رند فرزانه ي عالم سوز را نشناسد و با اشعارلطيف و دل سوزانش دماغ و دل هيچ بنده اي را نبرده باشد.


حافظ ، اين رند فرزانه و عارف عاسق پارسي گوي را نه مي توان «تنها» در زمره ي عارفان دانست و نه عاشقان صرف و نه حتي نمي شود وي را در حلقه ي رندان و عياران , پاکبازان و مصلحان دانست ، بلکه او را بايد عاشقي دانست که عياري عارف و مصلح و رند و پاکباز است ، و آيا اين همه فضل و هنر در شاعر ديگري سراغ داريم .


سال هاست نويسندگان بي شماري راجع به عشق حافظ ، موسيقي حافظ و ..... سخنان فراواني داشته اند و به گوش من و شما هم رسيده است . هرچه از غزليات اين حکيم فرزانه بگوئيم و هرچه در عمق مفاهيم وجودي آن و تناسب تک تک کلمات و موسيقايي آن توجه کنيم ، باز حرف هاي زيادي براي گفتن و نوشتن مقاله هاي بي شماري باقي مي ماند . و اين چنين است که پس از قرن ها ، هنوز روح تازگي و طراوت درغزليات او موج مي زند.


مقاله ي حاضر ، نگاهي است به اشهار طنز گونه ي حافظ که در ديوان او ، به وفور ديده مي شود . ابتدا به بحث در مورد خود ((طنز)) مي پردازيم و سپس اشاراتي خواهيم داشت به اشعار طنز گونه ي حافظ و بررسي اين گونه اشعار .....


منتقدان فرنگي طنز را به دو نوع رسمي يا مستقيم و غير رسمي تقسيم نموده اند . درطنز مستقيم ، سخنگو اول شخص است . اين«من» ممکن است مستقيما ً با خواننده سخن بگويد يا با واسطه ي کس ديگري که در اثر مطرح است .کار اين ((پامنبري خوان)) شرح و بسط و توضيح و تفسيرطنزهاي سخنگو است . درطنز مستقيم دو نوع اثر در ادبيات غربي معروف است که عنوان آنها از اسم طنز نويسان معروف رومي هوراس و جوونا اخذ شده است . در طنز هوراسي سخنگو فردي مؤدب و زيرک است که با طنزهايش بيشتر باعث سرگرمي و تفريح است . تا خشم و رنجش . زبان او نرم و ملايم است و گاهي خودش را به مسخرس مي گيرد و هدف انتقاد قرار مي دهد (مانند طنزهاي حافظ) در طنز جوواني ، سخنگو يک معلم جدي اخلاق است . سبک و زباني موقر دارد . مفسده ها و خطاها را که به نظر او کاملا ً جدي هستند بدون گذشت مطرح مي کند و باعث تحقير و رنجش مي شود.


( اين نوع طنز در ادبيات ما خيلي کم است و يا اصلا ً ديده نمي شود ) .


شوخي و مطايبه عناصر و عواملي هستند که در ادبيات از آنها براي ايجاد نشاط و خنده در خواننده استفاده مي کنند . بذله گويي در قديم نشانه ي هوش و ذکاوت بود و در انگليسي ، هم به معني زيرکي و هم بذله گويي است . نظامي در چهار مقاله در باب شاعري مينويسد :


«و شاعر بايد در يک مجلس محاورت خوشگو بود و در مجلس معاشرت خوشگو .»


و اين چنين است که حافظ را بايد طنز پردازي زبر دست و عالي رتبه دانست . چه ، در طنزهايش با زيرکي تمام و غير قابل وصفي با تضادهاي اجتماع خود به جوش و خروش مي آيد و به اصطلاح دو پهلو سخن مي گويد و با خنده و لبخند و زيرکي حرفهايش را مي زند.


اگر بخواهيم طنزهاي حافظ را مورد بررسي قرار دهيم در مرحله ي نخست بايد ببينيم ، دغدغه هاي خاطر او چه چيزهايي بوده که او را وادار به انتقاد در مورد آنها کرده است ، و خوب مي دانيم که طنزهاي حافظ ، همه انتقادي است به اوضاع زمانه ي وي .


از اوضاع زمانه ي حافظ ، اقتدار اميران و زاهدان رياکاري که او نام مي برد ، به خوبي اطلاع داريم و مي توان گفت اصلي ترين پريشاني خاطر حافظ از همين رياکاران به ظاهر خداپرست زاهدنما است ، که در جاي جاي زمانه ي او قد علم کرده اند و جامعه ي دينداري و عدالت را بر بطن رياکارانه ي خود پوشانده اند ، و اما حافظ ، که مجبور است در چنين زمانه اي و در ميان چنين مردمان دون صفتي زندگي کند ، خود را از اين طايفه دور مي داند و در اشعاغرش با طنز و طعنه و کنايه ، از آنها با نام هاي زاهد خلوت نشين و محتسب باده پرست و صوفي دجال فعل و.... نام مي برد . آري ، حافظ ، اين ريز نظر باده پرست ، اين خلوت نشين شراب خواره ، حاضر است با مي و خوخانه و مست و شرابخواره بنشيند و به سخنان پير مي فروش و ساقي ساغر به دست گوش دهد ، اما در ميان امام مسجد و صوفي پشمينه پوش ننشيند ، چه در باطن اين عاقلان زمانه و خداپرستان خالصانه ،رنگ و ريايي بس عظيم مي بيند و به داد از اين گروه در شعرهايش با زباني طنز لب به سخن مي گشايد.


حافظ از رنج زمانه خود سخن مي گويد ، همچنان که در بطن اين ناخوشي ها و رياها به سر مي برد ، آنان را فاقد هرگونه زهد و خداپرستي خالصانه و دينداري بي ريا و تزوير مي داند. خود را بهلولي مي پندارد و با تجاعل العارفي نسبت به اوضاع و احوال زمانه ، با طعنه و طنز و تمسخر با آنان سخن مي گويد.


در چنين زمانه اي است که به عيان مي بينيد؛ «آتش زهد ريا خرمن دين را خواهد سوزاند» و مي بينيد که «نقد صوفي ، همه صافي بيغش نيست»، «مرغ زيرک به در خانقه اکنون نپرد/ که نهادست به هر مجلس وعظي دامي» و مي گويد :«عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس / که وعظ بي عملان واجبست نشنيدن» ، و گاهي از کوتاهي دست خود نسبت به اين اوضاع زمانه به طنز ياد مي کند : « نه من ز بي عملي در جهان ملولم و بس / ملامت علما هم زعلم بي عملست .....»


حافظ يک دشمن را از ميان همه ي دشمنان خود بيشتر به رسميت مي شناسدو همه ي عمر و انديشه و هوش و هنر و کاري ترين سلاح خود ، يعني طنز را – وقف مبارزه با آن مي کند ، و آن همه خوره «ريا» است که علم و عمل و فضل و هنر ، فرد و جامعه را به تباهي مي کشاند .


انتقاد حافظ فرع بر اعتقاد اوست . انتقاد او تلخ و خصمانه نيست ، شيرين و دوستانه است ؛ زنديقانه نيست ، صديقانه است . انتقادهاي طنزآميز حافظ همه اخلاقي و مربوط به اخلاقيات است . بي آنکه ناصح و محتسب باشد ، بي نظر به تهذيب و اصلاح نيست ، فقط وقتي تمام زهدها رياني باشد ، ديگر نمي توان از زهد ريائي بد گفت ، يعني اگر هنر قلابي سراسر جهان را گرفته باشد ، ديگر هنر حقيقي غريب و مجهول مي ماند و منادي و منافع اين هنر صدايش به هيچ گوش نمي رسد ، اما چون به تعبير خرمشاهي ، قانقارياي رياي عهد حافظ حيات اجتماعي را يکسره تباه نکرده بوده و و هنوز گوش هاي بدهکار و دل هاي بيدار و منش هاي پارسا پيدا مي شده و نيز در آينده هم پديد مي آمده ، اميدوار بوده و مبارزه ي خود را مثمر و معني دار مي شمرده است . آري درست به دليل اعتقاد داشتن به اصول و مباني شريعت و طريقت است که زهد فروشي ها و تکلف وتظاهرهاي مدعيان شريعت وطريقت ، خونين دل است . منتها به تعبير خودش با خونين دل ، لب خندان پيش مي آورد و به جاي آنکه با صوفي و شحنه و محتسب مستقيما ً در بيفتد و خويشتنداري و روحيه ي عالي خودرا از دست بدهد و حتي براي خود دردسر دنيوي درست کند ، ترجيح که خودسرانه و کاري ترعمل کند و لذا به ورطه ي هجو و دشنام سقوط نمکي کند .


طنز حافظ تلخ و سياه نيست . شيرين و خوشايند است ، حتي ديندار ترين خوانندگان حافظ هم نمي توانند در قبال اين طنزهاي او مقاومت کنند و لااقل در دل خود لبخند نزنند ، و احساس رفع تکليف و شرح صدر نکنند . هيچکس به اندازه ي حافظ اينگونه نگراني ها را تسکين نمي دهد ، بسکه خدايش عطابخش و خطاپوش است.


« صوفي نهاد دام و سر حلقه باز کرد                         بنياد مکر با فلک حقه باز کرد»


                                                                  * * *


« نقد صوفي نه همه صافي بيغش باشد                 اي بسا خرقه که مستوجب آتش باشد »


                                                                  * * *


« صوفي ما که ز ورد سحري مست شدي           شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد »


                                                                  * * *


« صوفي گلي بچين و مرقع به خارش بخش          وين زهد خشک را به مي خوشگوار بخش»


                                                                  * * *


« صوفي مجلس که دي جام و قدح مي شکست          باز به يک جرعه مي عاقل و فرزانه شد»


                                                                  * * *


«ز کوي ميکده دوشش به به دوش مي برند              امام شهر که سجاده مي کشيد به دوش»


                                                                  * * *


«فقيه مدرسه دي مست بود و فتوا داد                         که مي حرام ولي به ز مال او قافست»


                                                                  * * *


«واعظان کاين جلوه درمحراب ومنبرمي کنند             چون به خلوت مي روندآن کارديگر مي کنند»


                                                                  * * *


« مشکلي دارم ز دانشمند مجلس باز پرس              تو به فرمايان چرا خود تو به کمتر مي کنيد »


                                                                  * * *


« گوئيا باور نمي دارند روز داوري                         کاين همه نقش دغل در کار داور مي کنند »


                                                 * * *


.... و ده ها بيت ديگر که همه شان سخن از ريا کاري صوفيان شهر و زاهدان خلوت نشين است . حافظ شاعر گردنکشي است . خود از فتنه هايي که در سر دارد حيرانست . از ايام فتنه انگيز ناله سر مي دهد و از زمانه ي خونريز و گردنکش شاکي است . حافظ از اين عهد بي وفا شکوه ها ميکند و همگان را از بي اعتمادي نسبت به دنيا خبر ميدهد


حافظ در صدد برمي آيد تا در اشعارش به مبارزه با اين جور و جفاي زمانه برآيد ، چه ، در حقيقت زندگي قادر به جنگيدن حتي با محتسبان زمانه نيست ، چه رسد به فلک حقه باز و دون پرور . گاه سعي مي کند که چرخ فلک را چنپر کند :(چرخ بر هم زنم ارغير مرادم گردد) – گاه مي خواهد به قصد نوسازي ، سقف آسمان را سوراخ کند و طرحي نو در اندازد ؛ گاه مي خوالهد عالم و آموزشگاه علمي فرهنگسازان,دم را بازسازي و باز آفريني کند و گاه به کسي که هيچ کژي و کاستي در کار و بار جهان نمي بيند ، چشمک مي زند و مي گويد آفرين بر نظر پاک خطا پوشت باد . گاه گاهي هم که باز به ياد آخرت مي افتد و مي خواهد توبه کند ، از دست او توبه مي کند (از دست زاهد کرديم توبه/و ز فعل عابد استغفر الله) . و يا اصولا ً در لزوم توبه شک دارد و معتقد است بايد استخاره کند اگر استخاره راه داد تن به چنين رياضتي بدهد . يکي از توبه هايش هم به دست صنم باده فروش است که به او قول مي دهد جز در حضور زيبارويان و به شادي آنها ننوشد . طنازي ها و غمازي هاي ديوان حافظ در کمال خوش خوئي و خوش باشي و خوش خيالي است . طنز حافظ آنچنان که گفته شد ، در درجه ي اول ريا را هدف مي گيرد . ريا و رعونتي را که مانند پيچک بر نهال نازک آرا – و در عين حال ديرينه ي – دين و عرفان پيچيده است ، با ضربه هاي قاطع بسان باغبان ماهري مي برد و به دور مي ريزد . و يک نگاه ، در آستين خرقه ي صوفيان بي صفا ، بتکده اي کشف شد .


« خدا زان خرقه بي زارست صد بار         که صد بت باشدش در آستيني »


طنز حافظ در درجه ي اول ريا را هدف مي گيرد .


يا حتي براي آنکه رودربايستي را بهتر کنار بگذارد ، خودش را هم آلوده ي ريا قلمداد مي کند و همچون آنان بساط ريا کاري را پهن مي کند :                                                                    

« ز جيب خرقه ي حافظ چه طرف توان بست            که ما صمد طلبيديم و او صنم داد »


 


                                                       *  *  * 


« گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ          يا ربت اين قلب شناسي ز که آموخته بود»


                                                       *  *  * 


« گفتي از حافظ ما بوي ريا مي آيد                      آفرين بر نفست باد که خوش بردي بوي »


                                                       *  *  *  


 طنز در ديوان حافظ سه آماج مهم دارد : 1) آداب و عوالم صوفيانه ي دروغين ، 2) ريا کاران وابسته به شريعت از زاهد و واعظ و محتسب که نقطه ي مقابل و نقطه ي ننگ پارسيان حقيقي و مردان راستين خدا هستند؛ که در بخش هاي نخست به آن پرداختيم . 3) معشوق ، که آن هم سنتا ً ، يعني در سنت شعر و ادب ، به نوعي «مقدس» شمرده مي شود و شاعران با عجز و نياز با او رفتار مي کنند . يکي از جلوه گاههاي طنز حافظ معامله ي او با معشوق خويش است. در شعر فارسي جز در اوايل و منوچهري اب جرأت و جسارت با معشوق خويش سخن مي گفتند ، بقيه غزلسرايان سنتا ً با خفت و خاکساري و احساس کهتري با معشوق سخن مي گويند ، مگر تا حدي سعدي که در عين اهميتي که براي معشوق قائل است ، گاه با او جسورانه رفتار مي کند. اما معشوق حافظ – يا گاه ساقي که نيمي از نقش و چهره اش معشوق وار است – موجودي اثيري و افسانه اي و دست نيافتني و فرابشري نيست . حافظ با محبوب خود گردن فرازانه و گستاخانه و با طنز و تعريض هاي ظريف سخن مي گويد ؛                                                                                                                                                     


« چون شوم خاک رهش دامن بيافشاند ز من        ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من  


روي رنگين را به هر کس مي نمايد همچو گل         ور بگويم بازپوشان باز پوشاند ز من    


 چشم خودراگفتم آخريک نظر سيرش ببين            گفت مي خواهي مگرتا جوي خون راند زمن»


                                                       *  *  *   


« شهريست پر کرشمه حوران ز شش جهت          چيزيم نيست ورنه خريدار هر ششم » 

وقتي ابيات بالا را با مصراع « سحر آمدم به کويت به شکار رفته بودي/ تو که سگ نبوده بودي به چه کار رفته بودي» يا« سگ غلام غلام سگان تو باشم » از شاعر ديگري را مقايسه مي کنيم ، مي بييم که حافظ در قبال اين سگيه سرائي ها و تقليد سگ و ميمون در آوردن ها چقدر انساني و با آزادگي و عزت نفس ، در هاله اي از طراوت طنز به يار خويش مي نگرد ، و چه گفت و گوهاي ظريفانه و دل انگيزي با او دارد و چه متلک هاي شيريني به او مي گويد ، يا از او دريافت مي دارد .                                                  


« صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت         ناز کم کن که در اين باغ بسي چون تو شکفت 


 گل بخنديد که از راست نرنجيم ولي               هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت »


                                                   *  *  *  


« صبا بر آن زلف ار دل مرا بيني                      ز روي لطف بگويشکه جا نگه دارد


چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت            زدست بنده چه خيزد خدا نگه دارد »


                                                   *  *  * 


«اگر روم ز پي اش فتنه ها برانگيزد                  ور از طلب بنشينم به کينه برخيزد     


 وگر کنم طلب نيم بوسه صد افسوس              ز حقه ي دهنش چون شکر فرو ريزد »


                                                   *  *  * 


«زدست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت           به خنده گفت که حافظ برو که پاي تو بست»


                                                   *  *  * 


«گذشت بر من مسکين و با رقيبان گفت           دريغ حافظ مسکين من چه جاني داد »


                                                   *  *  *  


«خونم بخور که هيچ ملک با چنان جمال            از دل نيايدش که نويسد گناه تو»


                                                   *  *  * 


«دست در حلقه ي آن زلف دو تا نتوان کرد         تکيه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد


آنچه سعيست من اندر طلبت بنمايم                 اينقدر هست که تغير قضا نتوان کرد


غيرتم کشت که محبوب جهاني ليکن                روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد


من چه گويم که ترا نازکي طبع لطيف                      تا به حديست که آهسته دعا نتوان کرد»                                                                                                          


و ده ها بيت ديگر که با اندکي تامل در ديوان حافظ به راحتي مي توانيم پي به کنايه و طنز آن ببريم. در پايان نمونمه هايي از طنز حافظ را براي اتمام مقاله ي حاضر مي آوريم،باشد که مورد طبع و پسند خوانندگان قرار گيرد:

 

« بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر          زانگه زد بر ديده آبي روي رخشان شما»


                                                      *  *  * 


«خفته بر سنجاب شاهي نازنيني را چه غم        گر نه خارو خاره سازد بستر و بالين غريب»


                                                      *  *  * 


«سرم بدنيي و عقبي فرو نمي آيد                   تبارک الله ازين فتنه ها که در سر ماست»


                                                      *  *  *  


«ميخواره و سرگشته و رنديم و نظر باز              وانکس که چو ما نيست درين شهر کدامست؟»


                                                      *   *   * 


«وراي طاعت ديوانگان زما مطلب                     که شيخ مذهب ما عاقلي گنه دانست»


                                                     *   *   * 


«ميجکد شير هنوز از لب همچون شکرش           گرچه در شيوه گري هر مژه اش قتاليست»


                                                     *   *  *


«غيرازاين نکته که حافظ زتو ناخشنودست            در سراپاي وجودت هنري نيست که نيست»


                                                    *   *   *


«حافظ ببر تو گوي فصاحت مدعي                       يچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت»


                                                    *   *   *

فهرست منابع:                                                         


         1-انواع ادبي دکتر سيروس شميسا                                                                         

        2-چارده روايت- بهاءالدين خرمشاهي                                                                       

         3- حافظ نامه – بخش اول و دوم – خرمشاهي                                                            


       4-ديوان حافظ – قاسم غني و علامه قزويني                                                                          

         5- طنز و شوخ طبعي در ايران و جهان اسلام – علي اصغر حلبي  

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت2:13توسط هفت قلم | |

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است


کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را


نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند


که ره تاريک و لغزان است


وگر دست محبت سوي کسي يازي


به اکراه آورد دست از بغل بيرون


که سرما سخت سوزان است


نفس ، کز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريک


چو ديدار ايستد در پيش چشمانت


نفس کاين است ، پس ديگر چه داري چشم


ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟


مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چرکين


هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي


دمت گرم و سرت خوش باد


سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي


منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم


منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور


منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور


نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم


بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم


حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد


تگرگي نيست ، مرگي نيست


صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است


من امشب آمدستم وام بگزارم


حسابت را کنار جام بگذارم


چه مي گويي که بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟


فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست


حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است


و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده


به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است


حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است


سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت


هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان


نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين


درختان اسکلتهاي بلور آجين


زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه


غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت2:7توسط هفت قلم | |

از انروز که اهريمن بد نهاد به جنگ با هرمزد آغاز کرد ، شش هزار سال گذشته بود و درين مدت، اهرمن دوبار با (آفات و ديوان و تاريکي و بيماري و درد و نياز و خشم و دروغ) به جهان هورمزد کمين زده و آب و خاک و گياه و حيوان و مردم را آزار کرده بود. در سه هزار سال سوم، هورمزد براي رهايي ازين آفت ها ، زرتشت را به اين گيتي فرستاد و دين و آيينهاي خود را به او سپرد تا مردمان را به سوي نيکي راهبري کند و جهان را به راستي و پاکي و آباداني از شر و بديِ اهريمن آزاد گرداند تا پيروزي هورمزد به انجام برسد. در پايان آن سه هزار سال، (رستاخيز) خواهد شد و بدي و زشتي و ناپاکي از ميان بر خواهد خاست و دست اهريمن تا ابد از دامان آفريدگان اهورامزدا کوتاه خواهد شد و جهان، پاک و فرِ نخستين را باز خواهد يافت.

بنابر گفتارهاي زرتشتي ، براي زادن زرتشت سه چيز از جهان بالا بهم پيوست: نخست، فره ي زرتشت که فروغ و شکوه ايزدي بود، دوم روان بود و سوم، تن. اينک بهترست به تشريح هريک ازين سه عنصر و چگونگي همگون شدن انها براي زايش اشو زرتشت پرداخته شود تا خواننده اي که بتازگي به کاوش در دين زرتشت علاقمند شده است بداند که خوشحالي و شگفتي زرتشتيان از زايش اشو زرتشت از چه روست.

فره ي زرتشت

فره ي زرتشت را اهورا مزدا از «روشنايي بيکران» که در «سپهر ششم» بود بنا کرد و از آنجا به خورشيد و از آنجا به ماه و از انجا به سپهر ستارگان که در زير سپهر ماه بود، فرود آورد. از «سپهر ستارگان» ، فره ي زرتشت به آتشگاه خاندان «فِراهيم روان زُيش» فرود آمد. از آن پس ، آتشگاه فراهيم بدون نيازمندي به چوب و هيمه ، پيوسته و با فروغ بسيار مي سوخت. فراهيم نياي زرتشت شد و فره ي زرتشت از اتشگاه خانه در وجود زن فراهيم که فرزندي را آبستن بود داخل شد. پس از چندي زن فراهيم دختري بدنيا اورد که نامش را «دغدوا» يا «دغدو» گذاردند. دغدوا همچون ديگر کودکان رشد ميکرد و چون فره ي ايزدي را در وجود خود داشت چون چراغ ميدرخشيد و نور مي پراکند.

از ديگر سو، اهريمنان که از زادن زرتشت بيم داشتند ، وسيله انگيختند تا فراهيم و ديگر مردمان گمان کنند که دغدوا ازينرو انچنان ميدرخشد که با جادوگران راه دارد. پس فراهيم فريب خورد و دغدوا را از خانه و قبيله ي خويش راند. دغدوا در مسير آوارگي خود به قبيله ي «سپيتمان» رسيد و در خانه ي سرور قبيله فرود آمد. پس از چندي دغدو با «پوروشَسپ»، فرزند رئيس قبيله ازدواج کرد. بدين گونه بود که فره ي زرتشت از خاندان فراهيم به خاندان سپيتمان و پوروشسپ، پدر زرتشت رسيد.

روان زرتشت

روان زرتشت را هورمزد بگونه ي «ايزدان بهشتي» آفريد. پيش از آنکه زرتشت به جهان زيرين بيايد، روان وي در جهان بالا ميزيست. چون زمان زادن زردشت رسيد «بهمن» و «ارديبهشت» از ايزدان مينوي و ياوران هورمزد، ساقه ي بلند و زيبايي از گياه «هَوم» را از سپهر ششم که جايگاه روشنايي بيکران است، برگرفتند و بزمين فرود آمدند و آنرا بر سر درختي که دو مرغ برآن آشيانه داشتند فرود آوردند.

«مار»ي به آشيانه راه يافت و چوجه ي مرغان را فرو برد. آنگاه ساقه ي هوم، مار را کشت و مرغکان را رهايي بخشيد. آنگاه روزي پوروشسپ که تازه دغدوا را بزني گرفته بود درپي گله به چراگاه رفت . در راه ، بهمن و ارديبهشت بر او آشکار شدند و او را بسوي درختي که ساقه ي هوم برآن بود رهبري کردند. پوروشسپ بياري اين دو مهين-فرشته، ساقه ي مقدس را بدست آورد و آنرا بخانه برد و بزن خويش سپرد تا آنرا نگاه دارد.

تن زرتشت

گوهرِ تن اشو زرتشت از «آب و گياه» بدست «خورداد» و «امرداد» ، دو ايزد ديگر از ياوران هورمزد ساخته شد. خورداد، «ايزد آبها» ست و امرداد ، «ايزد گياهان». پس خورداد و مرداد در آسمان، ابر انگيختند و باران فرواني بر زمين باريد. چارپايان و مردمان شاد شدند و گياهان، تازه و خرم گرديدند. مايه ي تن زرتشت، که خورداد و امرداد در باران نشانده بودندش، با قطرات باران بزمين رسيد و در دل گياه جاي گرفت.

آنگاه پوروشسپ براهنمايي خورداد و امرداد، شش گاو پرمايه برداشت و به چراگاه برد. گاوان از گياهاني که مايه ي تن زرتشت در آنها بود خوردند. بزودي پستانهاي گاوان پرشير شد و مايه ي تن زرتشت به شير انها آميخت. پوروشسپ گاوان را بخانه برد و به دغدو سپردشان تا انها را بدوشد. آنگاه زن و شوي اش ، ساقه ي گياه مقدس هوم را که بياري بهمن و ارديبهشت بدست آورده بودند ، نرم کردند و در شير آميختند و از آن خوردند.

بدين گونه؛ روان زرتشت و مايه ي تن وي در وجود دغدوا با فره ي زرتشت گرد آمد و پس از چندي زرتشت براي راهبري دين و آيين هورمزد در ششم فروردينگان از مادرش دغدوا در کنار درياي چي چست اروميه زاده شد.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت2:5توسط هفت قلم | |

زندگي‌نامه


صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملک)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملک) و مادرش خانم عذري- زيورالملک هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يکي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد که خود از بازماندگان کمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز کرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد که در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد که از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا کرد.

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيک اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيک در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي کرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل کردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودکشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم کرد خود را در رودخانه مارن غرق کند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت کرد و در همين سال در بانک ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شکل گرفت که عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت کرد در همين سال از بانک ملي استعفا داده و در اداره کل تجارت مشغول کار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز کرد و مدتي در خانه عمويش دکتر کريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره کل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي که در کتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شرکت سهامي کل ساختمان مشغول به کار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انکل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت کرد و مجددا در بانک ملي ايران مشغول به کار شد. در سال 1317 از بانک ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي کشور به کار پرداخت و ضمنا همکاري با مجله موسيقي را آغاز کرد و در سال 1319 در دانشکده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به کار مشغول شد.

در سال 1322 همکاري با مجله سخن را آغاز کرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبکستان عازم تاشکند شد. ضمنا همکاري با مجله پيام نور را آغاز کرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شرکت در کنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشکلات اداري نتوانست در کنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودکشي زد. او 48 سال داشت که خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر کوتاه خود را در خانه پدري زندگي کرد.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت2:2توسط هفت قلم | |

نياکان ما از چند هزار سال پيش دريافته بودند که هر انسان زنده از تن، جان، روان، وجدان و فروهر (Fravahr) سرشته شده که پويندگي و بالندگي انسان از کوشش و جوشش آن‌هاست.

فروهر از دو واژه‌ي “فره” به معني جلو، پيش و “وهر” يا ورتي به معني برنده و کشنده درست شده است و شايد بتوان گفت از نظر زندگي، فروهر بزرگترين و باارزش‌ترين جزء وجود انسان است ، چون پرتوي از هستي بي‌پايان اهورامزداست که انسان را به‌سوي رسايي رهنما مي‌شود و وظيفه‌ي پيش‌بري و فرابري، براي انسان به برترين پايه‌ي هستي را داراست. و پس از مرگ با همان پاکي و درستي به اصل خود (اهورامزدا) مي‌پيوندد.

امروزه نگاره‌ي زير بين زرتشتيان نمايانگر شکل فروهر است و به‌عنوان نشانواره‌ي دين زرتشتي به‌کار مي‌رود. اين نگاره، گذشته‌ي چندين هزارساله داشته و شبيه آن در جاهاي ديگر و نزد قوم‌هاي ديگري ديده شده است ولي شکل کنوني آن در کتيبه‌هاي هخامنشي بالاي سر پادشاهان ديده مي‌شود.


 


 

 تصوير فروهر

هر پاره‌اي از نگاره‌ي فروهر يادآور اهميت و مسوليت فروهر در زندگي است:

1- سر: سر فروهر به‌صورت مردي سالخورده است تا با ديدن آن به‌ياد آوريم که فروهر مانند بزرگان و افراد مسن ما را راهنمايي مي‌کند.

2-  دست‌ها: دست‌هاي فروهر به‌طرف بالاست به‌خاطر آنکه هميشه به اهورامزدا توجه داشته باشيم.

 در دست فروهر حلقه‌اي وجود دارد که آن‌را نشانه‌ي احترام به عهد و پيمان مي‌دانند.

3-   بال‌ها: بال‌هاي فروهر باز است. چون با ديدن بال‌هاي باز، ذهن انسان متوجه پرواز و پيشرفت شده و از ديدن اين دو بال باز فورا به ياد مي‌آورد که فروهر او را به‌سوي پيشرفت و سربلندي راهنمايي مي‌کند.

همچنين هر بال خود داراي سه بخش است که نشانه‌ي انديشه‌نيک، گفتار نيک و کردار نيک بوده و با ديدن اين سه بخش آگاه مي‌شويم که هرگونه پيشرفتي بايد از راه درست يعني به‌وسيله‌ي انديشه و گفتار و کردار نيک انجام شود.

4-   دايره ميان شکل: دايره خطي‌ است منحني که از هر نقطه‌ي آن شروع کنيم باز به همان نقطه خواهيم رسيد. منظور از اين دايره در ميان فروهر، نشان‌دادن روزگار بي‌پايان است. به اين معني که هر عمل و کرداري که در اين زندگي (روي دايره) صورت گيرد نتيجه‌ي آن در همين دنيا متوجه انسان است و اثر آن باقي خواهد ماند. (باز به همان نقطه از دايره خواهد رسيد). و در جهان ديگر روان از پاداش يا جزاي آن برخوردار خواهد شد.

5-   دامن: دامن فروهر از سه قسمت به‌وجود آمده که نشانه‌ي انديشه و گفتار و کردار بد است . از مشاهده‌ي اين سه بخش درمي‌يابيم که همواره بايد انديشه و گفتار و کردار بد را به زير افکنده، پست و زبون سازيم. (همانطور که دامن در زير قرار دارد)

6-   دو رشته‌ي آويخته: اين دو رشته نشانه‌ي سپنتامينو (مينوي خوب) و انگره‌مينو (مينوي بد) است که هميشه ممکن است در انديشه‌ي انسان ظاهر شوند . وظيفه‌ي هر زرتشتي اين است که خوبي را در انديشه‌ي خود قرار داده و بدي را از آن دور کند (نيک بينديشد).

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت1:58توسط هفت قلم | |

برگي‌ چند از اسطوره‌ گيل‌ گمش‌*

نورا تنهایی

 


 



«هَلا اوتو! مي‌خواهم‌ به‌ تو نکته‌اي‌ بگويم‌. به‌ سخنم‌ گوش‌ کن‌!


مي‌خواهم‌ سخنم‌ به‌ گوشت‌ برسد و تو آن‌ را را بشنوي‌!


«در شهرم‌، انسان‌ مي‌ميرد؛ دلم‌ گرفته‌ است‌.


انسان‌، نيست‌ مي‌شود؛ روانم‌ اندوهگين‌ است‌.


من‌ از فراز ديوار (اوروک‌ بلند بارو) نگريستم‌، و جنازه‌هايي‌ ديدم‌...شناور در رود.


سرانجام‌ من‌ نيز چنين‌ خواهد بود؛ يقين‌ است‌ که‌ چنين‌ است‌.


مردي‌ نيست‌، هر اندازه‌ بلند بالا که‌ بتواند به‌ آسمان‌ دست‌ يابد؛


مردي‌ نيست‌، هر اندازه‌ بزرگ‌، که‌ بتواند (گستره‌ي‌) زمين‌ رابپوشاند.


امّا پايان‌ بي‌چون‌ و چرا، هنوز فرا نرسيده‌ است‌؛


و من‌ مي‌خواهم‌ به‌ سرزمين‌ (کشور جانداران‌) پانهم‌ و در آنجا نامم‌را جاودان‌ کنم‌ و در جاهايي‌ که‌ نام‌ها را برافراشته‌اند، نامم‌ رابرافرازم‌.


در جاهايي‌ که‌ نام‌ها برافراشته‌ نيستند، نام‌ خدايان‌ را بر افرازم‌»

گيل‌ گمش‌، شاه‌ ارخ‌ (اوروک‌)، در نيمه‌ دوم‌ هزاره‌ي‌ سوم‌ پيش‌ ازميلاد زندگي‌ مي‌کرد. وي‌ شاهي‌ خوشگذران‌ بود که‌ شوق‌ و شهوتش‌به‌ خورد ونوش‌ و خفت‌ و خيز اندازه‌ نمي‌شناخت‌. اين‌ زياده‌ روي‌و گزافکاري‌ سرانجام‌ رعايايش‌ را به‌ وحشت‌ مي‌افکند و آنان‌ ازخدايان‌ ياري‌ مي‌خواهند و خدايان‌ نيز براي‌ کمک‌ به‌ انسان‌هاي‌ستم‌ديده‌ي‌ ترس‌ خورده‌، اراده‌ مي‌کنند که‌ موجودي‌ هيولاوش‌ ازخاک‌ بيافرينند تا باگيل‌ گمش‌ روبرو شود و وي‌ را به‌ ميانه‌ روي‌ واعتدال‌ در رفتار و کردار وادارد. بنابراين‌ «انکيدو» آفريده‌ مي‌شود.

«انکيدو» را که‌ فرزند سرکش‌ صحراو از خاک‌ سرشته‌ شده‌ است‌،شمخت‌، زن‌ زيباي‌ کامخواهي‌ رام‌ کرده‌ به‌ اوروک‌ شهر گيل‌ گمش‌مي‌برد. گفتني‌ است‌ که‌ انکيدو هفت‌ شبانه‌روز با شمخت‌ مي‌آرامدو از دولت‌ عشقبازي‌ و مهرورزي‌، فرهنگ‌پذير مي‌شود و به‌ جاي‌سبزه‌ در دشت‌هاي‌ بيکران‌، نان‌ مي‌خورد و به‌ جاي‌ شيربز، شراب‌مي‌نوشد و به‌ همين‌ سبب‌ جانوران‌ از او که‌ اينک‌ خوي‌ آدمي‌ گرفته‌و «غريبه‌» شده‌ است‌، دوري‌ مي‌جويند و مي‌گريزند. باري‌ همان‌ دم‌که‌ شمخت‌ با انکيدو از شهر شاه‌ گيل‌ گمش‌ِيل‌ سخن‌ مي‌گفت‌، گيل‌گمش‌ نيز خوابي‌ مي‌بيند که‌ تعبيرش‌ به‌قول‌ الهه‌ نينسون‌(Ninsoun) مادر گيل‌ گمش‌ اينست‌ که‌ به‌ زودي‌ پسرش‌ ياري‌همدل‌ و همدم‌ خواهد يافت‌. گيل‌ گمش‌ و انکيدو در شهر با هم‌دست‌ و پنجه‌ نرم‌ مي‌کنند وانکيدو شکست‌ مي‌خورد و از آن‌ پس‌دو هماورد، دو دوست‌ يکدل‌ مي‌شوند و با هم‌ به‌ جنگل‌ دور دست‌درختان‌ سرو آزاد مي‌روند و نگاهبانش‌ «خومببه‌» و نيز «ورزاو»آسماني‌ را که‌ خدايي‌ (آنو Anou پدر عشتاروت‌) براي‌ نبرد با آنان‌فرو فرستاده‌ بود مي‌کشند و در بازگشت‌، انکيدو (که‌ به‌ عشتاروت‌دشنام‌ داده‌ بود) به‌ خواست‌ خدايان‌ کينه‌توز بيمار مي‌شود و پس‌ ازدوازده‌ روز مي‌ميرد. خدايان‌ انتقام‌جو، گيل‌گمش‌ را پاس‌ مي‌دارند،چون‌ دو سومش‌ ايزدي‌ است‌، امّا انکيدو آفريده‌ي‌ خدايان‌ است‌ ومخلوقي‌ بينوا چون‌ او جسارت‌ کرده‌ و خومببه‌ و ورزاو آسماني‌ راکشته‌ است‌. پس‌ به‌ عقوبت‌ اين‌ گناه‌ بايد بميرد. انجمن‌ خدايان‌مرکب‌ از «آنو Anou و بعل‌ Bel و اِآ Ea و شمش‌» که‌ در خواب‌ برانکيدو ظاهر مي‌شوند، حکم‌ مي‌کنند که‌ هر دو بايد بميرند، چون‌ درآن‌ دو قتل‌ دست‌ داشته‌اند، اما بعل‌ فتوي‌ مي‌دهد که‌ تنها انکيدو به‌سزاي‌ عمل‌ گستاخانه‌ وحرمت‌ شکنش‌ خواهد رسيد، نه‌ گيل‌گمش‌.

در نتيجه‌ «انکيدو» بيمار شده‌، روي‌ درنقاب‌ خاک‌ مي‌کشد و آن‌ پس‌است‌ که‌ وسواس‌ چيرگي‌ بر مرگ‌ و ميراندن‌ مرگ‌، دامان‌ دل‌ پردردگيل‌گمش‌ را مي‌گيرد و ديگر رها نمي‌کند. باري‌ گيل‌گمش‌ از مرگ‌دوست‌ يکرنگش‌، ماتم‌ مي‌گيرد و سخت‌ مي‌نالد و زاري‌ مي‌کند وآرام‌ و قرار نمي‌يابد وهفت‌ شبانه‌روز از دفن‌ جسد سرباز مي‌زند،در اين‌ غم‌ و اندوه‌ پايان‌ناپذير است‌ که‌ سوداي‌ کشف‌ راز بيمرگي‌چون‌ بذري‌ دردلش‌ مي‌رويد و مي‌بالد. پيش‌ از آن‌، مرام‌ گيل‌گمش‌،خوش‌ باشي‌ و کامراني‌ است‌ و مي‌داند که‌ سرانجام‌ جاي‌ آدمي‌خشت‌ است‌ و بالينش‌ خاک‌ و نبايد دل‌ اندر سراي‌ سپنجي‌ بست‌.

امّا «گيل‌گمش‌» تصميم‌ مي‌گيرد به‌ دنبال‌ زندگاني‌ جاويد و آب‌حيات‌ برود و خود را از مرگ‌ و نيستي‌ اين‌ جهان‌ نجات‌ دهد.گيل‌گمش‌ در جستجوي‌ آب‌ حيات‌ با اکسير بيمرگي‌ به‌ همان‌ راه‌غروب‌ وطلوع‌ خورشيد جهان‌افروز در آسمان‌ مي‌رود تا چون‌خورشيد نخست‌ در پرده‌ شود وسپس‌ از ظلمات‌ سربرزند که‌نيست‌ ز خورشيد جدا روشني‌. به‌ سخني‌ ديگر در تنگه‌اي‌ به‌خانه‌ي‌ شامگاهي‌ خورشيد مي‌رسد، يعني‌ جايي‌ که‌ خورشيد درپس‌ دروازه‌اش‌، غروب‌ مي‌کند و بامدادان‌ از دروازه‌ي‌ ديگر تنگه‌مي‌دمد، چنانکه‌ گويي‌ از خواب‌ بر مي‌خيزد. بنابراين‌ گيل‌گمش‌ به‌راهي‌ مي‌رود که‌ «به‌ طلوع‌ آفتاب‌ مي‌کشد و به‌ غروب‌ آفتاب‌برمي‌گردد». اين‌ راه‌ تاريک‌ و دراز، تنگه‌ي‌ دو کوهي‌ است‌ که‌آسمان‌ را مي‌کشند؛ و در ميان‌ کوه‌ها، دروازه‌ي‌ آفتاب‌ کمانه‌ زده‌ وخورشيد از آنجا بيرون‌ مي‌آيد» و «اوتناپشيتيم‌ پشت‌ دروازه‌آفتاب‌» بسر مي‌برد. اين‌ کوه‌ بزرگ‌ بلند به‌ نام‌ ماشو، «بر آمدن‌ وفروشدن‌ خورشيد را پاسداري‌ مي‌کند». در برابر دروازه‌ي‌ تنگه‌ي‌دراز و بس‌ تاريک‌، کژدم‌ مردماني‌ به‌ نگهباني‌ ايستاده‌اند و چون‌ ازآهنگ‌ گيل‌گمش‌ آگاه‌ مي‌شوند، به‌ وي‌ مي‌گويند: «هيچ‌ آدميزادميرنده‌اي‌ را به‌ درون‌ کوهساران‌ راه‌ نيست‌ که‌ تا ژرفا، آن‌ را دوازده‌فرسنگ‌ تاريکي‌ فراگرفته‌ است‌. در اين‌ راه‌، هرگز چشم‌ به‌ روشني‌نمي‌افتد و تاريکي‌ چنان‌ سنگين‌ است‌ که‌ تا بن‌ دل‌، را ه‌ مي‌يابد...

امّا گيل‌گمش‌ ازاين‌ تنگه‌ي‌ تاريک‌ که‌ جاي‌ فروشدن‌ آفتاب‌ است‌،مي‌گذرد و در محل‌ طلوع‌ خورشيد، به‌ باغ‌ ايزدان‌ مي‌رسد که‌درختان‌ و ميوه‌هاي‌ گوهر نشان‌ دارد. در اين‌ فردوس‌ برين‌ نيزشمش‌ به‌ وي‌ مي‌گويدهيچ‌ مرد ميرنده‌اي‌ تاکنون‌ در اين‌ راه‌ گام‌ننهاده‌ است‌... هرگز آن‌ زندگي‌ را که‌ مي‌جويي‌، باز نخواهي‌ يافت‌».و گيل‌ گمش‌ پاسخ‌ مي‌دهد: «بگذار اي‌ آفتاب‌، چشمانم‌ تو را ببيندتا از روشني‌ زيبايت‌ سيراب‌ شوم‌! تاريکي‌ گذشته‌ و دور است‌،نعمت‌ روشنايي‌ باز مرا فرا مي‌گيرد. آخر ميرنده‌ کي‌ مي‌تواند درچشم‌ آفتاب‌ بنگرد؟ چرا نبايست‌ من‌ نيز زندگاني‌ را بجويم‌...» اين‌چنين‌ گيل‌ گمش‌، در جاده‌ي‌ خورشيد، دوازده‌ فرسنگ‌ در تاريکي‌راه‌ مي‌پيماند تا به‌ شمش‌، خداي‌ خورشيد مي‌رسد و شمش‌ به‌اصرار گيل‌ گمش‌، وي‌ را نزد سيدوري‌، بانوي‌ تاک‌ها و سازنده‌ي‌مي‌ناب‌ که‌ در کنار دريا خانه‌ دارد و «درخت‌ زندگي‌ را مي‌پايد»مي‌فرستد، مگر از او بياموزد چگونه‌ مي‌توان‌ از آب‌هاي‌ مرگزاگذشت‌ و نزد نياي‌ اساطيري‌ او تناپيشتيم‌ راه‌ يافت‌. سيدوري‌ نيزبه‌ پهلوان‌ مي‌گويد: گيل‌ گمش‌، اينسان‌ شتابناک‌ به‌ کجا مي‌روي‌؟ آن‌زندگاني‌ جاويد را که‌ تو مي‌جويي‌ و براي‌ بدست‌ آوردنش‌ سرازپانمي‌شناسي‌، هرگز نخواهي‌ يافت‌. «آن‌ زمان‌ که‌ ايزدان‌ آدميزاد راآفريدند، مرگ‌ را بهره‌ي‌ او ساختند، اما زيستن‌ را براي‌ خويش‌ بازنگاهداشتند...» اما گيل‌ گمش‌ اندرز سيدوري‌ را که‌ از زندگاني‌جاويد بگذر و در همين‌ سپنجي‌ سراي‌، خوش‌ باش‌ و بنوش‌ وبخند و با همسر و فرزند شادمانه‌ بزي‌، به‌ هيچ‌ نمي‌گيرد و پي‌ سپرخورشيد، نزد او تناپيشتيم‌ مي‌رود که‌ هم‌ سخن‌ خدايان‌ شده‌ وزيست‌ جاويد يافته‌ است‌، و ايزدان‌ «او را زيستن‌ در گلشن‌خورشيد، در ديلمون‌ ارزاني‌ فرموده‌اند» بدان‌ اميد که‌ چون‌ مادرش‌ايزد بانوست‌ و در دو سوم‌ کالبدش‌، خون‌ خدايان‌ جاري‌ است‌،همتاي‌ خدايان‌ بيمرگ‌ شود، اما دريغ‌ که‌ از پدرش‌ فناپذيري‌ را به‌ارث‌ برده‌ است‌، چون‌ تنها دو سوم‌ کالبدش‌ ايزدي‌ است‌، ليک‌ سه‌يک‌، سرشت‌ آدمي‌ دارد.

او تناپيشتيم‌ چون‌ خضر بيمرگ‌ است‌ و اين‌ جاودانگي‌ را رايگان‌به‌ چنگ‌ نياورده‌ است‌. ناميرانيش‌، عطيه‌ي‌ ايزدان‌ است‌، چون‌ وي‌به‌ دستور آنان‌، کشتي‌ اي‌ ساخت‌ و زنان‌ و کودکان‌ و خويشاوندان‌ وصنعتگران‌ و چارپايان‌ کوچک‌ و بزرگ‌ را در آن‌ نشاند و از طوفان‌که‌ شش‌ روز و شش‌ شب‌ مي‌خروشيد، رهانيد و پس‌ از فرو نشستن‌طوفان‌، هفت‌ روز منتظر ماند تا اطمينان‌ يابد که‌ آشوب‌ آرام‌ گرفته‌است‌ و سپس‌ کشتي‌ نشستگان‌ را پياده‌ کرد و خدايان‌ به‌ شکرانه‌ي‌اين‌ خدمت‌، وي‌ و زنش‌ را زندگاني‌ جاويد بخشيدند و در«جزيره‌ي‌ زندگي‌»، در ديلمون‌، بهشت‌ سومريان‌ يا در «سرزمين‌زندگان‌» يعني‌ جايي‌ که‌ خورشيد مي‌دمد، سرزميني‌ روشن‌ و پاک‌ که‌باشندگان‌ و جانورانش‌ با هم‌ نمي‌ستيزند و بيماري‌ و پيري‌ را بدان‌راه‌ نيست‌، جاي‌ دادند. چون‌ انسان‌ ناميرا، بهشتي‌ است‌ و به‌ ناچاردور از آدميزادگان‌ فاني‌ بسر مي‌برد.

او تناپيشتيم‌ نيکوبخت‌ که‌ زندگي‌ جاويد يافته‌ است‌ و در ديلمون‌،بهشت‌ سومريان‌، «سرزمين‌ پگاه‌ خورشيد»، مي‌زيد، رازجاودانگي‌اش‌ را که‌ هديه‌ي‌ خدايان‌ است‌ بر او فاش‌ مي‌کند وسپس‌ مي‌گويد: آنچه‌ را که‌ در اين‌ جا مي‌جويي‌، نمي‌يابي‌. درناميرايي‌ اوتناپيشتيم‌ که‌ عطيه‌ي‌ خدايان‌ است‌، رازي‌ نهفته‌ است‌که‌ گيل‌ گمش‌ آشکارا معناي‌ رمزيش‌ را در نمي‌يابد. اوتناپيشتيم‌ به‌گيل‌ گمش‌ مي‌گويد خدايان‌ خواستند که‌ تنها سه‌ تن‌: او و همسرش‌و قايق‌ ران‌، هرگز نميرند تا بر دوران‌ پيش‌ از وقوع‌ طوفان‌ که‌ همه‌ي‌ديگر مردمان‌ را به‌ کام‌ مرگ‌ فرو برد، گواهي‌ دهند. از اينرو وي‌ (ودوتن‌ ديگر) از ميان‌ همه‌ي‌ آدمي‌ زادگان‌ بيمرگ‌ شده‌اند وخدايان‌اند که‌ بيمرگي‌ را به‌ آنان‌ هديه‌ کرده‌اند. به‌ سخني‌ ديگر وي‌بي‌ مرگ‌ شده‌، چون‌ از طوفان‌ که‌ شش‌ روز و هفت‌ شب‌ به‌ درازاکشيده‌، از دولت‌ سرِخدايان‌، جان‌ به‌ سلامت‌ برده‌ و با کشتي‌اي‌ که‌ساخته‌ بود (و موجودات‌ برگزيده‌اي‌ که‌ در آن‌ گردآورده‌ بود) از آب‌گذشته‌ است‌. معناي‌ رمزي‌ پيام‌ اين‌ است‌ که‌ اوتناپيشتيم‌ از عهده‌ي‌دادن‌ امتحاني‌ سخت‌ برآمده‌ است‌. اين‌ امتحان‌ به‌ آزموني‌ رازآموزانه‌ مي‌ماند که‌ هر که‌ در آن‌ توفيق‌ يافت‌، نظر کرده‌ي‌ خدايان‌مي‌شود و شايسته‌ي‌ همنشيني‌شان‌. گيل‌ گمش‌ ظاهراً به‌ رازي‌ که‌ دراين‌ پيام‌ هست‌، پي‌ نمي‌برد و افسرده‌ و نوميد از سخنان‌ دلشکن‌اوتناپيشتيم‌ بر آن‌ مي‌شود که‌ به‌ سرزمينش‌ باز گردد. در اين‌ هنگام‌اوتناپيشتيم‌ گويي‌ به‌ قصد آنکه‌ حجّت‌ را بر گيل‌ گمش‌ تمام‌ کند، به‌او مي‌گويد براي‌ آنکه‌ بدانيم‌ شايسته‌ي‌ زيست‌ جاويدي‌ يا نه‌، ازخدايان‌ بخواه‌ که‌ کرم‌ و عنايت‌ کنند و نگذارند که‌ شش‌ شبانه‌ روز(شش‌ روز و هفت‌ شب‌) درست‌ به‌ اندازه‌ي‌ زماني‌ که‌ طوفان‌مي‌خروشيد، نخوابي‌ و بيدار ماني‌ يعني‌ از مرگ‌ ظاهري‌ برهي‌.چون‌ خواب‌، همانند مرگ‌ است‌ و اگر بيدار نماني‌ و بي‌اختيار تن‌ به‌جادوي‌ خواب‌ بسپاري‌، چگونه‌ مي‌تواني‌ بر مرگ‌ چيره‌ شوي‌؟

بنابراين‌ شب‌ بيداري‌ و شب‌ زنده‌داري‌ آزموني‌ باطني‌ است‌ که‌اوتناپيشتيم‌ مي‌خواهد گيل‌ گمش‌ را بدان‌ بيازمايد، اما گيل‌ گمش‌ که‌شب‌ پيماي‌ و اختر شمار نيست‌، در آن‌ آزمون‌ که‌ در اساطير و سنن‌اقوام‌ متمدن‌، معمول‌ است‌، شکست‌ مي‌خورد (مانند قهرمان‌قصه‌هاي‌ سرخ‌ پوستان‌ آمريکاي‌ شمالي‌) و هفت‌ شبانه‌ روزمي‌خوابد و اوتناپيشتيم‌ با مشاهده‌ي‌ اين‌ حال‌ به‌ مسخره‌ وريشخند به‌ همسرش‌ مي‌گويد: بنگر، پهلواني‌ که‌ جوياي‌ زيست‌جاودانه‌ است‌، تاب‌ ايستادگي‌ در برابر خواب‌ ندارد! بنابراين‌ گيل‌گمش‌ از موهبت‌ ناميرايي‌ بي‌نصيب‌ مي‌ماند، چون‌ که‌ راز آشنا و رازآموخته‌ نيست‌ و با همه‌ پهلواني‌ها و دلاوري‌هاي‌ شگفت‌اعجازآميزش‌، خام‌ ره‌ نرفته‌ ايست‌ که‌ در پيشگاه‌ خدايان‌، ارج‌ وقربي‌ ندارد.

گيل‌ گمش‌ شش‌ روز و هفت‌ شب‌ يک‌ نفس‌ مي‌خوابد و در بيداري‌از بخت‌ بدش‌ مي‌نالد و به‌ زاري‌ مي‌گويد: «او تناپيشتيم‌ چه‌ بايدکرد: به‌ کجا روم‌؟ ديو پيکرم‌ را به‌ غلبه‌ فرو گرفته‌ است‌، در اطاقي‌که‌ مي‌خوابم‌، مرگ‌ جاي‌ گرفته‌ است‌، به‌ هر جا که‌ مي‌روم‌، مرگ‌ هم‌همانجاست‌.

گيل‌ گمش‌ با اين‌ سخن‌ تلخ‌ که‌ به‌ هر جا که‌ روم‌: مرگ‌ کمين‌ گشاده‌است‌، به‌ پوچي‌ تلاشش‌ پي‌ مي‌برد و يقين‌ مي‌يابد که‌ چون‌ انکيدوخواهد مرد و بنابراين‌ چاره‌اي‌ جز بازگشت‌ به‌ سرزمينش‌ ندارد،امّا در بازپسين‌ لحظه‌، اوتناپشتيم‌ به‌ تلقين‌ همسرش‌، سرّي‌ از«اسرار خدايان‌» را به‌ گيل‌ گمش‌ فاش‌ مي‌کند، يعني‌ نشاني‌چشمه‌اي‌ را مي‌دهد که‌ در قعرش‌، گياه‌ معجز اثري‌ مي‌رويد که‌ هرکه‌ از آن‌ بخورد، جوانيش‌ را باز مي‌يابد. گيل‌ گمش‌ در آب‌ غوطه‌مي‌زند و گياه‌ را مي‌چيند و به‌ راه‌ مي‌افتد، امّا در لحظه‌اي‌ که‌ براي‌خنک‌ شدن‌، آب‌ تني‌ مي‌کرد و يا به‌ خواب‌ رفته‌ بود (باز خواب‌ که‌در ديده‌ دويد و گره‌ زد بر مژگان‌) ماري‌ گياه‌ را مي‌ربايد و باخوردنش‌ پوست‌ مي‌اندازد و جوان‌ مي‌شود.

بنابراين‌ گيل‌ گمش‌، پهلواني‌ که‌ در پي‌ تلاش‌ براي‌ چيرگي‌ بر مرگ‌ وشناخت‌ سرّ و راز زندگي‌، در دروازه‌ي‌ ميان‌ زندگي‌ و مرگ‌، تنها وبي‌ياروياور مانده‌ و شکست‌ خورده‌ است‌ و اين‌ دردناک‌ترين‌حادثه‌ي‌ حيات‌ اوست‌ که‌ به‌ گريه‌ مي‌اندازدش‌، همچنان‌ که‌ بر مرگ‌انکيدو گريست‌. گيل‌ گمش‌ زين‌ پس‌ مي‌داند که‌ هرگز نيروي‌ جواني‌را باز نخواهد يافت‌ و بسان‌ همه‌ي‌ مردم‌ روزي‌ خواهد مرد. پس‌بايد تلخکام‌، با دستاني‌ خالي‌ به‌ سرزمينش‌ بازگردد.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت1:47توسط هفت قلم | |

سلام.

به هفت قلم خوش آمدید.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت1:45توسط هفت قلم | |

 نورا تنهایی

« صد به سده ، سي به گله               پنجاه به نوروز ، هابله »

 

  در افسانه هاي کهن ايراني چنين آمده است که روزي هوشنگ با گروهي از بزرگان براي گردش به کوه و دشت مي رود و ناگهان مار سياهي بر سر راه وي نمايان مي گردد . هوشنگ با مشاهده مار ، سنگي از زمين برمي دارد و به سوي او مي اندازد و آن سنگ بر سنگ ديگر فرود مي آيد و از برخورد آن دو ، جرقه ي آتش به وجود مي ايد . به اين ترتيب هوشنگ براي اولين بار از وجود عنصرآتش که يکي از چهارعنصر اصلي تشکيل دهنده  طبيعت است آگاه مي شود . هوشنگ به اين مناسبت آن روز را فرخنده مي شمارد و فرمان برگزاري جشن و سرور مي دهد و مردم با برپا نمودن شادماني يزدان يکتا را به خاطر اين نعمت بزرگ که به آنان ارزاني داشته ، نيايش مي کنند .                                           

    «فروغي پديد آمد از هردو سنگ                     دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ    

      نشد مار کشته وايکن ز راز                          پديد آمد ، آتش از آن سنگ باز      

      شب آمد برافروخت آتش چو کوه                 همان شاه در گرد او با گروه     

      يکي جشن کرد آن شب و باده خورد           «سده» نام آن جشن فرخنده کرد»

                                                                                        فردوسي »   

 واژه سده :

   سده واژه فارسي است . در پهلوي بايد به شکلي از اين اشکال : سَت ، سَتَگ ، سَندَک و يا سَند بوده باشد .در عربي به اين صورت  سَذ َق يا سَدَق تلفظ مي شود. معمولاً واژه هايي که از فارسي ميانه به فارسي جديد درآمده و به هاي غير ملفوظ ختم مي شود ، در اصل به حرف «گ» يا «ک» تمام مي شده . همچنين حرف «ت» در پهلوي ، در فارسي جديد به «د» و در عربي به «ذ» تبريل مي شود. در فارسي ميانه و در فارسي باستان و اوستا به هر حال واژه ي سَت به معني سد (1)، عدد سد مي باشد. چنانکه در فارسي نيز سده به معني سد سال در برابر قرن بکار مي رود .                                                           

 پيشنه ي سده :

  ابوريحان بيروني مي نويسد :« ..... سده گويند يعني صدو آن يادگار اردشير پسر بابکان است و در علت و سبب اين جشن گفته اند که هرگاه روزها و شب ها را جداگانه بشمارند ، ميان آن و آخر سال عدد صد بدست مي آيد و برخي گويند سبب اين است که در اين روز زادگان کيومرث ، پدر نخستين ، درسصت صد تن شدند و يکي از خود را بر همه پادشاه گردانيدند . »و برخي برآن اند که در اين روز فرزندان مشي و مشيانه به صد رسيدند ، و نيز آمده : « شمار فرزندان آدم ابوالبشر  در اين روز به صد رسيد . »              

نظر ديگر اينکه سده معروف صدمين روز زمستان از تقويم کهن است ، تقويمي که سال به دوفصل : تابستان هفت ماهه (فروردين تا پايان مهر) و زمستان پنج ماهه (ابان تا پايان اسفند) تقسيم مي شده است . برخي گفته اند اين تسميه به مناسبت صد روز پيش از بدست آمدن محصول و ارتفاع غلات است .                       

 جشن سده سپري شدن چهل روز از زمستان است و دقيقا ً در پايان چله بزرگ قرار دارد .    

  زنده ياد ، استاد مهرداد بهار معتقد است که واژه ي سده از فارسي کهن به معني پيدايي و آشکار شدن ، آمده و آن را برگزاري مراسمي به مناسبت چهلمين روز از زمستان  و دقيقا ً در پايان چله بزرگ قرار دارد . البته به جشني ديگجر نيز که در دهم ماه برگزار مي شده و کما بيش مانند جشن سده بود ، توجه کنيم ، که طي آن نيز آتش ها مي افروختند . اگر نخستين روز زمستان را – پس از شب يلدا – تولدي ديگر براي خورشيد بدانيم ، جشن گرفتن در دهمين و چهلمين روز تولد ، آيين کهن و زنده ايست (در همه ي استان هاي کشور و سرزمين هاي ايراني نشين ، دهم و چهلم کودک را جشن مي گيرند) و اين واژه« sada»(اسم مونث) که به معني پيدايي و آشکار شدن است در ايران باستان «sadok » و در فارسي ميانه « sadag » بوده ، و واژه عربي « سذق » و « نوسذق » از آن آمده است .             

  برگزاری جشن سده :

   برگزاری جشن سده ، یا به عبارتی دیگر ، آگاهی از برگزاری جشن سده را می توان به سه دوره تقسیم کرد :                                                                 

الف ) پیش از اسلام : از ادبیات پیش از اسلام سندی که گواه برگزاری جشن سده باشد در دست نیست ، فردوسی این برگزاری را از زمان هوشنگ می داند (از هوشنگ ماند این سده یادگار)، ابوریحان بیرونی و صاحب نوروز نامه ( 2)به فریدون نسبت می دهند . همچنین رسمی شدن جشن سده به زمان اردشیر بابکان منسوب گردیده است. ولی در هیچ یک از این سندها به شیوه ی برگزلری جشن اشاره نشده است .                                            

ب) بعد از اسلام : مورخان و نویسندگانی چون بیرونی ، بیهقی، گردیزی ، مسکویه و دیگران از شیوه ی برگزاری جشن سده ، در دوران غزنویان ، سلجوقیان ، خوارزمشاهیان ، ال زیار (و داستان مرد که که در پایان روزی که جشن سده ی باشکوهی ترتیب داده بود ، به دست مخالفان خود کشته شد) و....... تا دوره ی مغول بسیار نوشته اند .                     

  شاعرانی چون عنصری ، فرخی ، منوچهری ، مسجدی و بسی دیگر از شاعران در توصیف و تعریف کمیت و کیفیت آتش سده ، داد سخن داده اند و نیز از پرندگان و جانورانی که به آتش می انداختند ، یاد کرده اند ، که در اینجا فقط به دو جشن سده در دستگاه غزنویان اشاره می شود :  

  ...... آتش افروزند تا شر آن (جهنم) برطرف گردد ، و گیاه خوشبو تبخیر می کنند تا مضرات آن را برطرف کنند .                                                   

   در خانه ملوک رسم شده که آتش بیفروزند و چون شعله ور گردد ، جانوران وحشی را به آتش می اندازند و مرغ ها را در شعله آن می پرورانند و در کنار این آتش می نشینند ، و به لهو و لعب مشغول می شوند .                                                                    

 ابوالفضل بیهقی برگزاری سده را در زمان سلطنت سلطان مسعود – که خود شاهد بوده – بیان می کند : .... امیر فرمود تا سراپرده بر راه فرو بردند ، بر سه فرسنگی لشکرگاه . و سده نزدیک بود . اشتران سلطانی را ، و از آن همه لشکر ، به صحرا بردند و گز کشیدن گرفتند تا سده کرده آید ف و پس از آن حرکت کرده آید و گز می آوردند و در صحرایی که جوی آب بزرگ بود ، پر از برف ، می افکندند ، تا به بالای قلعتی برآمد و چاطاق ها بساختند از چوب ، سخت بلند و آن را به گز بیاکندند و گز دیگر جمع کردند که بسیار سخت بود و بالای کوهی برآمد و اله (عقاب) بسیار و کبوتر . آن چه رسم است از دارات این شب به دست کرد . (...) و سده فراز آمد . نخست شب امیر بر لب آن جوی آب که شراعی زه بود ، به نشست و ندیمان و مطربان بیامدند . و آتش به هیزم زدند و پس از آن شنودم که قریب ده فرسنگ فروغ که آتش بدیده بودند ، و کبرتران تفت (در متن نفط) اندود ، بگذاشتند و ددان برف اندود و آتش زده ، دویدن گرفتند و چنان سده ای بود که دیگر آنچنان ندیده بودم . و آن به خرمی به پایان آمد .                                                     

ج) در عصر حاضر : از دوران صفویه و پس از آن ، سند و نوشته ای که از برگزاری جشن سده در دستگاه های رسمی و حکومتی حکایت کند در دست نیست . ولی برگزاری پراکنده ی سده سوزی در برخی آبادی ها دیده می شود ، که بی گمان از کهن ترین  زمان ها باقی مانده است . آن چنان که در خبرها آمده است ، در مازندران ، کردستان ، لرستان و سیستان و بلوچستان ، روستاییان ، کشاورزان ، چوپانان و چادر نشینان نزدیک غروب یکی از روزهای زمستان (آغاز نیمه یا پایان زمستان) روی پشت بام ، دامنه ی کوه ، نزدیک زیارتگاه (گذر یا گور«پیر») ، کنار چراگاه یا کشتزار ، آتشی افروخته و ، بنا بر سنتی کهن ، پیرامون آن گرد می آیند ، و بدون آنکه نام جشن سده بر آن نهند .                        

 ولی در کرمان و برخی شهرهای آن استان ، جشن سده یا به گفته ی کرمالنی ها سده سوزی برگزار می شود ، و ... این رسم از دیرباز در کرمان برجای مانده و تا آن جا که پیران سالخورده از نیاکان و پدران خود به یاد دارند ، همه ساله در روز دهم بهمن ماه برگزار می شود . » 

  شب سده ، پس از مراسم آتش افروزی ، بر سر خوان می نشستند و نوشخواری در حد افراط از رسوم بود .

 در بین چادر نشینان بافت و سیرجان سده سوزی چوپانی برگزار می شود . و نیز ((در آبادی بلوک از دهستان اسماعیلی شهرستان جیرفت )) شب دهم بهمن ، آتش بزرگی به نام آتش سده ، با چهل شاخه از درختان هرس شده باغ ها به نشان چهل روز ((چله بزرگ )) در میدان ده ، برمی افروزند و از روی آن می پرند و می خوانند : (( سده ، سده دهقانی/ چهل کنده سوزانی/ هنوز گوئی زمستانی))            

 مراسم جشن سده :

  مراسم جشن سده ، علاوه بر آتش افروزی های عظیم به مقیاس بسیار گسترده ، با برپایی مراسم سور و سرور و میهمانی های بسیار مفصل بوده است که نمونه های آن درتاریخ بیهقی و تجارب الامم و تاریخ ابن اثیر و دیگران امده است .                           

  شب سده ، پس از مراسم آتش افروزی ، بر سر خوان می نشستند و نوشخواری در حد افراط از رسوم بود . مجالس رقص و موسیقی و آواز و جز آن تا بامدادان به طول می انجامید . روز بعد ، شاه و بزرگان به پذیرایی می نشستند . شاعران مدیحه هایی که سروده بودند انشاء می کردند و صله می گرفتند . کم و بیش صله دادن و اهدای هدایا ، با بیان شاد باش و تبریک همراه بود . سده ای که مرداویج زیلری بر پا کرد و دراصفهان برگزار شد ،  با آن عظمت و سفره ای که به طول و عرض شگفت انگیز در صحرا گسترده بودند ، با هزاران گاو و گوسفند و پرندگان که بریان شده بودند و آن آتشی که از فاصله ی ده ها فرسنگ دیده می شد ، چون آن همه را دید به نظرش خرد و ناچیز آمد و خشمگین شد و از شرکت در آن خودداری کرد . به همین جهت عظمت و بزرگی و شکوه و احتشام چنین جشن سده ای را باید به مقیاسی بزرگ در نظر داشت . ((بیرونی)) می گوید ، جانوران بی آزار را بسیار در آتش می سوزانند ، که از مراسم سده سوزی است .                                  

  «هاید» (3)درباره ی راندن و سوزاندن جانوران در آتش ، هنگام برگزاری جشن سده ، روایتی را نقل کرده است . از آنجایی که هوشنگ برای کشتن مار در بیابان به سوی سنگی را پرتاب می کند و از برخورد سنگ بر روی سنگ دیگر ، جرقه ی آتش پدید می آید ، بنابراین مردم این رویداد را به فال نیک گرفته و هر ساله به یادمان آن در همه جا آتش افروخته و جش و شادی می کردند. پس شاهان دستور دادند تا سباغ و هوام را در آتش گرفته و از پاهایشان بافه های گیاه و علوفه ی خشک بسته و آتش زده و در دشت و صحرا و کوهساران رها کنند تا همه جا آتش در علوفه های خشک در گرفته و همه ی زمین را شعله ورسازد .      

  جشن سده و کیش زردشتی :

  اگر روایت های مورخان ، درباره ی برگزاری جشن سده ، ملاک قرار داده شود ، رسم هایی جون سوزاندن کبوتران ، پرندگان و جانوران ، که در حضور شاهان انجام می گرفت ، به هیچ روی با دین و آیین زردشتی سازگاری ندارد .                                              

  درباره ی جشن سده ، نه در نوشته های کهن زردشتی اشاره ای شده (4) و نه از برگزاری آن در آتشکده ها آگاهی داریم . در کتاب « آینه آیین فرديسی » در مبحث جشن ها ، از سده و مهرگان سخن نرفته است و در کتاب« مراسم مذهبی و آداب زردشتیان » جشن سده (و نیز نوروز) در شمار جشن های متفرقه آمده است .                                                  

   در ثانی خود زردشتیان جشنی در روز چهارم بهمن به نام بهمنجه و بهمنگان دارند که به مناسبت برخورد روز ماه با نام ماه برگزار می کنند . اما ، این که برخی از مسلمانان و نیز زردشتیان جشن سده را از مناسک و آیین های دینی زردشتیان دانسته اند ، می تواند به این علت باشد که احترام به آتش و کوشش در پاکیزه نگه داشتن و نیالودن آن در همه ی کتاب های دینی زردشتیان سفارش شده ، در «اوستا» دارای حرمت بسیار است ، در آتشکده رو به آتش مقدس نیایش می کنند و در ادبیات فارسی «آتش» و «زردشتی» به هم پیوسته است ، از جمله این شعر حافظ :                                                                

  « به باغ زنده کن آیین و دین زردشتی                 کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

 خانم « مری بویس » (5)می نویسد :جشن سده که با زردشتی همخوانی دارد ، ظاهرا ً در آغاز، جشن آتش بوده (در میان سایر ملت ها نیز فرائان دیده می شود) که در میانه زمستان به این نیت برگزار می شود ، تا نیروهای سرما وتاریکی را عقب زده ، خورشید را مدد دهند ف تا دوباره نیرومند شود . (...) یکی از هدف های این جشن گرم کردن آب ها بود ، تا دیو یخبندان نتعواند آب ها را منجمد کرده و دنیا را در چنگال مرگ آور خود بفشارد ...

سده در ایران امروز :

  سده ، خرمن بزرگی از هیزم (عامه «کوه هیمه»اش نامند) به قطر12 تا 14 و به بلندای 5 تا6 متر در جلوی باغچه بداق آباد – در کرمان – به صورت مخروط از پیش آماده شده است .    

  نزدیک غروب دو موبد ، لاله بدست ، با لباس سفید-که پوشاک رسمی روحانیون زردشتی در اجرای آیین نامه های دینی است – از باغچه بیرون آمده ، زمزمه کنان به سده نزدیک و از سمت راست سه بار گردان می کردند ، سپس این خرمن هیزم را با شعله ی لاله ها – که روشنی آنها از آتشی است که بامداد از آتشکده آورده شده- از چهار سو آتش می زنند . شعله های آتش و نیز هلهله ی شرکت کنندگان در فضا می پیچد . ساعت ها طول می کشد تا شعله ها و حرارت آتش فروکش کند ، و مردم – به ویژه نوجوانان و جوانان – بتوانند برای پریدن از روی بته های پراکنده آتش نزدیک شوند . در گذشته اسب سوارانی که منتظر فروکش کردن شعله ها بودند ، زودتر از دیگران «خود را به آب و آتش زده » و هنرنمایی می کردند. کشاورزان می کوشیدند مقداری از خاکستر سده را برداشته و به نشانه ی پایان یافتن سرمای زمستان ، گرما را به کشتزار خود ببرند . «در این شب است ، که ستاره گرما به زمین می آید .»     

 فهرست منابع :  

 1-بهار مهرداد - پژوهشي دراساطيرايران   

 2- خطيب رهبر ، خليل -گزيده تاريخ بيهقي

 3-دانشور ، محمد-مقاله « سده ، كهن ترين جشن ايراني »    

 4-رضي ، هاشم -جشن هاي آتش    

 5- روح الاميني ، محمود - آيين ها و جشن هاي كهن در ايران امروز                            

 6-عطايي ، اميد - آفرينش خدايان       

 پي نوشت :             

 1-واژه ست  ، به معني سد ، همان صد ، به معناي عدد و علامت كثرت مي باشد كه در برخي متون به شكل س بجاي ص آمده است. از جمله هاشم رضي در جشن هاي آتش ، از سد به جاي صد استفاده كرده است.  

 2-خيام نيشابوري                                                  

  3-توماس هايد، نويسنده كتاب تاريخ دين هاي ايران باستان

  4-حتي در اوستا از سده نامي به ميان نيامده است.        

 5-مري بويس ، شرق شناسي كه در ادبيات و فرهنگ كهن ايران و كيش زردشتي متبحر و صاحب نظر است.استاد ممتاز مطالعات ايران در دانشگاه لندن     

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت0:30توسط هفت قلم | |